توهم همدستی با بابیها برای قتل ناصرالدین شاه و تبعید از ایران
محمد توحیدی چافی
مسئله لاینحل جانشینی قاجارها در حادثه سوء قصد بابیان به جای ناصرالدین شاه یك بار دیگر گربیان عباس میرزایی را كه حالا دیگر سیزده ساله شده بود گرفت. اتهامات همیشگی مهد علیا و دیگران كه عباس میرزا در مركز سوء قصد بوده، مثل همیشه حتی رگههایی از حقیقت را با خود همراه نداشت، اما میتوانست حداقل دستاویز لازم را به ناصرالدین شاه برای از بین بردن رقیب بالقوه خود بدهد، پس از مرگ محمود میرزا دو فرزند پسری كه به تازگی پیدا كرده بود، سلطان معین الدین نیز ثمره ازدواج با زنی قاجار بود كه وی را واجد شرایط برای ولیعهدی میساخت.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:45 توسط محمد توحیدی چافی
|
گویش گیل ودیلم
کلیک کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:56 توسط محمد توحیدی چافی
|

تولد سیاسی، گناه بردار شاه بودن
محمد توحیدی چافی
کلیک کنید!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:1 توسط محمد توحیدی چافی
|
تقابل شاهزادگان، حرمسرا و دیوانیان سنتی با امیرکبیر(بخش اول)
محمد توحیدی چافی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:32 توسط محمد توحیدی چافی
|
تقابل شاهزادگان، حرمسرا و دیوانیان سنتی با امیر کبیر(بخش دوم)
محمد توحیدی چافی
23 خرداد 1390
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:25 توسط محمد توحیدی چافی
|
تقابل شاهزادگان، حرمسرا و دیوانیان سنتی با امیرکبیر(بخش پایانی)
محمد توحیدی چافی
1 تیر 1390
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:22 توسط محمد توحیدی چافی
|
زندگی واندیشه سیاسی ادوارد سعید

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:8 توسط محمد توحیدی چافی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 9:41 توسط محمد توحیدی چافی
|
قهوه قجری
دیروز یک داستان می خواندم از صادق هدایت به نام “حاجی آقا ” در یک جمله او به مخاطبش می گوید :هروقت که از دربار شاه شهید ( ناصرالدین شاه ) مرا حضار می کردند . فورأ فکر می کردم می خواهند به من قهوه قاجار بدهند .
در فیلم “کمال الملک” ساخته جاویدان علی حاتمی “علی نصیریان”علی حاتمی را سعدی سینمای ایران می خواند . در صحنه استنطاق از کمال الملک قهوه ای برایش می آورند . وقتی کمال الملک امتناع از نوشیدن می کند ” نائب السلطنه ” حاکم تهران به او می گوید خیر این قهوه قجری نیست .
با این پیشینه از قهوه و قهوه خوراندن وقتی کتابی به نام ” قهوه قجری” را دیدم خواندن آن برایم جزء واجبات بود . وقتی این واجب را بجا آوردم متوجه شدم خواندن آن واجب عینی است برای کتابداران که با اهل تحقیق و تفحص مواجه هستند . به همین خاطر یک نیم نگاه به آن مفید است .
قهوه قجری با عنوان فرعی آسیب شناسی رجال قاجار بوسیله محمد توحیدی چافی در ۲۴۰ صفحه به سال ۱۳۸۸ توسط مرکز بازشناسی اسلام و ایران به جامعه کتاب خوان ایران تقدیم شده است .
فصل اول به نقش سرنوشت ساز رقابت های رجال سیاسی پرداخته است تاریخچه مختصری از قاجارها و نقشی که رجال سیاسی در انتقال سلطنت داشته اند . و اینکه محمد شاه قاجار اولین پادشاهی در تاریخ ایران است که با دخالت خارجی ها بر مسند قدرت تکیه می زند .
فصل دوم کتاب رجال قاجار را طبقه بندی کرده است و کارکرد هر گروه را معین کرده است . شاه از یک جایگاه اعتقادی در جامعه ایران برخورداراست . دخالت شاهزادگان، حرمسرا و نفوذ آن همچنین نقش روحانیون در تعامل و تقابل با شاهان قاجار از موضوعات این فصل است .
فصل سوم برخی از حوادث را بررسی نموده است و آسیبهائئ که از راه رقابت بین رجال بر ایران تحمیل شده است .از دست رفتن هرات و افغانستان از آن جمله است .
فصل چهارم که فصل انتهائی کتاب هم است . به مهمترین رقابت های سیاسی تا پایان دوره ناصرالدین شده پرداخته است .
در این کتاب به علل و حوادثی که منجر به قتل صدراعظم های قاجاران شده است پرداخته است .
ابراهیم خان شیرازی
قائم مقام فراهانی
امیرکبیر
در پایان ذکر این نکته جالب است که گفته شود . با این که نام کتاب قهوه قجری است از قهوه و قهوه خوری و قهوه جوش و قهوه خانه سخنی نیست . کام ملت ایران تلخ بوده است اما نه از قهوه قجری!

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:24 توسط محمد توحیدی چافی
|
محمد توحيدي چافي
(حماسههاي ملي)
1- شاهنامه مسعودي مروزي
به عقيده دكتر ذبيح الله صفا نخستين ناظم روايات حماسي ايرانيان شاعريست بنام مسعودي مروزي. بنابر عادات ايرانيان نسخ شاهنامه مسعودي داراي تصاوير بود. سال سرايش اين شاهنامه 300 هجري ميباشد.
2- گشتاسب نامه دقيقي
موضوع اثر داستان گشتاسب و جنگهاي مذهبي او با ارجاسپ را در هزار بيت است. شاعر آن ابومنصور محمدبن احمد دقيقي از ايرانيان زردشتي و از شعراي بزرگ عهد ساماني است. هزار بيت از اشعار وي دقيقا در شاهنامه فردوسي نقل شده است.
3- شاهنامه فردوسي
بزرگترين منظومه حماسي و تاريخي ايران شاهنامه فردوسي است. شروع سرايش 370 پايان 402 يعني پس از 30 يا 31 سال به پايان رسيد. فردوسي قبل از شروع شاهنامه داستانهاي بيژن و گرازان و بيژن و منيژه را به نظم درآورده بود چرا كه اين داستانها به فصاحت بقيه شاهنامه نميرسد.
منبع اصلي سرودن شاهنامه، شاهنامه منثور ابومنصور موفق هروي است كه به شاهنامه ابومنصوري مشهور است.
سه دوره متمايز در شاهنامه وجود دارد: 1- دوره اساطيري 2- دوره پهلواني
3- دوره تاريخي
4- گرشاسپنامه
دومين اثر بزرگ حماسي (بعد از شاهنامه) گرشاسپنامه اسدي طوسي شاعر قرن 5 هجري است ظاهرا نخستين داستان حماسي است كه پس از شاهنامه فردوسي به نظم درآمده است. گرشاسپنامه به داستان گرشاسپ پهلوان بزرگ سيستان جد اعلالي رستم پرداخته است و داراي 7 تا 11 هزار بيت است.
5- بهمن نامه
اين منظومه موسوم است بنام بهمن پسراسفنديار ولي بيشتر را راجع است به سرگذشت خاندان رستم. شماره ابيات 6000 بيت است و به كين خواهي بهمن از خاندان رستم اختصاص دارد.
6- فرامرزنامه
سراينده معلوم نيست. داستان لشكركشي فرامرز به هندوستان در حمايت از نوشاد راي هند باژ گذار ايران است. نظم داستان در قرن پنجم صورت گرفته و به محمود غزنوي تقديم شده است.
7- كوش نامه
در قرن پنجم به تقليد از شاهنامه سروده شده است. داستان كوش پيل دندان پسر كنعان پسر كوش برادرزاده ضحاك است كه در عهد فريدون طغيان كرد و با خاندان جمشيد دشمنيها كرد.
ايرانيان او را نمونه مهاجمان سامي نژادي كه پيش از استقلال ايرانيان به ايران ميتاختند قرار دادهاند. سراينده اثر همان حكيم ايرانشاه ابن الخير ناظم بهمن نامه است.
8- بانو گشسبپ نامه
وي يكي از دختران رستم است كه در پهلواني و چالاكي در ميان مردان نيز مانند نداشت خواستگاران بزرگي همچون فغفور، و قيصر و خاقان چين داشت ولي رستم او را به گيو پسر گودرز كشوادگان داد. وي مانند زربانو از خاله كيقباد زن رستم پديد آمد.
9- برزو نامه
برزو پسر سهراب است كه «سرنوشتي مانند پدر دارد. سهراب پيش از نبرد با ايرانيان درزمين شنگان به دختري «شهرو» نام دل باخت و برزو حاصل اين عشق است. برزو بدست رستم اسير شد و پس از افشاي راز به ايرانيان پيوست. آنكتيل دو پرون سراينده آن را شاعري بنام «عطايي» ميداند.
10- شهريار نامه
اين منظومه متعلق است به اواخر قرن پنجم ه و از آن روي اهميت دارد كه در آن اعمال پهلواني خاندان رستم تا پشت سوم به نظم كشيده شده است. شهريار آخرين فرد مشهور از خاندان گرشاسپ در حماسه ملي ايرانيان است. شهريار پسر برزو پسر سهراب پسر رستم است كه مانند جد خود بيآگهي از نسب خود با خويشان به جنگ پرداخت كه به صلح انجاميد.
ناظم داستان قطعا سراج الدين عثمان بن محمد مختاري غزنوي است.
11- آذر برزين نامه
آذر برزين پسر فرامرز از دختر صور پادشاه كشمير بود كه هنگام جنگ پدر با بهمن در هند ميزيست. بياري پدر شتافت و اشتباها در لشگرگاه بهمن از دريا برآمد. گرفتار آمد و به جرگه پهلوانان بهمن پيوست. داستان آذر برزين از تولدش شروع و به مرگ او ختام ميپذيرد.
12- بيژن نامه
داستاني است منظوم در باب بيژن پهلوان معروف ايراني پسر گيو پسر گودرز كشوادگان مجموع ابيات آن 1400 تا 1900 بيت است. اصل داستان برگرفته از داستان رزم بيژن و گرزان در شاهنامه است. سراينده همان خواجه عميد عطاء صاحب برزونامه است.
13- لهراسب نامه
از قطعات شاهنامه غير از بيژن نامه داستان ديگريست بنام لهراسب نامه كه تا پايان داستان رستم و شغاد و شامل مقدمهاي در چهار بيت است.
14- سوسن نامه
قسمتي از برزو نامه است. سوسن زني توراني را مشگر و افسونكار بود. افراسياب او را به همراه «پيلسم» به جنگ رستم فرستاد. كيخسرو به ياري رستم شتافت و افراسياب گريخت. اين داستان از بهترين ابيات برزونامه عطايي است.
15- داستان كك كوهزاد
كك كوهزاد از نژاد اوغان (افغان) بود. اين داستان را بهار از مجعولات عهد مغول ميداند. داستان حكايت از خاطرات سيستانيان از آزار قوم بلوچ و افغان دارد. رستم در كودكي به همراه ميلاد به جنگ وي شتافت و همين مايه اعجاب سام و زال گرديد و شهرت رستم از همين جا آغاز شد.
16- داستان شبرنگ
حكايت جنگ رستم با شبرنگ پسر ديو سپيد است و همه ديوان مازندران و برافكندن آنان. اصل داستان منسوب به آزاد سرو كه رستم در مقدمه شاهنامه از او سخن رانده و گفته است «بسي داشتي رزم رستم بياد»
17- داستان جمشيد
جز ملحقات شاهنامه حكايتي است بعنوان داستان جمشيد و عبارتست از خروج ضحاك بر جمشيد و نامه نوشتن بدو و انكار حذايي جذابي وي و .... قسمت بزرگي از آن منقول از گرشاسپنامه اسدي طوسي است. مملو از كلمات عربي و يقينا متعلق به بعد از حمله مغول است.
18- جهانگيرنامه
منظومه مفصل و حماسي جهانگير نامه به ماجراي جنگ جهانگير پسر رستم با ايرانيان ودرآمدن او در سپاه ايران و آنگاه جنگ او با رستم در مغرب حكايت دارد. اين داستان در عين شباهت به داستان غم انگيز سهراب از اين عاقبت غم انگيز بركنار است.
گوينده شاعر گمناميست بنام قاسم و متخلص به مارح كه در هرات آن را به نظم كشيده است.
19- سام نامه
آخرين داستان منظوم از حماسه ملي ايران كه اكنون دردست است منظومه ايست بنام سام نامه و متعلق به اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم ميباشد. اصل داستان از تولد سام نريمان از دختر شاه بلخ و به ماجراي دل باختنها و جنگهاي او پرداخته است. اين منظومه منسوب است به خواجوي كرماني شاعر معروف قرن هفتم و هشتم هجري!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:42 توسط محمد توحیدی چافی
|

چکیده
فصل اول : نقش سرنوشت ساز رقابت های رجال سیاسی
مقدمه
تاریخچه مختصری از قاجارها
نقش رقابت های رجال سیاسی در انتقال سلطنت
نتیجه
نقش چالش های سیاسی در بین رجال و نخبگان سیاسی
فتحعلی شاه قاجار
نقش دیوانیان و رجال سنتی در تثبیت موقعیت فتحعلی شاه
چگونگی کنار رفتن رقبای دیگر فتحعلی شاه
محمد شاه قاجار
ویژگی میدان رقابت در دوره انتقال سلطنت به محمد شاه
نقش رجال سیاسی در انتقال سلطنت به محمد شاه
الف) آصف الدوله ، حمایت از محمد میرزا در عین رقابت
ب) نقش قائم مقام در کامیابی محمد شاه
چالش با دشمنان سلطنت به سود محمد شاه به زبان قائم مقام
ناصر الدین شاه
اهمیت رقابت های سیاسی در دوران ولایتعهدی
رقابت های سیاسی پس از مرگ پدر
الف) جناح بندی های موجود پس از مرگ شاه
ب) خلاء قدرت سیاسی و مجلس جمهور
فصل دوم : طبقه بندی ، کارکردها و جایگاه رجال سیاسی
شاهان قاجار
جایگاه شاه در جامعه ایرانی
تاثیر این باورها در سیاستگذاری های شاهان قاجار
بهره برداری شاهان قاجار از رقابت های رجال سیاسی
نتیجه
شاهزادگان
اعتماد بین شاهزادگان در عین رقابت
نتایج رقابت شاهزادگان در تحولات سیاسی
فزرندان شاه ، تهدید یا فرصت
ظل السلطان و تو هم رقابت با سلطنت
نخبگان سنتی (دیوانیان وزراء ، صدراعظم ها و.... )
بهره برداری شاهان قاجار از رقابت های رجال سیاسی
نتیجه
شاهزادگان
اعتماد بین شاهزادگام در عین رقابت
نتایج رقابت شاهزادگان در تحولات سیاسی
فزرندان شاه ، تهدید یا فرصت
ظلل السلطان و توهم رقابت با سلطنت
نخبگان سنتی (دیوانیان وزراء ، صدراعظم ها و ... )
ویژگی های میدان رقابت
دیوانیان قدرتمند و بی دفاع
ظهور مردان صاحب اندیشه و شکست آنها از
برخی از آثار سوء رقابت های دیوانیان و نخبگان سیاسی
حرمسرا و صاحیان نفوذ آن
ورود تدریجی زنان به عرصه سیاست در دور قاجار
دوره اوج گیری نفوذ حرمسرا و شرکت مستقیم و تاثیر گذاری در
نقش حیاتی مهد علیا
مقابله با امیر کبیر (امیر کبیر آینده )
مهد علیا نوری
ظهور جیران تجریشی ، دومین زن با نفوذ حرمسرای ناصر الدین شاه
نتیجه
روحانیون (تعامل و تقابل روحانیون با شاهان قاجار)
دورنمای بحث
انزوای سیاسی روحانیون در دوره ء آقا محمد خان
دلایل ورود روحانیون به رقابت های سیاسی در دوره فتحعلی شاه
محمد شاه و سیاست تقابل با روحانیون
ناصر الدین شاه و سیاست تعامل و تقابل با علما و روحانیون
نتیجه
فصل سوم : رقابت های و تقابل های رجال سیاسی در برخی حوادث
جنگ دوم ایران و روسیه
بستر سازی دیوانیان ( موافقان و مخالفان جنگ)
نقش عباس میرزا و شاهزادگان در شروع جنگ دوم
ماجرای قتل گریبایدوف
سایه کینه های گذشت بر حادثه
نقش علما و بهره برداری انگلیس
نتیجه
جنگ ایران و انگلیس و مسئله هرات
بسترهای روانی بروز حادثه
نمایش بیهوده نوری وچالز موری (ماری )
امیدهای ایران و تنزل در تصمیم گیری ها
نقش رقبا و فشار دشمنان نوری در نتایج بحران
نتیجه
فصل چهارم : مهمترین رقابت های سیاسی عصر ناصری تا پایان
تقابل شاهزادگان ، حرمسرا ، حکام و دیوانیان سنتی با
بیگانه ای مقتدر در میان سهم خواهان
آب در خوابگاه مورچگان ، مبارزه با فساد
یک گام به جلوی مخالفان امیر
حسادت شاهانه ، دشمن اصلی امیر
ایست
اه آخر ، تو هم شاهانه
نتایج عزل و قتل امیر
نتیجه
تحلیل تقابل منافع و رجال سنتی و جناح بندی های پس از عزل
امیدواری شاه و دشمنان امیر به میرزا آقاخان نوری
دلایل دشمنی با نوری
مسئله هرات چالش بزرگ نوری
شاه برنده نهایی رقابت رجال با نوری
صدرات بلاغزل یا دره عزل 0دیوانیان علی نوری )
نتیجه
تقابل منافع سنت گرایان با نوخواهی و قانون گرایی
شکل گیری بسترهای لازم جهت صدرات سپهسالار
آغاز اقدامات اصلاحی سپهسالار و چالش آن با منافع رجال سنتی
امتیاز رویتر بهانه مخالفت رقبای سیاسی با سپهسالار
نقش حکام ولایات و اعیان و شاهزادگان
نقش حرمسرا (انیس الدوله )
نقش نظامیان
نقش روس ها
ریشه های رقابت بین سپهسالار و برخی دیوانیان
نتیجه
نتیجه گیری نهایی
نمایه
منابع
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:39 توسط محمد توحیدی چافی
|
محمد توحيدي چافي
تقابل ورقابت شاهزادگان، حرمسرا، حکام و دیوانیان سنتی با سیاستهای اصلاحی امیرکبیر
هر پژوهشی که تاکنون دربارۀ امیرکبیر صورت گرفته است، جدا از بررسی اصلاحات وی، مهمترین کار خود را به رقابتهای رجال سیاسی درباری و با نفوذ، با وی و تأثیر رقابتهای آنها در برکناری و قتل او اختصاص داده است.
ما در این پژوهش بر آن نیستیم، که تمام زندگی سیاسی امیر را مو به مو شرح دهیم، بلکه برآنیم تا تأثیر جناحبندیهای موجود در آغازین سالهای سلطنت ناصرالدین شاه را در سرنوشت سیاسی امیرنظام بررسی کنیم. سرنوشتی که قدر مسلم، اهداف و سیاستگذاریهای کلان وی را نیز هدف قرار داده و کشور را از فرصتی که برای ترقی پیدا کرده بود، محروم کرد.
کشوری که امیرکبیر آن را تحویل گرفته بود، سرزمینی بود که در اثر دخالتهای بیگانگان و سیاست تمرکزگرایی و قلع و قمع صدراعظمی چون میرزاآقاسی «اکثر تشکیلات آن از هم گسیخته و چهار نعل رو به اضمحلال پیش میرفت» (مکی، 1323؛ 2).
کهنگی و کهنه پرستی تنها در نبود نهادهای اجتماعی، جلوه نمینمود، بلکه تمام رجال سنتی و دیوانیانی که دست قدرتمند آقاسی، آنها را از دخالت در امور مملکتی و عرض اندام در برابر وی، بازداشته بود، حالا بر اثر مرگ محمدشاه و رها شدن انرژیها و تنها عامل اقتدار صدراعظم سابق، به مرحلۀ انفجار رسیده و به طمع دست یازیدن به هرم بالای قدرت و به خصوص صدارت شاه جوان، به سوی پایتخت و دربار سرازیر شده بود. در حالی که در گذشته توجه مریدانۀ محمدشاه به آقاسی، هرگونه رقابتی را با وی بی اثر کرده بود و رقبایِ سنتیِ «شخص اول مملکت»، راهی تبعید و دچار انزوای سیاسی شده بودند.
از سوی دیگر جوانی و کم تجربگی شاه جوان، بسیاری از مدعیان قدرت را بر آن داشته بود که قیّم مآبانه و سهم خواهانه در ناصرالدین شاه بنگرند و بکوشند وی را از همان ابتدا تحت نفوذ خود در آوردند.
برای نخستین بار بود که شاهزادهای در ایران، تا این حد به جای جنگ و خونریزی و چشم کندن و به زندان افکندن، با دستهای دیپلماسی، رایزنیهای سیاسی و دلایل نرمافزاری به سلطنت رسیده بود. نه کسی در میدان جنگ در برابر دشمنانش قد بر افراشته بود که حال سهم خواهیش در مقابل دیگران جایگاه ویژهای پیدا کند و نه چون قائم مقام در میدان دیپلماسی نقش بیبدیلی ایفا کرده بود که نقش مهم او، صدارتش را تضمین کند. از سویی دیگر اقدامات جمعی «مجلس جمهور» و مخالفان آن در شهر رقبای صدارت را متنوع کرده بود، به گونهای که جناحهای زیادی قبای صدارت ر ابر تن خود برازندهتر میدانستند.
هنوز روح الهیارخان آصفالدوله قدرتنمایی میکرد و در مرتبۀ بعدی، صدرالممالک و میرزاآقاخان قرار داشتند، که این دومی به سبب نزدیکی با مهدعلیا، وزنۀ قدرتش سنگینتر به نظر میرسید.
مهدعلیا که تلاشهایش را در تثبیت آموزههای سیاسی شاه در دوره ولایتعهدی برشمردیم، ریاست شورایی را برعهده داشت که به منظور قطع ید از آقاسی و انتقال سلطنت به ناصرالدین شاه و
سهمخواهیهای آینده تشکیل شده و وظیفهاش را تا رسیدن امیر نظام و شاه به پایتخت، به خوبی ایفا کرده بود. او در واقع نماینده شاهزادگان، درباریان و کسانی بود که خون قاجار در رگهای آنان
میجوشید. آنها اگر چه ممکن بود توقع زیادی در کسب مناصب بالا نداشته باشند، اما حداقل در گرفتن مستمریها و منافع سنتی و تاریخی خود از شاه و خزانۀ دولت متوقع بودند.
دراین میان، امیر نظام به مسند رفیع صدارت تکیه زد. مسندی که بسیاری در پایتخت منتظر تصاحب آن بودند. اما امیرکبیر با شناخت حساسیتهای موجود و «برای جلوگیری از بروز حسادت، از قبول لقب صدراعظم یا نخست وزیری خودداری نموده و فقط لقب امیرنظام را برای خود انتخاب کرد» (سایکس؛ ج 2؛ 530). امیرکبیر دست پرودۀ مکتب قائم مقام بود و به خوبی با دردهای ایران آشنا بود. امیر نظام از جزئیات قتل قائم مقام به خوبی آگاه بود و همچنین به قدرت پنهان شاهزادگان، حکام و دیوانیان سنتی واقف بود. او با شناخت این واکنشها، در عین حال که به برنامههای اصلاحیش وفادار بود، میکوشید از حساسیتهای اضافی جلوگیری کند.
به تعبیر سایکس، ایران در روزگاری که امیرکبیر صدارت شاه آن را به عهده گرفت، «مانند اروپا در قرون وسطی، به وسیلۀ حکامی اداره میشد که یگانه منظور و هدف آنها، جمع کردن ثروت بود» (همان، 540).
رقابت امیرکبیر بیش از آنکه با رجال سنتی و درباریان و با نامهای اشخاص باشد، با سیستمی بود که عامل این رقابتها محسوب میشد. سیستم کهنه و پوسیدهای که نظم و قانون و نوسازی را بر نمیتابید و ناخواسته همه آنها را در مقابل امیرنظام قرار میداد؛ وگرنه به جز در موارد برخورد با فرقهسازیها و نیز جداییطلبیها، مانند فتنه سالار در خراسان که امیر محکم در مقابل آن ایستاد و تا نابودی آن پیش رفت، در برخورد با دیوانیان سنتی و بعدها مهدعلیا، روش مدارا را در پیش میگرفت و در نامههای خود به شاه توصیه میکرد رعایت جانب مادرش را نگه دارد. چنانکه در نامهای از شاه میخواهد برای دلجویی مادرش به دیدن او برود. «نواب هم ان شاءالله به محض تشریف بردن قبله عالم روحنا فدا از یمن قدم مبارک خوب میشود» (نامههای امیرکبیر؛ 1371، 77).
بعید به نظر میرسد که امیرکبیر از ورای دلگرمیهای شاه و نامههای تأییدکنندهاش، سست بودن پایههای قدرت خود در مقابل سیل بنیان برافکن مخالفان را تشخیص نداده باشد. وی با شناخت
لایههای قدرتمند قاجار، از شاهزادگان گرفته تا حرمسرا و نیز دیوانیان سنتی، میکوشید در عین تأیید بر خواستههای اصلاح طلبانهاش، اقداماتش را به دور از اغراض شخصی جلوه دهد. چنانکه در خصوص میرزا آقاخان نوری، اگر چه در ابتدا بازگشت خودسرانة او را به پایتخت زیر سئوال برد، ولی در مقابل مقاومت مهدعلیا و حمایت ضمنی شاه، از خود انعطاف نشان داد و حتی «در نتیجۀ اصرار کلنل فرانت، او را در منصب قبلیاش، یعنی وزارت لشکر، ابقا کرد» (امانت؛ 166) و حتی به تعبیر منتظم ناصری، با او که «در امور عراق و بعضی ممالک بصیرتی داشت، راه اتحاد گرفت» (اعتمادالسلطنه؛ 1693).
اما آنچه مسلم بود، اقدامات او در تحدید مستمری درباریان و امتیازات بیحد و حصر و دور از قانون آنان، خود به خود امیر را مقابل آنها قرار میداد. اینکه مهدعلیا پس از مرگ امیر به شاه
مینویسد: «امیر شاهزادگان بیچاره را کمتر از سگ کرده بود ...» (نوایی؛ 39)، خود نمایان میسازد که اصلاحات امیر چگونه منافع آنها را به چالش کشیده بود.
اما امیرنظام مصمم بود که «دوائر پوسیده دولتی را اصلاح کرده، به تمام تجاوزات و سوءاستفادههایی که جریان داشت، از قبیل خرید و فروش مشاغل و حکومتها، دادن وظایف و مستمریات زیاد به اشخاص نالایق و بالاخره غارت سربازان دولت از طرف افسران و صاحب منصبان خودشان خاتمه دهد» (سایکس، 530). امیر، نخست دستور داد از بکار بردن القاب بیمعنا در نامههای اداری خودداری شود، «حتی مقرر داشت که خطاب به وی و دیگر وزیران به همان لقب جناب بسنده نمایند» (بیانی، ج 3؛ 13). امیرکبیر گرفتن رشوه را برای کارگزاران دولت ممنوع کرد و برای آنها مواجبی تعیین کرد. برای متعادل کردن دخل و خرج کشور بر بیشتر وظایف و مستمریهایی که وابستگان قاجار، مانند شاهزادگان، بدون دلیل دریافت میکردند، خط بطلان کشید. گرفتن مالیاتها را براساس اصول درستی قرارداد و تبعیض در این مهم را موقوف دانست، به گونهای که در مدت کوتاهی خزانۀ کشور را از مالیاتهای منظم پر کرد.
یک نمونه از اقدامات اصلاحی امیر این بود که به دستور او قرار شد به وضع اراضی «املاک تیول» و «خالصه» رسیدگی شود. این اقدام سر و صدای درباریان و نزیکان شاه را به همراه داشت، به شکلی که امیرکبیر مجبور شد به شاه توضیحاتی داده و از صدهزار تهدید به قتل سخن بگوید و برای شاه بنویسد: «هرروز به نمک قبله عالم ... صدهزار تهدید به قتل مینمایند» (نامههای امیرکبیر؛ 196).
امیرکبیر در مقابل این همه تهدید، به قدرت شاه پناه میآورد و به شاه مینویسد: «دشمن از برای این غلام، از زن و مرد زیاد است، خداوند وجود پادشاه ... را از بلا محافظت نماید» (همان؛ 133). اما وابستگی این لایههای قدرت سنتی یعنی شاهزادگان و حکام و زنان حرمسرا، به امتیازات سنتی و فراتر از قانون و یا قوانین نانوشته قجری، چنان بود که یک تن نمیتوانست در برابر سیل خروشان آنها مقاومت کند.
بنابراین میبینیم که هدف مخالفین و دشمنان امیر، سیاستگذاریهای اوست، نه دشمنی شخصی با او. برای آنها تفاوت نمیکرد که امیر مجری آن باشد یا نوری. سخن شیل که تقصیر را به گردن فساد موجود در دربار میاندازد، مؤید این نظر است، جایی که مینویسد: «بزرگان مملکت دشمن امیرنظام هستند ... در این ملک ... سودپرستی و طمع ورزی، حاکم بر همه چیز است و انگیزههای آنی و هوس و نیرنگ وافسون بر این جامعه مستولی است» (آدمیت، 665).
بحث فقدان نسب خانوادگی امیرکه بعدها از زبان ناصرالدین شاه هم شنیده شد، تنها بهانهای بود تا رقبای خطرناک امیر او را بیش از پیش تحت فشار قرار دهند. اگر چه تهمت «گدازادگی» ناسزایی حاصل خشم غلیان کردۀ قاجارها بود تا امیر را از اقداماتی که در ذهن داشت، باز دارد، به تعبیر یکی از مورخین «امکان نداشت نجبای دیرین کشور، زیر بار قوانینی بروند که به وسیلۀ فردی فاقد نسب خانوادگی وضع گردیده بود» (واتسن، 343).
با این وجود، این حربه شاید سادهترین دستاویزی بود که رقبای سیاسی امیر، علیه او به کار گرفتند. اما این حربه هنوز کوچکتر از آن بود که به اعتماد شاه نسبت به امیر آسیبی وارد آورد. به علاوه شاه را بر آن داشت تا برای آنکه اقتدار امیر تنها به سود سلطنت باشد و جنبۀ بیم آوردن آن را خنثی کند، برخلاف میل مهدعلیا، خواهر و تنها دختر او را به عقد امیر در بیاورد.
با وجودی که امیر میکوشید اصلاحاتش حساسیت رقبای خطرناکش را تحریک نکند، اما ماهیت نظمی که او وجه همت خود قرار داده بود، به خود به دشمنانش میافزود.
مخالفین، این بار به حربه دیگری متوسل شدند و «با توسل به رشوه، نظامیان را به طغیان واداشتند» همان، 349) تا خواستار عزل و حتی قتل امیرکبیر شوند. جالب است که روزهای بعد، سربازانی که تا دیروز خواستار حقوق عقب افتادۀ خود بودند، حالا سخن از پرداخت حقوق به زبان نمیآوردند و تنها عزل و قتل او را فریاد میکردند.
شورش نظامیان با کمک میرزا آقاخان که امیر به قصد ترک صدارت در خانه او منزل کرده بود و نیز امام جمعه و حمایت فرانت فروکش کرد، اما از جهت سیاسی، تقویت رقبای سیاسی وی را به همراه داشت؛ چنانکه خود امیر را واداشت به اعتبار آقاخان بیفزاید. اعتبار نوری ناگهان در نزد عموم، درباریان و شاه فزونی یافت و فوراً لقب اعتمادالدوله را از شاه دریافت داشت.
شورش نظامیان، علاوه بر آنکه ظن رشوه گرفتن آنها را از رقبای امیر مطرح میسازد، میتواند این شائبه را نیز تقویت کند که ممکن است اصلاحات وی در جلوگیری از فساد و رشوهگیری، موجب بسته شدن دست نظامیان در این امور شده باشد؛ عادتی که بسیاری از نظامیان آن روزگار به آن دچار بودند.
عباس میرزا ملکآرا، از این حادثۀ مهم در زندگی امیر حکایت جالبی میآورد و چنین مینویسد: «شبی در ارگ همایونی غلغله و آشوبی افتاد. یک فوج نظام قهرمانیه شورش کردند، به در خانه امیر به قصد قتل او و بنا گذاشتند به شکستن در و هرزگی کردن. اتفاقاً از جمله حرفها یکی این شده بود که ای امیر تو میخواستی عباس میرزا را که پسر آقای ماست کور کنی. این کلام را امیر در دل گرفت و چنان تصور نمود که این عمل از تحریک من است و کینه به هم رسانید» (عباس میرزا ملک آرا؛ 4).
بیمحتوا بودن اتهام دشمنان امیر را از همین حکایت میتوان حدس زد، چرا که یکی از مهمترین اتهامات شاه و رقبا برای عزل و قتل وی، تهمت علم کردن همین عباس میرزا علیه شاه بود.
بنابراین چنین شورشی ممکن است در اثر فشار صاحبمنصبان و افسران درون پادگانها هم صورت گرفته باشد تا برنامههای اصلاحی امیر را که علاوه بر دوائر دولتی شامل سوء استفادههای بزرگان قشون نیز میشد، به چالش بکشد؛ چرا که امیرکبیر مصمم بود به «غارت سربازان دولت از طرف افسران صاحبمنصبان خودشان خاتمه دهد» (سایکس، ج 2؛ 530).
این سخن سربازان در هنگامی که مراقبت وی را در کاشان به عهده داشتند نیز نشان میدهد که اصلاحات امیرکبیر مداخل آنها را تنگ میکرده است. آنان هنگامی که امیر قدمی بیرون باغ مینهاد، زباله و کثافت را به سر و روی او میریختند و یکی از محافظان فریاد میزد و میگفت: «وقتی که وزیر بودی از گرسنگی ما را میکشتی و حالا که معزول شدی ما باید محض محافظت تو از سرما تلف بشویم» (یادداشتهای ریشارخان، به نقل از: اقبال آشتیانی، 1340؛ 331).
آنچه امیرکبیر به دنبال آن بود شکستن تمامی ساختارهای کهن بود تا هرگونه کار دولتی براساس نظم و قانون و برنامهای از پیش تعیین شده، سر و سامان یابد. این همان چیزی است که علمای علم سیاست به آن «سیاستگذاری عمومی» میگویند. اگر بخواهیم سیاستگذاری را به معنای تدوین برنامههای از پیش تعیین شده تعریف کنیم که علمای علم سیاست و سیاستگذاری عمومی آن را تعریف کردهاند، شاید بتوان امیرکبیر را نخستین فرد در ایران به شمار آورد که منافع عموم را با برنامهای سازمان یافته بر منافع رجال سنتی و طرفداران بقا بر گذشته، ترجیح داد.
این سخن که «امیر محکوم نظام سیاسی ایران و نظم میرزا تقی خانی گردید» (آدمیت، 68)، تعبیر زیبایی است مبنی بر اینکه مشکل اعیان و درباریان با امیر، دشمنی شخصی نبود، بلکه رقابت با برنامهها و قانونمندی جدیدی بود که منافع آنان را تهدید میکرد. نظمی که نخستین بار خود امیر به دنبال آن بود و میتوانست کشور و مردم ایران را با تأسی به قانون و نظم نوین، به سوی سعادت و آسایش رهنمون سازد.
این که برخی معتقدند امیر قربانی غرور بیش از حد خود شده، تأیید ضمنی اوست، چرا که امیر به دردهای سرزمین خود به خوبی آگاه بود و «میخواست عظمت دیرینه کشورش را باز گرداند» (گوبینو، 1383، 179) و در این راه از هیچ اقدامی فروگذار نمیکرد.
تمام قدرت امیر در همین دانش اصلاح و سازندگی او نفهته بود. چنانکه میبینیم در دفاع از خود، چه در هنگام عزل و چه در هنگام شورش نظامیان (که به قصد استعفا ارگ را ترک کرده بود)، توانایی چندانی از خود بروز نداد.
این همان امیری بود که در هنگام عهدهدار شدن مقام صدارت، توانسته بود با آن شدت و حدّت به تمامی شورشها و طغیانهایی که در سراسر کشور شروع شده بود، پایان دهد. یکی از مورخین غربی دربارۀ اقدامات وی مینویسد: «مهمترین کار امیر پس از عهده دار شدن مقام صدراعظمی، این بود که به بینظمی و شورش و طغیانی که در سراسر کشور شروع شده بود، پایان دهد. قتل و غارت و راهزنی و دزدی در جادهها و داخل شهر یک امر عادی و روزمره شده بود و کسی که از خانه خارج میشد، امید نداشت که سالم به خانه برگردد ... به همین جهت [امیرنظام] با شدت عمل به سرکوبی آنها پرداخت. به زودی سرهای زیادی از بدنها جدا شد و افراد شرور شلاق خوردند و همه فهمیدند که با امیر شوخی نمیتوان کرد» (بروگش، 1367؛ ج 1، 267).
بیپناهی امیر در برابر دشمنانش، به سابقه تاریخی دیوانیان این سرزمین برمیگردد. سرنوشتی که نصیب همه صدراعظمهای تاجبخش قاجار نیز گردید. این دیوانیان با همه قدرتی که برای اداره کشور داشتند، در مقابل اراده ملوکانه و همایونی شاه بی دفاع بودند.
امیرکبیر، نه با تکیه بر غرورش، بلکه با اعتماد به استعدادهای خود و سرزمینش وارد میدان شد و اگر تنها به خود و غرورش میاندیشید، میتوانست مانند نوری از شاه پیمان بگیرد که هنگام عزل، خونش را نریزد و یا چون میرزا آقاسی، به قلع و قمع رقبایش بپردازد.
امیرکبیر برعکس، در بازگرداندن دوباره نوری به قدرت نیز مؤثر بود، حتی گوبینو معتقد بود که «امیرنظام در دادن مشاغل به او عجله کرد و او را نزد شاه معرفی کرد و با تمام قوا او را بزرگ کرد، تا جایی که معاونت خود را به او تفویض کرد» (به نقل از: مکی، 195). حتی حاجی علی خان فراشباشی که گوبینو نقش وی را در قتل امیر بسیار مهم ارزیابی میکند، را خود امیر «به کار دعوت میکرد و به سرعت به مقامات عالیه درباری ارتقاء داد» (گوبینو، 1383؛ 183).
بنابراین توجه اصلی امیر به ساختن کشور بود و گمان میکرد که حمایت شاه میتواند او را از هر خطر رهایی بخشد. او در این راه، یعنی سازندگی کشور بسیارموفق بود و به قول برادر ناصرالدین شاه «در عرض دو سال ایران را نظمی داد که از قوة هیچکس برنمیآمد» (عباس میرزا ملک آرا، 5).
حتی رقبای سیاسی امیر نیز به توانایی او اذعان داشتند. نوری ضمن نامهای به برادرزادهاش
مینویسد: «حالت امروز ایران، دخلی به شلوغ کاری و هرزگی ایران عهد حاجی میرزا آقاسی غیرمرحوم ندارد. کار، نظم و حساب به هم رسانیده ...» (آدمیت؛ 210).
اقتدار امیر علاوه بر آنکه دیوانیان، صاحبمنصبان نظامی، شاهزادگان، حکام و زنان قدرتمند حرمسرا و لایههای سنتی قدرت را رو به روی وی قرار میداد، یک دشمن دیگر نیز داشت و آن هراس شاه از قدرت فزایندۀ صدراعظم و نیز حسادت شاهانه نسبت به تواناییهای وی بود. در حالی که اقتدار صدراعظم همه جا در جهت تقویت سلطنت ناصرالدین شاه جوان و کم تجربه بود. امیر برای خود، نزد ناصرالدینِ جوان سمت پدری قائل بود و میکوشید شاه را در آموختن رموز سلطنت یاری کند. چنانکه گاه از تنبلی شاه و حضور نیافتن در مراسم رسمی به سختی انتقاد میکرد و با جسارتی بیرون از احتیاط، شاه را مخاطب قرار داده و مینویسد: «در باب سواره نانکلی، مقرر فرموده بودید که در میدان نمیشود بیرون بروید ... امر با قبله عالم است، و لکن به این طفرهها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکماً نمیتوان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش، یا مردم، فدای خاک پای همایون، شما باید سلطنت کنید یا نه؟ هر روز از حال شهر چرا خبردار
نمیشوید، که چه واقع میشود ... قورخانه و توپی که بایست به استرآباد برود رفت یا نه؟ ...»
(نامههای امیرکبیر؛ 105).
چنین ادبیات تندی از سوی صدراعظم، آن هم در آن روزگار تملق و چاپلوسی نخبگان در نزد شاه، نه تنها شائبه هرگونه توطئهای را علیه شاه از سوی امیر رد میکند، بلکه نشان میدهد که امیر تا سر حد منفور کردن خود نزد شاه میکوشد وی را با آموزههای سلطنت آشنا کند. پزشک اروپایی شاه در این باره در سفرنامهاش مینویسد: «امیرکبیر به شاه آموخت که چگونه حرمت و حیثیت مقام سلطنت را حفظ کند و به وی تعلیم داد که در سلامها چگونه خطابه ایراد کند» (پولاک، 273).
اما شاه جوان به اقتداری که برای تثبیت و نظم پادشاهیش تا آن اندازه مفید بود، مانند اسلافش حسادت کرد. به قول یکی از منتقدین سخت ایرانیان، درواقع امیرکبیر «قربانی دسیسههای درباری و مشمول اغراض حسادتآمیز پادشاه جوان که دیگران برانگیخته بودند، گردید» (کرزن، ج 2؛ 527-526).
اوج تحریک حسادت شاه، در سفر به اصفهان بود. احترامات مبالغهآمیزی که پذیره کنندگان و اهالی شهرها نسبت به امیر به عمل آوردند، تذکر رقبای امیر را به یاد شاه میآورد که اقتدار امیر او را در درجۀ دوم اهمیت قرار داده است. داستانی که مؤلف سفرنامه سه سال در آسیا نقل میکند، درست یا نادرست، بازتاب افکار عمومی آن دوران است. وی در این باره مینویسد: «هنگام ورود به اصفهان، اسب میرزاتقی خان، یک سر و گردن جلوتر از اسب ولی نعمتش راه میپیمود و شخص کنجکاوی در وسط جمعیت از رفیقش پرسیده بود: این جوانک کیست که پشت سر امیر میراند و رفیقش جواب داد: برادر زنش است» (گوبینو؛ 182).
این حوادث و داستانهای این چنین، تأثیر زیادی در روحیه شاه به جای گذاشت و ناصرالدین که تا آن زمان «اتابک» خود را پدرانه دوست داشت، نسبت به وی بدبین شد؛ اما هنوز وزنة خدمات امیر بر این حسادت شاهانه میچربید. دشمنان امیر باید چارة دیگری میاندیشیدند.
جبهه دیگری که امیر با آن درگیر بود، نقطه ضعف اکثر شاهان قاجار بود، یعنی برادرکشی و نابینا کردن شاهزادگان و همه کسانی که خطر بالقوه برای شاهنشاه محسوب میگردند. در حوادث دیگر، چون رقبا علیه صدراعظم از راه استناد به ظلم امیر در رابطه با شاهزادگان، حرمسرا و دیوانیان وارد عمل شدند، عملاً نتوانستند خشم شاه را آنقدر تحریک کنند که فرمان قتل اتابک خود را صادر نماید.
رقبا و دشمنان امیر این بار سراغ همان نکتهای رفتند که قائم مقام جان عزیز را بر سر آن نهاده بود؛ یعنی رقیب تراشیدن برای شاه و شائبۀ همکاری صدراعظم با وی. عباس میرزای سوم و
ملکآرای بعدی، برادر دوازده سالۀ ناصرالدین و از همسر سوگلی شاه یعنی خدیجه بود که بسیار مورد توجه و محبت شاه قرار داشت و همین کافی بود که حسادت مهدعلیا و ناصرالدین شاه را برانگیزد. قبلاً نیز مهدعلیا کوشیده بود این کودک بی گناه را از دو چشم نابینا سازد که اطلاع به موقع فرهاد میرزا به سفارت انگلیس مانع گردیده بود.
در هنگام مسافرت شاه به اصفهان، از همان ابتدا مهدعلیا با همراه بردن عباس میرزا و مادرش مخالف بود. خود عباس میرزا نیز به علت مشکلات مالی راضی به سفر نبود، اما امیر با این استدلال که «عباس میرزا عذر از سفر میآورد و خیال دارد در طهران بماند و فساد برپا کند» (عباس میرزا، ملکآرا، 4)، مخالفت خود را با ماندن وی ابراز کرد. اما در بین راه آزار و اذیتها بر این نوجوان به حدی رسیده بود که او کوشید با نزدیک شدن به امیر اندکی از این مشقات بکاهد. خود عباس میرزا بعدها در این باره مینویسد: «چه اهانتها از خراب کردن چادر و غیره دیدم و صبر کردم و چون دیدم امیر نظام مرد سختی است، از عداوتش اندیشه کرده و بنای مماشاه و تملقات متداوله ایران را با او گذاشتم» (همان، 5).
همین اقدام عباس میرزا و نزدیک شدن عامدانه وی، باعث شده بود دشمنان امیز به مهدعلیا بگویند که «عباس میرزا با امیر نظام یکی شده و شاه را امیر نظام کشته، عباس میرزا را شاه خواهد کرد» (همان، 5). علاوه بر این امیر، به حکام محلی و پذیره کنندگان فهمانده بود که همان احترام و پذیرایی را که از شاه به عمل میآورند نسبت به عباس میرزا و مادرش نیز مبذول دارند.
ظاهراً شاه برای آنکه عباس میرزا در تهران به امیرکبیر نزدیکتر نشود، از عباس میرزا و مادرش خواست در تهران بمانند و عباس میرزا نیز به نام حکومت قم در آنجا ماندگار شود. معلوم نیست که امیر به چه علت با ماندن این دو در قم مخالفت کرده است. در هر صورت، یا به دلایل انسانی و از بیم آسیب رسیدن به عباس میرزا و یا چنانکه در آغاز حرکت و مسافرت عنوان کرده بود، به گمان اینکه عباس میرزا را مخالفان سلطنت به توطئه و فساد ترغیب نمایند، دست به مخالفت زده بود. ناصرالدین شاه از مخالفت امیر و توصیه به عباس میرزا و مادرش برای حرکت به سمت تهران بسیار رنجید و ظاهراً نامه تندی برای وی مینویسد که از آن نامه چیزی در دست نیست، اما پاسخ امیر نیز مبهم و حاکی از نگرانی شدیدی در وی میباشد. پاسخ امیر به نامۀ شاه چنین است:
«قربان خاک پای همایون مبارک شوم. دستخط همایون زیارت شد. در باب والدة عباس میرزا و پسرش که مقرر فرموده بودند یک چندی در قم باشد. حالت این غلام دو صفت دارد: یکی اطاعت محض نوکری، هر طور میفرمایند، مختارند، این غلام حاضر است که صبح به آنها خبر دهد که حکم پادشاهی است، در اینجا مقیم باشند. ثانیاً اگر به عقل ناقص خود در دولتخواهی چیزی را بفهمم، لابد برای خطرات بعد آن عرض مینمایم. آن هم معصوم نیستم، گاه هست درست فهمیده باشم. گاه هست درست نفهمیده باشم. حالا امر با سر کار همایون است. هر شق را قبول میفرمایند، اطاعت دارد و مقرر فرمایند» (نامههای امیرکبیر؛ 114).
این در حالی است که خود عباس میرزا که سالها بعد به دور از هرگونه تهدیدی، شرح حال زندگی خود را نوشته و به طور صریح دربارۀ بسیاری از امور نظر داده، قسم یاد کرده و هرگونه ارتباط خاصی را بین خود و امیر انکار میکند و مینویسد: «خدای واحد شاهد است که امیر نظام به جهت این پادشاه و اهل ایران بسیار خیرخواه و صادق بود و نوکر خوبی بود و با من خصوصیتی نداشت» (عباس میرزا ملکآرا؛ 5). بسیاری از نویسندگان و سفرنامه نویسانی که همزمان و یا بعد از آن زندگی امیر و حادثه را تحلیل کردهاند، همچون واتسن، کرزن، خانم شیل و نویسندگان دیگر علیرغم قاطعیت امیر بر خلوص صادقانه امیر با شاه، مهر تأیید گذاشتهاند.
وزیر مختار انگلیس در این باره مینویسد: «هر خطایی که امیر نظام مرتکب شده باشد و هر کاستی که در کارش بوده باشد، بدون شبهه هیچ جرمی نسبت به پادشاه مرتکب نگشته و هیچ سوءنیتی درباره مخدومش نداشته است» (به نقل از آدمیت؛ 657).
به نظر نگارنده، نه تنها امیر نمیخواست و نمیتوانست فرد دیگری را جانشین شاه کند، بلکه
میخواست برای جلوگیری از خطرات احتمالی، پشت قدرت شاه سنگر بگیرد. او بارها درنامههایش ضمن گله از دشمنانش به قدرت شاه پناه میآورد. به همین دلیل است که میکوشید شاه را به دخالت عملی درامور ترغیب کند.
او حتی قصد چالش با رجال سنتی را هم نداشت. در ماجرای شورش سربازان، با وجود آنکه رشوه دهندگان و تحریک کنندگانِ شورش را میشناخت «از راه مصلحت اندیشی و سیاست و کاردانی، به هیچ یک از امرا و اعیان که احتمال انگیزش این فتنه از ایشان میرفت، متعرض نشد و صلاح دولت را در فراموش کردن این مسئله میدانست» (تاریخ نو، به نقل از آدمیت، 199). واقعیت این است که منطق سیاست امیر با رقبایش تضاد داشت، منطقی که کلیه منافع و درآمدهای انحصاری آنان را به چالش میکشید و آن چیزی نبود جز برقراری نظم و قانون.
عزل امیر ظاهراً نوعی خوشحالی عمومی را با خود به همراه داشت. این واکنش شاید برای ما عجیب به نظر برسد، ولی موانعی که وی در راه جلوگیری از فساد ایجاد کرده بود، شمول افرادی را که جلوی دزدی آنها گرفته میشد، زیاد کرده بود. رشوه و مداخل مأموران چنان زیاد بود که انجام هیچ کاری بدون رشوه امکان پذیر نبود. گوبینو در این باره مینویسد: «این امر (رشوه) به قدری رایج است که از شاه گرفته تا آخرین مأمور جزء دولت، رشوه میگیرند و در عین حال هیچ کس صدایش هم در نمیآید. گویی تمام مأمورین و مستخدمین ایرانی از بالا تا پایین هم پیمان شدهاند که موضوع را مسکوت بگذارند.» (سه سال در آسیا، 279).
به همین دلیل خوشحالی عمومی از عزل امیر کاملاً واقعیت داشت. «ملت شبیه به گروهی شاگرد مدرسهای شیطان و جنجالی بود که از دست معلم سختگیری خلاص شده بود» (همان، 183).
اما این خوشحالی عمومی دیری نپایید، چرا که آمدن نوری، به گونهای دیگر آنها را تحت فشار قرار داد. داستانی که یکی از تحلیلگران زندگی امیر از زبان گوبینو نقل میکند، دلیل محو شدن خوشحالی عمومی را به زیبایی شرح میدهد. وی مینویسد: «روزی به یک ایرانی که از این حادثه نالان بود گفتم: اگر امیر، شاه را نکشته بود، مردمی که به دزدی و دروغ خود گرفتهاند، او را که مانع این کار بود میکشتند. گفت: شما حق دارید، اما بدانید که اگر مردم امیر را به علت جلوگیری او از دزدی دوست نمیداشتند، از این صدراعظم حالیه (نوری) بیشتر متنفرند، چه این مرد دزدی را به خود و خاندانش منحصر کرده است» (آشتیانی؛ 261)
داستان پشیمانی شاه نیز، بسیار مشهور است. شاه که عملاً هیچگونه خیانت آشکاری از وی ندیده بود، پس از فروکش کردن حسادتها و توهمهای معمول شاهانه، در بحرانهایی که دست گرهگشای امیر را لازم میدید، با حسرت از نبود وی یاد میکرد. این جمله را اطرافیان بارها از زبان شاه شنیده بودند «حیف اگر امیر بود ...» (بروگش؛ ج 2،270). شاید به همین دلیل بود که «برای آرامش روح او دستور داده بود، مسجدی به یاد او بسازند (همان؛ ج 2، 270).
از سویی دیگر مرگ امیر نیز به رقابتهای بیپایان رجال سیاسی پایان نداد. چنانکه در بخشهای دیگر نیز اشاره گردید، نوری به شدت با حرمسرا شاهزادگان، اعیان و اشراف و دیوانیان درگیر بود و در نتیجۀ همین رقابتها و دشمنیهای خطرناک معزول شد و به زحمت توانست جان به سلامت ببرد. در واقع مشکل این جماعت، امیر، نوری و یا سهپسالار نبود، بلکه بستر آماده و سیستم کهنۀ گردش نخبگان بود که زمینه را برای چالشهای بعدی آماده میکرد. اما ضربه اصلی را در این میان، سرزمین ایران خورد که فرصت مناسب تحول و نظم و قانون را که به وسیلۀ یکی از نخبگان آگاه به دردهای ایران در حال وقوع بود، از دست داد. فرصتی را که اگر محقق میشد، اندک اندک از تأثیر مخرب این رقابتها در سیاستهای کلان کشور میکاست. میگویند شاه در باب قتل امیر همواره این بیت را میخوانده و اظهار تأسف میکرده است:
«مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه آموختن در دگری تجربه بردن بکار» (بامداد، ج 1؛ 219).
تضعیف و برکناری امیر را نباید معلول یک علت دانست. امیرکبیر در واقع باید برای پیشبرد اصلاحات خود در چند جبهه به مبارزه میایستاد که عبارتند از:
1 ـ شاهزادگان، درباریان و به طور کلی خاندان سلطنت و حرمسرا که به واسطۀ اقدامات
اصلاحطلبانۀ امیرکبیر، مبنی بر محدود کردن مستمریها، جلوگیری از فروش مشاغل و حکومت ایالات و شهرها، منافع خود را به دست امیر به خطر افتاده میدیدند. این عده بیشتر پشتِ فردِ با نفوذی چون مهدعلیا سنگر گرفته بودند.
2 ـ رجال و دیوانیان سنتی که در هنگام انتقال سلطنت، یک دشمن مشترک یعنی آقاسی آنها را دور هم گرد آورده و با تشکیل «مجلس جمهور» و یا شوری نقش مهمی در تثبیت پادشاهی ناصرالدین شاه ایفا کرده و طبیعتاً خواهان سهم خود در سلطنت ناصرالدین شاه بودند.
امیر در بدو ورود خود به پایتخت، با زیر سئوال بردن نوری و تبعید صدرالممالک اردبیلی به قم که خیال صدارت شاه جوان را در سر میپروراند، این مجلس را عملاً از کار انداخته بود.
3 ـ امیر پروردۀ مکتب تبریز بود. انتصاب او به صدراعظمی بار دیگر برتری دستگاه آذربایجان را به اثبات میرساند و شکی نبود که تمامی دیوانیان و رجال پایتخت که خود را شایستهتر برای صدارت میدانستند، ناچار در مقابل او قرار گرفتند.
4 ـ طغیان خراسان (1267-1364) به سرکردگی حسن خان سالار دولو، پسر آصفالدوله و متحدان کرد و ترکمنش که نشانگر آخرین منازعات خونین درون ایل قاجار بود. این حادثه اگر چه مستقیماً علیه امیرکبیر صورت نگرفته بود، اما با به چالش کشیدن کشور و بلعیدن خزانه، فرصتهای امیر را برای پیشبرد اهدافش تضعیف و زبان رقبا و طاعنان را درازتر میکرد.
5 ـ دشمنی سرسختانه مهدعلیا با امیر که تمامی نامهربانیهای شاه و محدودیتهای ایجاد شده برای خود و نزدیکانش را زیر سر «میرزا تقی خان» میدید. این دشمنی تا حدی بود که اقدام شاه مبنی بر ایجاد نسبت فامیلی بین او و امیر و نیز تمامی اقدامات وی برای از بین بردن دشمنی و اصلاح روابط و وساطت بین او و ناصرالدین شاه نیز خصومت او را برطرف نکرد.
مهدعلیا از همان ابتدا امیر را خطری برای نفوذ خود بر شاه میدانست و برایش به راستی دشوار بود باور کند، یک مستوفی نظام توانسته است بیش از او اعتماد شاه را جلب نماید.
6 ـ جوانی شاه و پشتیبانی لرزان او از امیرکبیری که به خاطر متهم شدن به پستی اصل و «گدازادگی» نیاز جدی به حمایت او داشت. به علاوه امیر به دلیل در افتادن با تمامی لایههای سنتی قدرت تنها به حمایت شاه جوان و کم تجربه امید بسته بود. به تعبیر نویسنده، «قبله عالم» «امیر به وکالتی از جانب شاه محتاج بود تا از قید و بندهای سست و دست و پاگیر ایرانی مصون بماند» (امانت؛ 169).
7 ـ قدرت گرفتن دوباره نوری در جریان شورش نظامیان و تجدید اعتبار و اعتماد او و نیز تجدید روابط نزدیک وی با مهدعلیا و نیز قدرت گرفتن یکی از مؤثرترین عاملان قتل وی یعنی حاجی علی خان حاجبالدوله (اعتمادالسلطنه اول) در این حادثه، به علاوه دشمنی کسانی چون مستوفیالممالک، که او هم چون نوری از خانواده دیوانی کهنسال بر آمده بود، انحصارطلبی صدراعظم را برای منصب موروثی خود مخاطرهآمیز میدانست.
9 ـ رقابت دو دولت انگلستان و روس در ایران که هنوز بر سر تجدید حیات سیاسیِ مهرههای قدیمی خود با امیر کلنجار میرفتند. اولی در پی بازگرداندن آصفالدوله از تبعید به پایتخت بود و دیگری تمایل داشت بهمن میرزا را به ایران باز گردد. «اولی در تبعید در بغداد و تحت حمایت انگلیس، ستمگر و منفور بود و دومی تحت حمایت روس به سر میبرد و محبوب مردم آذربایجان بود. انگلیس و روس درباره آصفالدوله و بهمن میرزا آمادۀ سازش بودند» (آدمیت؛ 200).
این در حالی بود که امیرکبیر در برخورد با قدرتهای خارجی میکوشید جانب استقلال ایران را نگه دارد. امیرکبیر حاضر نبود با استفاده از قدرت نظامی یا دیپلماسی آنها، در بحرانهای خطرناک، پای آنها را بیش از پیش در امور داخلی ایران باز نماید. چنانکه در شورش سالار حاضرنشد، نیروی انگلیس دست به مداخله بزنند. گزارش وزیر مختار انگلیس به وزیر امور خارجه کشورش، شاید درستترین تعبیری است که عقاید وی را نسبت به بیگانگان آشکار میکند. وی مینویسد: «جهت سیاسی او مخالف با روسیه است، اما نه آنکه دوستدار انگلیس باشد و نیز تصور نمیکند که انگلستان خیرخواه ایران است» (آدمیت؛ 201).
امیرکبیر نیز مانند قائم مقام درصدد بود تا از نفوذ روس و انگلیس در ایران بکاهد. اقدامات متعدد وی در کاستن از مقام آنان در دیدگاه مردم مبین همین موضوع است. او جزء معدود دیوانیانی بود که به قدرت رسید و با شناخت دلایل پیشرفت غرب و اوضاع ویران ایران میکوشید از کوتاهترین راه این امر را محقق گرداند. بیصبری امیرکبیر در رسیدن به این آرمان، او را نه تنها با رجال و نخبگان سیاسی، بلکه حتی در بین عدهای از مردم که امیر رفاه آنان را خواستار بود، بیگانه ساخت.
1- آدمیت. فریدون. (1348). امیرکبیر و ایران. تهران: خوارزمی.
2- اعتمادالسطلنه. محمد حسین. (1367). تاریخ منتظم ناصری. تصحیح دکتر محموداسماعیل رضوانی. تهران: دنیای کتاب.
3- اعتمادالسطنه. محمدحسن. (1357). صدرالتواریخ. تصحیح و توضیح محمد مشیری. تهران: روزبهان.
4- اقبال آشتیانی. عباس. (1340). میرزاتقی خان امیرکبیر. بکوشش ایرج افشار. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
5- امانت. عباس. (1383). قبله عالم. ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی ایران. (1313-1247). ترجمه حسن کامشاد. تهران: کارنامه.
6- امیر کبیر. (1371). نامههای امیرکبیر. تصحیح سید علی آل داود. تهران: نشر تاریخ ایران.
7- بامداد. مهدی. (1347). شرح حال رجال ایران در قرن 12 و 13 و 14 ه. تهران: زوار.
8- بروگش. هنریش. (1367). سفری به دربار سلطان صاحبنظران. ترجمه مهندس کردبچه. تهران: اطلاعات.
9- بیانی. خانبابا. (1375). پنجاه سال تاریخ ایران در دوره ناصری. تهران. نشر علم.
10- بینا. علی. (1333). تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران. از گلناباد تا ترکمان چای. 1134-1243، انتشارات دانشگاه، تهران.
11- پاکروان. امنیه. (2536). آقامحمدخان قاجار. مترجم جهانگیر افکاری. تهران: کتابفروشی لوح.
12- پولاک. یاکوب ادوارد. (1361). سفرنامه ایران و ایرانیان. ترجمه کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.
13- سایکس. سرپرسی. (بیتا). تاریخ مفصل ایران. ترجمه سیدمحمد تقی فخر داعی گیلانی. جلد 2. بی جا. بی نا.
14- سپهر. میرزامحمدتقی لسانالملک. (1337). ناسخالتواریخ. باهتمام جهانگیر قائم مقامی. تهران: امیرکبیر.
15- شمیم. علی اصغر. (1357). ایران در دوره سلطنت قاجار. تهران: مدبر.
16- فوران. جان. (1385). مقاومت شکننده تاریخ تحولات اجتماعی ایران. تهران: موسسه خدمات فرهنگی رسا.
.17- کرزن. جرج، ن. (1349). ایران و قضیه ایران. ترجمه ع وجید مازندرانی. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
18- گوبینو. کنت. (1370). یادداشتهای سیاسی. گردآورنده آدریان هی تیه. مترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: جویا.
19- گوبینو. کنت. (1383). سه سال در آسیا. ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: قطره.
20- مکی. حسین. (1323). زندگانی میرزا تقی خان. امیرکبیر. تهران: شرکت تضامنی ملّی.
21- ملک آرا. عباس میرزا. (1325). شرح حال عباس میرزا ملک آرا. باهتمام عبدالحسین نوایی. تهران: شرکت سهامی چاپ.
22- نوایی. عبدالحسین. (1385). مهدعلیا به روایت اسناد. تهران: اساطیر.
23- واتسن. رابرت گرنت. (بی تا). تاریخ ایران از ابتدای قرن نوزدهم تا سال 1858. ترجمه ع. وحید مازندرانی. تهران: سخن.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:17 توسط محمد توحیدی چافی
|
دلایل علاقه خارجیان به ایران شناسی
محمد توحیدی چافی
اگر از شناخت ايران در گذشتههاي دور بگذريم روزگاري كه يونانيها به واسطه رويارويي هاي فرهنگي، سياسي و نظامي با ايران به عنوان نخستين امپراطوري و سرزمين نشان دار شمال آشنا شده و در شناخت آن به غربيان و نيز در روزگار متأخر به خود ايرانيان نقشي مهم ايفا كردند؛ ايران شناسي نوين در واقع در مجموعه بزرگتري به نام شرق جاي گرفته است.
بي ترديد هيچگاه نمي توان يك دليل را براي علاقه غربيها و خارجيان به شناخت شرق و ايران برشمرد چرا كه تلاش خارجيان و به خصوص اروپا و آمريكا در شناخت شرق و ايران در طول سالهاي متمادي دستخوش تغيير و تحول بوده است. همچنان كه نمي توان تنها يك دليل را براي همه كشورهاي خارجي در شناخت ايران ذكر نمود. چنانكه دلايل روي نهادن روسها به شناخت زبان فارسي و ايرانشناسي متفاوت با آلمان ها بوده و همينطور انگلستان، فرانسه و در سالهاي متأخر آمريكايها دلايل خود در ايران توجه به ايران شناسي داشته اند.
به عنوان مثال در نميه دوم قرن 18 ميلادي علاقه مردم روسيه به زبان هاي شرقي از جمله زبان فارسي بسيار افزايش پيدا كرده بود. در آن زمان آثار بي نظير ادبيات فارسي مانند «شاهنامه فردوسي» اشعار حافظ، همچنين اوستا توسط ايران شناسان فرنگي مورد مطالعه و توجه قرار گرفته و روشنفكران روسيه امكان يافتند با آثار بزرگ ايران آَشنا شوند. در حالي كه در زمان پتر كبير دو ويژگي باعث جلب روسيه به ايران شد نخست دكترين پتر مبني بر دستيابي بر آبهاي گرم و دوم رقابت با اروپائيان براي دستيابي به آسيا. همين توجه باعث شده بود پتر افرادي را براي آموزش زبان فارسي به ايران اعزام نمايد.
در زمان هاي دورتر يعني زماني كه غرب مسيحي با اسلام به ضد برخاسته بود ايران عصر مغول مورد توجه اروپا و «ونيز» قرار گرفت؛ بدين صورت كه آنها مي كوشيدند از امراي مغولي براي نابودي اسلام بهره بگيرند. بعدها در دو دوران اوزون حسن سفيران اروپا در باروي جنگ هاي مهيبي را بين ايران و عثماني دامن زدند كه حتي به شكست ايران انجاميد.
در جريان پيشرفت خيره كننده غرب و توجه آنها به شرق ايران نيز در كانون اين توجهات قرار گرفت چرا كه جاذبه هاي معنوي هزار و يكشب گونه ايران كمتر از ساير نقاط شرق نبود. در همين دوران نيز دلايل سياسي يكي از عوامل مهم ارتباط با ايران شد چرا كه غربي ها مي كوشيدند از ايران براي كنترل عثماني بهره گيري سياسي نمايند.
در اين دوران اگر چه مي توان تجارت و گسترش آیین مسيح را در توجه اروپا به ايران مورد توجه قرار داد چنانچه تا دوران قاجار نيز اين هميت همواره مطرح بود اما از دغدغه هاي علمي به جرأت مي توان گفت كمتر خبري بود.
بتدريج در عصر قاجار اين دغدغه هاي علمي نمود بيشتري يافت و در كنار دلايل سياسي داراي وزني به سزا گرديد. اگرچه اولين مسافرت ها به ايران شايد به دلايل سياسي صورت مي گرفت اما همين ايرانگردان بتدريج سنگ بناي ايرانشناسي نوين را نيز پايه گذاري كردند.
در اين بين انديشمندان بزرگي نيز بودند كه از دين، فرهنگ و ادبيات ايران الهام گرفته و سنگ بناي انديشه هاي سترگ خود را بنا نهادند، ولتر، روسو، گوته و ... مشت هايي از اين خروارند.
عشق ولتر به عطار و جهان معنوي ايرانی و علاقه عاشقانه گوته به حافظ از اين دست است. در دوران قاجار و در اوج وابستگي انگلستان و كمپاني هند شرقي به مستعمره طلايي اش هند، ايران از لحاظ سياسي مورد توجه قرار گرفت جالب است كه نخستين مأمور كمپاني كه به ايران وارد شد توجه وافري به تاريخ ايران از خود نشان داد و بدين ترتيب مي بينيم كه غربيان در كنار اغراض سياسي در تدوين تاريخ ايران نيز پيشگام بودند. چنانكه سالها بعد ادوارد گرانويل براون كه علائق مرامي وي را به عثماني و سپس به حضور يكساله در ميان ايرانيان كشانده بود با تدوين تاريخ ادبيات ايران پژوهش جديد در زبان ادبيات ايران را به فرهيختگان وطني يادآور شد.
همين پژوهشگر و ايرانشناس شهير بريتانيا به تاريخ مشروطه خواهي ايرانيان نيز علاقمند بود و در كنار حساسيتي كه عملاٌ از خود نشان داد آثار درخوري نيز در تاريخ اين قيام تاريخي از خود بيادگار گذاشت.
همانطور كه قبلاً اشاره شد توجه اروپائيان به ايران در ميان همه كشورها به طور يكسان و همزمان صورت نگرفت. در فرانسه در قرن هفدهم اولين اشعار ايراني به زبان فرانسه ترجمه شد و فرانسويان مجذوب لطافت و عمق اين اشعار فارسي شدند. سپس فرانسويان به تدريج با عرفان اسلامي- ايراني آشنا شدند كه در نوع خود بسيار براي غربيان جالب توجه بود؛ تا اينكه در قرن نوزدهم و با ظهور جريان رمانتيسم ادب و فرهنگ پرمغز ايراني مورد توجه تحقيق و مطالعه فرانسويان قرار گرفت.
در كنار اين جاذبه هاي معنوي شناخت ايران باستان نيز بسيار مورد توجه فرانسويها و ساير اروپا قرار گرفت چنانچه باستان شناسان فرانسوي در اين بين به رقابت شديدي با رقباي خود پرداختند و حتي تامدتی (زمان رضاخان) امتياز حفریات سراسر ايران را به خود منحصر كرده بودند.
بدين ترتيب اروپا كه براي شناخت خود شرق را به زير نگاه نكته يي خود برده بود انديشمندان و باستان شناسان خود را پس از بين النهرين راهي ايران كرد و همين سبب شد علاوه بر خدمتي كه به ما در شناخت گذشته هاي دور خود پيدا كنيم از سويي ديگر بسياري از آثار فرهنگي ما را روانه موزه هاي اروپا نمود.
بنابراين توجه و علاقه خارجيان و خصوصاَ اروپائيان را به ايران مي توان به چند دسته تقسيم كرد:
1- ايران به عنوان يك كشور باستاني (قدمت فرهنگ، تمدن و شاهنشاهي)
2- ايران بعنوان سرزميني شرقي (نگاه به شرق از سوي غرب)
3- ايران اسلامي و اسلام ايراني (مطالعات اسلام شناسي)
4- ايران خاستگاه كهن ترين اديان (دين زرتشت و اوستا)
5- ايران و كهنترين زبان هاي شرقي (مطالعه زبان شناسي)
6- ايران و نژاد آريايي (مطالعات نژادي)
7- ايران سرزمين كشفيات تابستان شناسي بي پايان (مطالعات باستان شناسي)
8- عرفان اسلامي و عرفان ايراني
9- ايران بعنوان سرزمين شيعيان (اسلام ايراني)
10- ايران و سياست غرب به شرق
11- نگاه اقتصادي به ايران
امروزه مطالعات غرب و شرق به ايران تفاوت هاي بسيار زيادي كرده است. از سويي كرسي هاي متعددي در اروپا، آمريكا و روسیه داير شده است كه مي توان دغدغه هاي علمي بيشتري را نسبت به قبل در آنها مشاهده كرد اگرچه هنوز هم حاصل بسياري از اين مطالعات مورد استفاده سياستمداران اين كشورها قرار مي گيرد اما در اين ايران شناسان محققاني يافت مي شوند كه شناخت عميق نسبت به فرهنگ ايران و جاذبه هاي معنوي آن اين پژوهندگان را به ايران دوستاني واقعي بدل كرده است كه ريچارد فراي ايران شناس آمريكايي يكي از آنهاست.
امروزه در ژاپن، چين، آمريكا، و اروپا در كنار شرق شناسي رشته ايران شناسي نمود بسيار بارزي پيدا كرده كه به شاخه هاي متعددي از پژوهش هاي ايران شناختي همچون تاريخ، اسطوره، ادبيات، فرهنگ، دين و مذهب، و زبان هاي ايراني مي پردازد. شكي نيست وجود كرسي هاي علمي ايرانشناسي و آموزش زبان فارسي حكايت از وجود دغدغه هايي علمي دارد. جهاني كه مي كوشد در همه زمينه هاي علمي پيشرفت كند هيچگاه فكر ايراني و فرهنگ و زبان تاريخ كهن آن را به دليل وابستگي و پيوستگي آن به ملل ديگر بخصوص ملل شرق رها نخواهد كرد. اما همين پژوهش هاي علمي نيز در بسياري از كشورها به خصوص كشورهايي كه سابقه استعماري دارند مورد استفاده سياسي نيز قرار مي گيرد. اما در اين بين بسياري از ايران شناسان استدلال علمی خود را حفظ كرده اند.
در اين بين نمي توان از كنار نام كشورهايي نيز بسادگي گذشت كه به دليل علقه هاي ديني و اسلامي و حتي ملي و پيوستگي هاي فرهنگي سعي در شناخت ايران داشته و در اين راه كرسي هاي علمي ايجاد كرده اند چرا كه شناخت فرهنگ خود را بدون شناخت فرهنگ ايران غيرممكن و يا دشوار مي دانند. كشورهايي مانند هند، مالزي، كشورهاي آسياي ميانه و قفقاز، اندونزي و ... از آن جمله اند. در هند به جرأت مي توان گفت كه كرسي هاي زبان و ادبيات فارسي آن تا سالها بيشتر از ايران بود.
فهرست منابع:
ـادوارد سعید -شرق شناسی
ـعبد الهادی حائری-نخستین رویاروییها...
-ادوارد براون-یک سال در میان ایرانیان...
-عبدالهادی حائری-فراماسونگری در کشور های اسلامی-
-ادوارد براون-تاریخ ادبی ایران-
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:44 توسط محمد توحیدی چافی
|
علل انقراض سلسله ساسانی
محمد توحيدي
-
مقدمه
-
همانگونه که بنای یک ساختمان عظیم مستلزم پایههای سترگ و ستونهای محکمی است بنای هر شاهنشاهی و حکومتی بر ستونهای قابل اتکایی استوار است. در بررسی علل انقراض سلسله ساسانی ابتدا باید معین گرداند که پایههای شکلگیری این نظام سیاسی چه بود و این پایهها و مایهها در طول سالیان چه مسیری را گذرانده و چه آسیبهایی را پشت سر گذاشته که سرانجام سنگینی تنه عظیم خود را تاب نیاورده و به سراشیبی سقوط افتاده است.
-
در خصوص ظهور و سقوط حکومتها یک نظریه عمومی وجود دارد که ابن خلدون آن را به خوبی تشریح کرده و از نظر نگارنده بسیار قابل اعتنا میباشد.
-
به نظر ابن خلدون نبرد و تنازع میان دو شیوه اساسی معیشت بادیهنشینی و یکجانشینی ریشه تحولات تاریخی و پیدایش و استقرار دولت و طبقه حاکم بشمار میآید. چنانکه میگوید: «زندگی بادیهنشینی کهنتر و پیشتر از زندگی شهرنشین است و بادیهنشینی به منزله گهواره اجتماع و تمدن است و اساس تشکیل شهرها و جمعیت آنها از بادیهنشینان بوجود آمده است.»
-
مضمون نظریه وی این است که در حالیکه طوایف دامدار و صحرانشین در جستجوی مرتع در حرکت هستند مردم یکجانشین در روستاها و شهرها سکونت گزیدهاند. در شرایط سکونت در یک محل فساد و تنآسانی و تجملپرستی و تنزل اخلاق اجتماعی توسعه یافته و موجب تباهی میشود در اثر همین رخوت و سستی مردم دلاور و جنگجوی قبایل بر شهرنشینان غلبه مییابند و خود آنها نیز سرانجام به تنآسانی و تجمل روی آورده و مغلوب و مقهور طوایف صحراگرد میشوند.
-
در واقع نیروی این اقوام صحراگرد و دلاور بازوی نظامی این سرزمین به حساب میآمد که با نامهای گوناگون همچون «مادها، هخامنشیان، سلوکیه، پارتها، ساسانیان، اعراب مسلمان، ترکان غزنوی، ترکان سلجوقی، ایلخانان مغول، ترکان تیموری، ترکمنهای صفوی، پارسیان زند و ترکمنهای قاجار» در پهنه سرزمین ایران آشکار شده و بترتیب جای خود را به دیگری دادند.
-
از سویی دیگر شاهنشاهیهای ایران از یک روند ظهور و سقوط خاص خود نیز پیروی میکنند که شاید ویژگی بسیاری از حکومتهای سلطنتی باشد. برای روشنتر شدن این نظر حکومت هخامنشیان را به عنوان نمونه بررسی میکنیم.
-
با ظهور کورش و مبارزات و جنگهای مشهورش بنای یک حکومت و امپراطوری عظیم در فلات ایران شکل میگیرد. امپراطوری که نه تنها تمام حوزه فرهنگی ایران را در سیطره خود میگیرد بلکه سرزمینهای وسیعی چون مصر، یونان و ... را زیر چتر خود قرار میدهد.
-
معمولا بنای اولیه چنین حکومتهایی چنان استوار است که چند پادشاه بعد از بنیانگذار و نخستین شاه مقتدر با دشواری زیادی روبرو نمیشوند.
-
بنای مستحکم کوروش در زمان کمبوجیه، داریوش کبیر با همان قوت و قدرت پایدار میماند همین استحکام حتی در زمان خشایارشاه نیز با وجود دراز دستیهای وی برقرار است؛ اما فتور و سستی و علائم اولیه زوال در زمان شاهان بعدی نمودار میشود.
-
بعد از اين مانند بسیاری از شاهنشاهیهای ایرانی قدرت جنگاوری در شاهان دیگر کمتر میشود تا جایی که همچون گرگ پیری که در سنین کهنسالی به مکر و چارهاندیشی روی میآورد به «سربازان طلایی» خود روی میآوردند مثلا بجای روبهرو شدن با یونان میکوشند با اختلافافکنی بین آتن و اسپارت مانع از وحدت یونان شده و در نتیجه از نگاه و درازدستی آنها به قلمرو خود جلوگیری نمایند.
-
اما این ترفند هم تا جایی کاربرد دارد که آرمانهای بلندپروازانه، جنگاوری و انتقامجویی سردار مقدونیه مطرح نباشد. بعد از این میبینیم هخامنشیان نیز پایههای رفیع حکومت خود را در اثر سستی، فساد و تسویه حسابهای خونین برای رسیدن به سلطنت، حذف همه شاهزادگان و نخبگان سیاسی و اقتدارطلبی گروههای مختلف قدرت و نیز کم شدن روحیه جنگاوری فرو افتاده میبینند. ویژگی که وجه مشترک بسیاری از شاهنشاهیهای ایران محسوب میگردد. همین اتفاق در اکثر سلسلههای بعدی ظهور و سقوط یافته یعنی اشکانی، ساسانی و حتی سلسلههای معاصر یعنی صفویه، افشاریه، زندیه و قاجار مشاهده میشود.
-
اقدامی که جانشینان شاه اسماعیل به خصوص شاه عباس اول و شاهان قبل و بعد وی انجام میدهند بسیار حائز اهمیت است، یعنی کشتن هر کس که به نوعی خطری احتمالی برای شاهنشاه داشته باشد مباح است حتی اگر آن شخص فرزند و جگرگوشه بیگناه وی باشد؛ اگر هم شاهزادهای زنده میماند مجبور بود با زنان حرمسرا و خواجهسرایان زندگی کند.
-
بدین ترتیب حکومت و شاهنشاهی از نخبگان سیاسی و شاهزادگان جنگاور و مقتدر خالی میشود و افراد ضعیفالنفس هم که عمدا در حرمسرا پرورش یافتهاند دیگر به کار حکومت و مدیریت کلان کشور بزرگی چون ایران نمیآیند.
-
اما ظهور و سقوط ساسانیان علاوه بر اینکه از همین نظریههای عمومی پیروی میکند دارای مشخصه خاص خود نیز هست چرا که برای نخستین بار یک شاهنشاهی در ایران بنا میشود که ستونهای نگاهدارنده آن با سلسلههای قبل متفاوت است.
-
سخن و عقیده نگارنده این است که این پایههای رفیع در مسیر چهارصد ساله ساسانیان دچار فسادها و آسیبهایی میشود که کمکم با قدرتیابی عوامل خارجی دچار زوال تدریجی میشود. اما این ستونها چنان قوی بوده که بعد از حمله اعراب این شاهنشاهی و عناصر مهم آن بسیار آرام و تدریجی فرو میریزد چرا که از زمان حمله اعراب و تسخیر تیسفون پایتخت ایران و شکست بزرگ نهاوند و نیز مرگ یزدگرد در مرو بیش از دو دهه طول میکشد.
-
شکی نیست که ماهیت و شعارهای دینی نهفته در آئین اسلام خود در این روند زوال موثر بوده است. این ماهیت دین اسلام علاوه بر آن که در خود اعراب چنان شجاعتی ایجاد میکند که مفهوم ترس از مرگ را از بین میبرد، از طرفی ديگر شعارهای برابری طلبانه و انسانی آن را در برابر دین سیاسی شده زرتشتی که سختگیریهای روحانیون آن قرون وسطایی واقعی را برای اندیشههای سترگ ایرانیان ترسیم کرده بود، داراي جذابيتي خاص نيز ميشود.
-
-
فرضیه تحقیق
-
فرضیه نخستین این تحقیق این است که در میان عوامل داخلی انقراض ساسانی همان پایههایی که دولت ساسانی بر آن بنا شده بود در طول سالهای متمادی و در اثر فساد، انحراف، اقتدارطلبی، وابستگی و ... موجب انقراض سلسله ساسانی میشود.
-
فرضیه دومین این است که سلسله ساسانی در کنار سایر امپراطوریهای عظیم ایرانی از یک نظریه عمومی زوال نیز پیروی میکند. که در طول تاریخ سرنوشت تمامی شاهنشاهیهای ایرانی بوده است و آن تنآسانی شاهان و نیز عدم دخالت مستقیم در جنگها، کشتار اکثر شاهزادگان قابل حکمرانی، شهرنشینی و در نتیجه شهرزدگی و رخوتی است که رگهای شاهنشاهی ساسانی رسوخ کرده و زوال آن را سبب میشود.
-
فرضیه سوم تأثیر عوامل خارجی در انقراض سلسله ساسانی است فرضیه این است که شکستهایی که برخی همسایگان بر ساسانیان تحمیل کردند آسیب جدی بر پیکره نظام ساسانی وارد آورد. بخصوص هیاطله که قباد را به اسارت و گروگان گرفتند و باج سنگینی به ایران تحمیل نمودند. از طرفی اعراب که همیشه در زیر سایه قدرت ایران بودند در چند جریان به خصوص در به تخت نشاندن بهرام گور با حمایت نظامی با ایران زورآزمایی کردند و این کمکم ابهت ساسانیان را در نزد همسایگان و نیز امپراطوری روم کمرنگ کرد تا جایی که در اواخر حکومت خسروپرویز و پس از مرگ وی ضربات مهلکی را به پیکره این شاهنشاهی بزرگ وارد ميآورد.
-
فرضیه چهارم انقلاباتی است که در طول سلطنت ساسانیان رخ داد همچون نهضت مزدک و نیز دعوی مانی که پایههای عقیدتی موبدان و هیربدان و در نتیجه دین زرتشتی را را برابر عقاید دیگر همچون مسیحی و بعدها اسلام که دارای تعالیم بسیار ساده و همه فهمی بود سست کرد و قرون وسطایی را که موبدان زرتشتی بوجود آورده بودند و در نتیجه سختگیریهایی که از طرف شاهان به این روحانیون تفویض شده بود هم به مشروعیت دین زرتشتی که باید مثل همه ادیان اقناعی باشد آسیب زد و هم قدرتهای شاهان ساسانی را تقلیل داد.
-
-
دینمداری دولت ساسانی
-
یکی از پایههای سترگ شاهنشاهی ساسانی دینمداری آن است. ساسانیان از همان ابتاد بنای سلسله خود را بر ایدئولوژی دین زرتشتی قرار دادند. دلایل زیادی بر این عقیده وجود دارد که اشاره خواهد شد. در قسمت قبلی اشاره شد که این پایه و ستون نظام ساسانی در ادامه حکومت دچار آفتهایی گردید و ستون محکمی که میبایست برپادارنده این نظام شود مقدمات سقوط آن را در اثر قدرت فزاینده روحانیون زرتشتی و دستدرازی آنها به ادیان دیگر و دخالت در عزل و نصب شاهان و نیز مواجهه با نهضتهای بزرگ همچون نهضت مزدک و نیز آزار عیسویان ایران و ارمنستان و همچنین سرکوبی و قتا مانی و پیروانش تضعیف گردید و سرانجام ایران را آماده پذیرش آئینی نو نمود.
-
دلایل دینمداری
-
ساسانيان
-
بنای اولیه و نخستین کسی که از او در ابتدای برآمدن ساسانیان یاد میشود ساسان است که مردی از نجبای قوم خود بود. چنانکه بسیاری از محققان ذکر کردهاند «ساسان در معبد اناهید در شهر استخر سمت ریاست داشت» بنابراین نام این سلسله از مقامی دینی حکایت دارد.
-
اردشیر پسر بابک که قبلا با رسیدن به مقام عالی اگبدی دومین پایه حکومت خود را بنا نهاده بود پس از نبردهایی که در این تحقیق نمیگنجد در سال 226 تاج شاهنشاهی ایران را بر سر نهاد.
-
در اینجا دومین علائم دینی بودن ساسانیان آشکار میشود بر اساس عقیده اکثر محققان این دوران اردشیر تاجگذاری را در زادگاه خود پارس انجام داد یعنی یا در معبد آناهیتا (ناهید واقع در شهر استخر که روزگاری جد او ساسان موبد بزرگ آن بود)
-
سنگنگارههایی نیز که از مراسم تاجگذاری اردشیر در نقش رستم باقی مانده حکایت از همین دینمداری و استفاده از دین برای استحکام پایههای قدرت است. تصاویر گویا اهریمن یا یکی از ارواح خبیثه را نشان میدهد که اهورامزدا او را پایمال سم ستور کرده است. به روایت کریستنسن خطوطی به زبان یونانی و پهلوی بر اسب شاه کنده شده است که میگوید: «این سوار پرستنده خدایگان اردشیر شاهنشاه ایران و از نژاد ایزدان پسر پابک شاه است»
-
حکایتهای زیادی که از اردشیر نقل شده یعنی کشتن اژدها که از قصه مردوک خدای ملی بابلیان قدیم است حکایت از همین تأکید بر دینی بودن سلسله ساسانی است.
-
تغییر سلسله ساسانی تنها یک حادثه سیاسی نبود بلکه به گفته کریستن سن روح جدیدی در شاهنشاهی ایران دمیده شد. که یکی «تمرکز قدرت و دیگری ایجاد دین رسمی» بود در واقع مورد دوم یعنی ایجاد دین رسمی «حقا از مبتکرات ساسانیان» بود و از این نظر شباهتهای زیادی با تشکیل سلسله صفویه دارد حکومتی که مسیر زوال و انقراض آن هم بسیار به ساسانیان شباهت دارد یعنی عواملی چون قدرت گرفتن و زیادهخواهی روحانیون، دخالت همسایگان و عوامل خارجی، از بین بردن رقیبان سیاسی که به تضعیف حکمرانی انجامید و تضعیف پایههایی که در به قدرت رسیدن هم صفویه و هم ساسانی مؤثر بودند. در زمان ساسانیان این قدرت نظامی در دست خانوادههای تاجبخش سورن، کارن و ... بود و در صفویه بدست قزلباشها و خاندانهای ایلی همچون قاجار، استاجلو، تاجیک، ترکمنها و ... قدرت معنوی در زمان ساسانیان روحانیون زرتشتی بودند و در زمان صفویه صوفیان مبارز که هر دو پایه بدست شاهان صفویه و ساسانی عمدا تضعیف گردید.
-
نگاهی به طبقهبندی انجام شده در این دوره نشان از قدرت روحانیون و عناصر معنوی در این دوره دارد. در واقع همین نیروها پایههای حکومت ساسانی را تشکیل میدادند و با توجه به ویژگیهایی که هر کدام از این پایهها داشتند در استحکام و اضمحلال ساسانی مؤثر واقع شدند. طبقهبندی اجتماعی اوستای جدید بدین منوال بود:
-
«1- روحانی (آثرون) 2- جنگاور (رثهایشتر) 3- کشاورز (واستریو فشونیت 4- طبقه صنعتگر (هویتی)»
-
همین طبقه تقریبا در زمان ساسانیان تکرار میشود که نشاندهنده اهمیت به طبقه روحانی و نیز جنگاوران و دبیران است. البته ویژگیهای زمانه و شعارهای دینی و نیازهای جدید که حاصل نیاز به همراهی مردمان و نیز سازندگان و صنعتگران است طبقات توده ملت و صنعتگران را نیز بدان افزود این طبقات بنا به تحقیق کریستن سن اینگونه بود:
-
1- روحانی (آسرون)
-
2- جنگاوران (ارتیشتاران)
-
3- مستخدمان ادارات (دبیران)
-
4- توده ملت (روستائیان یا واستریوشان)و صنعتگران و شهریان (هوتخشان).
-
به تدریج آسرونها یا طبقات روحانی قدرت فزایندهای یافتند که بررسی وقایع حساس زمان ساسانی این حقیقت را آشکار میکند. در حکومتهای شاهنشاهی و اقتدارگرا و مطلقه وقتی نیروهای اجانبی یا قدرتهای جانبی قدرت بالاتری حتی اگر در حوزه کاری خود پیدا کنند کمکم وارد حوزه قدرت شاهنشاه میشود در آن روز نیروهای گریز از مرکز و بیگانه از هرگونه ضعفی برای انتقامگیری استفاده میکردند آن هم بیگانگانی که در زمان ساسانیان سیلیهای محکمی از شاهان مقتدر و توانایش خورده بودند و یا مثل اعراب و هفتالیان، ارمنیان و دیگر حکومتهای نیمه مستقل همسایه همیشه در سایه قدرت سلسلههای ایرانی بودند.
-
«ساسانیان از همان ابتاد با روحانیان زرتشتی متحد شدند و این رابطه در میان دین و دولت تا آخر عهد آن استحکام داشت» این حمایت دوسویه باعث دوام هر دو میشد. اما هرگاه یکی از دو از یکدیگر جدا میشد به نابودی آن دیگر میانجامید. نمونه این حوادث گرویدن ظاهری یا از روی علاقه قباد شاهنشاه مقتدر این روزگار است. در اثر حمایت اولیه قباد از مزدک و حامیان وی و روحانیون داعیان بر علیه او شوریدند وی را خلع و برادرش جاماسب را بر جای وی نشاند. اما وقتی قباد بار دیگر به سلطنت رسید مجبور شد بر اساس خواسته آنها عمل كند چنانکه در مجلسي مزدکیان را جمع آورد و موبدان زرتشتی را با آن به مناظرهای رو در رو نشاند آنگاه پس از شکست مزدکیان در مجادله فرمان به نابودی آنها داد و بیشتر آنها را با اشاره روحانیون زرتشتی به قتل رسانید.
-
فرزندش خسرو نیز در همین راستا به جبران خرابیها و نیز آثار نزدیکان پرداخت و این یعنی همراهی پادشاه با بزرگان آئین زرتشتی !
-
نکتهای که برخی مورخان به آن اشاره کردهاند این است که دلیل پذیرفتن و حمایت مزدکیان از سوی قباد قلبی نبوده و جنبه سیاسی داشته و آن هم «ضعیف نمودن اقتدار اعیان و موبدان» بوده است.
-
البته خسرو انوشیروان مانند شاه عباس که شباهت شاهی و تدبیر زیادی بین آنها دیده میشود این روحانیون را کنترل میکرد چون قدرت نظامی و مشروعیت بالا و تیزهوشی و تدبیر را در این راه بکار میگرفت. «خسرو با روحانیون زرتشتی متحد شد تا مزدکیان را چاره کند اما نه طبقه روحانیون و نه طبقه اشراف در عهد او به قدرت سابق خود دست نیافتند.»
-
موبدان حتی در زمان خسرو انوشیروان نیز در جریان ولیعهدی و جانشینی دخالت میکردند. چنانکه در جریان وصیتنامه قباد بسیار مؤثر بودند. موبدان چون میدانستند که «خسرو در مقابل شورشیان و هرج و مرج خواهان [مزدکیان] سیاستی استوار پیش خواهد گرفت» بر آن شدند اراده قباد را حکم قانون بدانند این شد که در قضیه جانشینی تنها همان وصیتنامه را ملاک قرار دادند و بدین ترتیب «وصیتنامه پادشاه متوفی را گشوده و در حضور خسرو» قرائت کردند.
-
بدین ترتیب قدرت روحانیون که با دخالت در امور سلطنت، سختگیریهای مذهبی، قیامهای دینی همچون قیام مانی و مزدک و مقامات دینی عیسویان ایران را به چالش جدی کشیده شده بود کمکم ضعیف شد. سختگیریهای مذهبی باعث گردید ایرانیان به ادیان و گرایشهای جدیدتر رو نمایند، از سویی آئینهای جدیدتر نه آن سختگیریهای موسوم و دین سیاسی شده زرتشتی را داشتند و نه مانند آن و تعالیم فقهی دشوار بودند.
-
از سویی دخالت روحانیون که در زمان شاهان ضعیفتر بیشتر شده بود سایههای ضعف شاهنشاهی ساسانی را در چشم بیگانگان آشکارتر کرد. همانگونه که در اواخر سلسله اشکانی دخالت اعیان و سران طوایف در به سلطنت رسیدن جانشینان شاهان متوفی آسیب جدی به این سلسله وارد آورد.
-
مقاومت عیسویان ایران و ارمنستان و حق تمسخر و اوهام دانستن دعوت آنها به گرایش به زرتشتی اگرچه با سرکوبی موقتا آرام شد ولی پایههای این عامل ظهور سلسله ساسانی را سست و لرزان نمود.
-
شاهنشاهي، خاندانهای تاجبخش و جنگاوری و جنگهای داخلی
-
اردشیر سلسله بزرگ ساسانی را وقتی در سال 226 میلادی پایهگذاری كرد كه مانند همه شاهنشاهیهای قبل ایران از آفتهای مشترکی رنج میبرد. مسئله مشروعیت شاهنشاهی، برادرکشي، خاندانهای بزرگ ایرانی که منسوب به سلسلههای قبل بودند و قدرت تخریب و سازندگی فراوانی داشتند و گاه حامل جنگهای داخلی میشدند نمونههايي از آن محسوب ميشوند.
-
برای آنکه این پایههای مستحکم برای ساسانیان بجای تخریب موجب سازندگی شود اردشیر اقدامات فراوانی نمود. وی خود زمانی توانست بر قدرتهای محلی غلبه کند که در دارابگرد به مقام عالی نظامی «ارگبد» دست یابد.
-
اگر این ماجرا درست هم نباشد که اردشیر با برادرزاده فرخان پسر اردوان ازدواج کرده است حداقل این نکته هرتسفلد را تأئید میکند که «اردشیر میخواست به وسیله وصلت با خاندان اشکانی اساس دولت خود را استوار کند» یا چنانکه مورخان عرب و ایران ذکر کردهاند «اثبات این نکته است که چون مادر اردشیر از سلسله سابق بوده پس شاپور حقا جانشین اشکانیان به شمار میرود.»
-
شاید امروز تأثیر عقیده عموم ایرانیان به فرماهنشاهی زیاد بزرگ جلوه نکند اما وقتی شورش بهرام چوبین را پیش چشم میآوریم و میبینیم چگونه بهرام با انتساب خود به اشکانیان تلاش میکند مردم و بزرگان را با خود همراه کند به اهميت آن پي ميبريم. البته اشتباه بهرام چوبین این بود که فاصله طولانی 400 ساله اشکانیان و فراموشی تاریخی مردم ايران را در نظر نگرفته بود، چنانکه میبینیم با وجود همه سجایای اخلاقی، و محبوبیت، بسیاری از بزرگان فقط بهمین دلیل یعنی اتهام نداشتن فرمانشاهی و عقیده حق الهی بودن شاهنشاهی از اردوی او خارج شده و با خسرو برای نابودی و شکست وی همداستان میشوند.
-
عمق این اعتقاد را در قصه پناه بردن ناشناس بهرام چوبین به پیرزن و طعنههای پیرزن به بهرام که بدلیل نداشتن فرشاهی شایسته آن خواریست آشکار میشود.
-
تأکید به ناچار شاهان ساسانی بر انتساب به گذشتههای اشکانیان باعث شد ساسانیان اصول ملوکالطوایفی را از اشکانیان به ارث ببرند. اردشیر هفت دودمان و طوایف بزرگ را به رسمیت شناخت که حداقل سه خاندان کارن، سورن و اسپاهبد اشکانی بودند که تأثیر آنها را در جنگهای داخلی، و تاجبخشي به شاهان در دورههای مختلف شاهد هستیم ! به همین دلیل برخی دودمانهای ممتاز ساسانی مانند «سپند یاد» و «مهران» میکوشیدند خود را به تخمه اشکانی منسوب نمایند.
-
بر اساس همین قدرت و اهمیت بود که بهرام چوبین منسوب به همین خاندانها بر علیه ساسانیان شورید و ضربات محکمی بر پایههای اشکانی وارد آورد در واقع به همان نظریه میرسیم که همان پایههایی كه تا متونهای محکم ساسانی را تشکیل میداد به انقراض آن نیز کمک شایان کرد.
-
بهرام چوبین اگرچه سرانجام کاری از پیش نبرد اما حتی پس از فرار از ایران به همسایگان و دشمنان ساسانیان پناه برد و بارها برای رسیدن به از دست دادههای خود با کمک نیروهای «خان ترک» اقدام کرد.
-
پس از مرگ بهرام چوبین نیروهایش بسوی دیلمان و گیلان سرازیر شدند و با اتحاد با دشمنان ساسانیان حملاتی را به داخل ایران ترتیب دادند و در تضعیف سلسله ساسانی تلاشهای فراوانی کردند. بنابراین شورشهای داخلی که گاه و بیگاه پایههای مشروعیت ساسانیان را هدف قرار میداد نیروهای ساسانیان را بتدریج ضعیف ساخت و آن را به دست بیگانگان بر باد داد.
-
-
جنگاوری و جنگهای داخلی
-
بی تردید از بین بردن سلسله عظیم شاهنشاهی اشکانی بدون جنگاوری و نبرد مستقیم فرمانروایی بزرگ میسر نیست آن هم سلسله عظیم اشکانی که حتی رومیان نیز نتوانسته بودند آن را از پای درآوردند.
-
اردشیر با قدرت تمام پادشاهیهای محلی را مغلوب کرد و سرزمینهای آن را به کشور خود ملحق نمود و سرانجام در نبردی بزرگ آخرین پادشاه اشکانی یعنی اردوان به دست اردشیر کشته شد.
-
این صلابت در میان شاهان بعدی دارای کمیت و کیفیت متفاوتی بود. شاپور اول جانشین خلفی برای وی بود. غلبه شاپور بر قیصر و الریانوس و پیروزیهای دیگرش شاهدی بر این مدعاست. چرا که «دولت شاهنشاهی اردشیر در پناه لشکری آراسته و نیرومند وسعت» گرفته بود. اما جنگاوری نیز آفتهایی دارد. مهمترین آفتهای جنگاوری یکی جنگ با خودی یعنی جنگهای داخلی و دیگر عدم شرکت مستقیم شاهان در جنگهای سرنوشتساز کشور است. همان آفتی که هخامنشیان را دچار کرده بود اما به نظر میرسد در دوره هخامنشیان شاهان با استفاده از «سربازان طلایی» خود از جنگ دوری میکردند اما ساسانیان و شاهان متأخر از دخالت مستقیم در جنگ پرهیز کرده و همان سکهها و اندوختههای خود را به صرف نیروهای داخلی میکردند.
-
ایران در زمان جانشینان شاپور اول دچار جنگهای داخلی و بحران مشروعیت بود چنانکه در اثر همین ضعفها نرسه از رومیان شکست خورد و پنج ولایت ایران (ارمنستان صغیر) را به روم واگذار کرد. همین روند در سی سال اول حکومت شاپور دوم ادامه داشت اما در چهل سال دوم شاپور همچون بنیانگذار ساسانی و نیز هم نام خود مقتدرانه عمل کرد و بسیاری از سرزمینهای از دست رفته را بازستاند. او خود برخلاف برخی شاهان ضعیفالنفس پس از خود در جنگها شرکت میکرد به همین دلیل در اکثر نبردها پیروزی با وی بود وی با سخنرانیهای دینی و ملی خود جنگجویان را برای نبرد تا سرحد مرگ آماده میکرد و همین دلیل پیروزیهایش بود. چنانکه اشاره شد شاهان پس از شاپور ضعیفالنفس بودند و زمام امور را به دست اعیان و روحانیون سپردند این دو گروه تا پس از شاپور دوباره قدرت یافته بودند. میگویند بهرام گور بیشتر شهرت و محبوبیت خود را در اثر همین نرمخویی و واگذاری امور به اعیان و روحانیون بدست آورده است.
-
خسرو انوشیروان با ایجاد تغییراتی، موقتا نیروهای نظامی را سر و سامانی داد. «کسری منصب ایران سپاهبد را ملغی کرد و چهار سپاهبد را به ریاست دائمی سپاه هرکدام در یک ربع کشور منصوب کرد»
-
حوادث بعدی و قیام بهرام چوبین و قدرتیابی سپاهبدها و موانعی که در راه رسیدن خسروپرویز به حکومت ایجاد شد و نیز دخالت سرداران مانند اسپاهبد فرخان شهروراز، نامدار گشنسب، ماهیار، پسفرخ، فرخزاد خسرو و دیگر پس از مرگ خسروپرویز در سلطنت سرداران نشان داد که این سیاست اگرچه در زمان انوشیروان مؤثر بوده ولی در زمان شاهان بعدی یکی از مایههای اضمحلال ساسانی به حساب میآید.
-
یکی از دیگر آفتهای جنگ حد و حدود قائل نشدن برای آن است. در زمان خسروپرویز اوج عظمت ساسانیان در کشورگشایی بود. اما جنگ هم حدی داشت. در اثر جنگهای بیپایان و نزدیک شدن روم به مرزهای ایران و پایتخت آن تیسفون برخی سرداران خواهان صلح شدند و با همراه شیرویه (کواد دوم) خسرو را از بین بردند تا مقدمات صلح فراهم گردد.
-
شیرویه نیز همان شیوه برادرکشی را که در زمان شاهان قبل از ساسانی مرسوم بود و اردشیر با کشتن همه برادران آن را تأئید کرده بود اجرا کرد و کشور را از وجود شاهزادگان پرمایه خالی کرد تا پس از او سراشیبی سقوط ساسانیان در اثر فقدان مردان شایسته سرعت بیشتری یابد.
-
-
دشمنان خارجی
-
یونان و بعدها برادرخوانده آن یعنی روم از دشمنان کلاسیک و رقیب امپراطوری ایران محسوب میشوند و چنانکه رسم قدرتهای بزرگ است داد و ستدها و معاملهها و بدهبستانهای سیاسی بزرگی بین آنها صورت میگرفت.
-
روم در زمان بهرام چوبین به درخواستهای وی برای عدم حمایت از خسرو توجه نکرد و در رسیدن خسرو به سلطنت نقش مهمی ایفا نمود. این که قدرتهای بزرگ اعتماد بیشتری به هم دارند و نیز بیم تلافی قدرت رقیب باعث میشود قدرتهای بزرگ معمولا کشورهای ضعیفتر را سرانجام قربانی معاملات خود کنند. اتفاقاتی که در دوره قاجار بین کشورهای انگلیس و روسیه و فرانسه در قبال ایران رخ داد مؤید این حقیقت است.
-
یکی از نشانههای همکاری این قدرتها رسم فرزندخواندگی بود که بارها بین روم و ایران صورت پذیرفت چنان که «یزدگرد تئودوسیوس روم را که طفلی صغیر بود در تحت حمایت خود آورد» و همچنان که قباد نیز برای استوار کردن پادشاهی خسرو ضمن پیشنهاد صلح به امپراطور روم ژوستین خواهش کرد که «خسرو را به فرزندی بپذیرد.»
-
با این وجود جنگهای ایران و روم از زمان اردشیر تا خسروپرویز پایههای قدرت هر دو امپراطوری را ضعیف کرد. چنانکه در زمان خسرو پرویز که بزرگترین پیروزیها نصیب ساسانیان ایران شد و مرزهای ایران به دوره هخامنشیان به استثنای اروپا رسید ولی ظرفیت وجودی خسروپرویز چنان نبود که آن همه جنگ را برتابد از طرفی دیگر خود خسروپرویز مستقیما در جنگها شرکت نمیکرد همین زیادهروی در جنگها باعث شد رومیان در اواخر سلطنت خسروپرویز به تيسفون نزدیک شوند و باعث شود عناصر صلحطلب و مخالف با اشاره شیرویه فرزند وی او را هلاک نمایند تا دوره شاهنشاهیهای بزرگ قبل از اسلام در ایران به پایان برسد.
-
اما یکی از بزرگترین عواملی که به دولت ساسانی آسیب جدی وارد ساخت زورآزمایی و شکستن ابهت امپراطوری ساسانی در اثر جنگهای پی در پی در مرزهای شرقی ایران است که به تهاجمگاه تاریخ مشهور است. شکست پیروز از پادشاه هفتالیان و به گروگان ماندن قباد شاهنشاه مقتدر بعدی و نیز دختری از پیروز در میان آنان آسیب جدی به اقتدار ساسانیان و کشور ایران وارد آورد. ناگفته پیداست پرداخت باج پس از دومین شکست پیروز از هفتالیان تا چه حد میتواند در حیثیت امپراطوری مؤثر باشد.
-
از طرفی همین هفتالیان یا هیاطله در به قدرت رسیدن قباد نقش ایفا کردند همچنان که اعراب در به سلطنت نشاندن بهرام گور با نیروهای ایران زورآزمایی کرد این زورآزماییها اعراب را که همیشه در سایهی ایران بودند متوجه این نکته کرد که حتی سلسله عظیمی چون ساسانیان را نیز میتوانند شکست دهند.
-
سلاطین ایران البته متوجه خطر اعراب بودند چنانکه مشهور است خسرو پرویز نعمان سوم را به بهانه «امتناع از دادن دختر خود به خسرو» زندانی و به قتل رساند و حکومت را از خاندان وی برانداخت؛
-
-
نتیجهگیری
-
بررسی روند شکلگیری ساسانیان و سرانجام سقوط آن نشان میدهد پارامترهای متفاوتی را میتوان در تضعیف و سرانجام زوال دولت ساسانی برشمرد. اردشیر ساسانی از همان ابتدا بسیاری از برداران یاغی خود را به قتل رساند روشی که در زمان اکثر جانشینان وی دنبال شد همین رویه با قتل خسرو با اشاره شیرویه یا قباد دوم به عادت خود و بسیاری از شاهان ساسانی و نیز اسلاف و اخلافش وفادار ماند. بگونهای که پس از مرگ شیرویه در نبود شاهزادهای توانا سرداران و سپاهبدان و نیز زنان مدتی مستقیما یا به عنوان ثابت سلطنت به حکومت رسیدند.
-
وقتی تصور شود چنین ضعف بزرگی در پیش دشمنان ساسانی از روم گرفته تا همسایگان کوچک بزرگ نمایان شود چه مشکلاتی را بوجود خواهد آورد آن هم دشمنانی که بارها به وسیله ایرانیان تحقیر شده و یا در حاشیه رانده شدهاند.
-
روح جدیدی که به وسیلهی پیوند اردشیر با روحانیون و اعلام دین زرتشتی به عنوان دین رسمی به کالبد نظام شاهی دمیده شده بود همانگونه که اشاره شد اولا در اثر حوادث و رقبای داخلی و خارجی بسیار ضعیف شده بود. ظهور مانی، قیام مزدک و پیروانش، مقاومت عیسویان و ظهور اسلام و مقابله سختگیرانه روحانیون زرتشتی که به دور از تعالیم و روح اقناعی ادیان است و نیز فساد و مالاندوزی آنان و نیز پیوند با سیاستمداران و حمایت از اعمال ناپسند آنان این پایه استوار سیاست ساسانی را با ضعف رو به رو ساخته بود.
-
از سویی دیگر رفرمهای اجتماعی موجود مانند قیام مزدک، مانی و نفوذ عیسویان در شاهان و تزلزل در ایمان آنان ثبات شاهان را به ضعف دچار کرده بود.
-
قیام مزدک، ویرانیها و خرابیهای زیادی در کشور ایجاد کرده بود. جنگها و نبردهای طولانی با همسایگان نوظهوری چون هیاطله و دشمنان داخلی پناه گرفته به آنان و دیگر خوانین ترک ورود آنان به برخی نقاط کوری چون دیلمستان و گیلان و تشکیل اتحادیههای علیه ساسانیان و نبرد و گریز دائمی با آنان وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی دوره ساسانی را هویدا میسازد.
-
وقتی وضع معیشت و فساد موجود در زمان انوشیروان را بررسی میکنیم؛ پادشاهی که به عدالت و مردمدوستی و صفات پسندیده مشهور است و وضع نابسامان آن را از زبان برزویه پیش چشم میآوریم آنگاه وضع در زمان پادشاهیهای قبل و بعد از وی نمایان خواهد شد. برزویه در آن روزگار بیم و هراس پس از تعارف در خصوص خوبیهای خسرو با زیرکی آیندگان را به اوضاع زمان آگاه میکند:
-
«در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق رو به تراجع نهاده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته، با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری و اثبات رأی و ... میبینیم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. و چنان استی که خیرات مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اقوال پسندیده مدروس گشته و عدل ناپیدا و جور ظاهر و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت متواری و ...»
-
بدیهی است که انتقاد برزویه به عدل که از حاکمان برمیآید وضع کشور و فساد مترتب بر آن را در زمان عادلترین شاهان آشکار میکند تا چه رسد به دیگران.
-
از سویی دیگر سیاستهای اردشیر در حمایت از خاندانهای اشکانی برای مشروعیت دادن به شاهنشاهی خود موجب برآمدن اعیان و بزرگانی از این دودمان چه در شاخه نظامی و چه اقتصادی و میان اعیان گردید. گروه دوم واسپوهران بودند که از هفت خاندان اشکانیان شکل یافته بودند این قدرت مالی اعیان و نیز شاخه نظامی آن که از خاندانهای بزرگی چون کارن، سورن، اسپاهبد و مهران نقشهاي زیادی در حکومت ایفا کردند که نمونههای نظامی آن را در شخصیت بهرام چوبین، شهروراز و ... بررسی کردیم و تأثیر آنان را در شورشهای داخلی و تضعیف شاهان ساسانی آشکار است. اینان به عقیده نگارنده هرگز خود را کمتر از ساسانیان نمیدانستند و هرگاه موقعیت را مناسب میدیدند مانند بهرام چوبین قد علم میکردند اگر فراموشی روزگار هرگز آنان را به هدف نرسانید.
-
زیادهروی در جنگ، دوری از شرکت مستقیم در آن در بین شاهان متأخر ساسانی، فساد و تباهی اقتصادی و اخلاقی، و نبود نیروی سیاسی جدید که بتواند خاندان تازه نفسی را در ایران به سلطنت برساند (وظیفهای که پیروزی بهرام چوبین میتوانست آن را محقق نماید) نبرد وحدت و راستی مابین گروههای صاحب قدرت همچون، اعیان، روحانیون، شاهزادگان و زراندوزی شاهان به خصوص خسروپرویز و عدم بکارگیری آن در آبادانی کشور و دست زدن به جنگهایی که از ظرفیت آن روزگار ساسانی یعنی خسروپرویز خارج بود به تدریج سلسله ساسانی را به سوی انقراض نهایی توسط اعراب سوق داد. اعرابی که در سایه تعالیم اسلام و با استفاده از توان کسب ایدئولوژی جدید که قدرت رهبری خود به خودی دارد بر آخرین بقایای ساسانیان حمله برد ساسانیانی که دیگر مشروعیت دینی و مردمی خود را در اثر تباهیهای موجود در معیشت و زندگی اجتماعی مردم از دست داده بود.
-
از سویی دیگر نبرد دیپلماسی قوی که نمیخواست از سویی، روبروی اعرابی که تا چندی قبل در سایه حمایت امپراطوری ایران بودند بنشیند و از سویی دیگر غرور و آسانگیری که نیروی ایدئولوژیکی جدید اعراب را نادیده گرفته بود این آخرین فرصت را نیز از دست ایرانیان گرفت ! عدم رویارویی مستقیم یزدگرد در برابر اعراب که میتوانست، عنوان تنها عامل معنوی و انگیزشی مردم و فرماندهان عمل کند خود از عوامل ثانوی این شکستها محسوب میشود شکستهایی که سرانجام طومار یک شاهنشاهی بزرگ ایرانی را در هم پیچید که دیگر هرگز چنان عظمتی در تاریخ سیاسی ایران دیده نشده است.
-
-
-
-
فهرست منابع
-
- ایران در آستانه یورش تازیان، کولسینکف، آ.ای، ترجمه م.ر. يحيايي، آگاه، تهران 2535
-
- ایران در زمان ساسانیان، کریستن، آرتور، ترجمه رشید یاسمی، صدای معاصر، تهران، 1382
-
- ایراننامه، کارنامه ایرانیان در عصر ساسانیان، شوشتری (مهرين)، عباس، موسسه انتشارات آسیا، تهران، بیتا
-
- جامعهشناسی تاریخی ایران، کاتوزیان، همایون، بیتا، بیجا، بینا.
-
- نظام فئودالی یا نظام آسیایی (نقد و نظری در ویژگیهای تاریخ ایران) اشرف، احمد، بیتا، بیجا، بینا.
-
- تاریخ مردم ایران، زرینکوب، عبدالحسین، تهران، امیرکبیر، 1364.
-
- کلیات تاریخ و تمدن ایران پیش از اسلام، بیات، عزیزالله، تهران، دانشگاه شهید بهشتی، 1369.
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:32 توسط محمد توحیدی چافی
|
ايران شناسي در آمريكا
محمدتوحيدي چافي
پيش از پرداختن به سئوال اصلي و بررسي تلاش هاي ايرانشناسان امروزي و فعال در دانشگاههاي مطرح آمريكا همچون كاليفرنيا، ميشيگان و شيكاگو و ... بايد به پيشينه ايران شناسي در آمريكا پرداخت. شكي نيست كه ايران شناسي به شكل امروزي و گسترش آن در دانشگاههاي آمريكا توسط شرق شناسان و نيز ايران شناسان اروپايي صورت گرفت.
اما توجه آمريكائيان به ايران ابتدا در قالب تبليغات مذهبي آغاز شد، در اينجا با دو نام برمي خوريم. اين دو نفر كسي نبودند جز اسميت و دوايت كه در سال 1829 با سفر به آذربايجان خاطرات خود را در كشور خود منتشر كردند. همين افراد سپس موفق به تأسيس مركز آموزشي و مذهبي در اروميه شدند. همين مركز بود كه اولين چاپخانه مخصوص آمريكائيان در ايران را پايه گذاري كرده و به انتشار روزنامه در ايران توفيق يافتند.
بدنبال آغاز روابط سياسي ايران و آمريكا در سال 1856 نماينده سياسي آمريكا يعني ساموئل بنجامين به تهران آمد و با ايجاد كالج آمريكائي در تهران فعاليت ايران شناسانه آمريكائيان در ايران فعاليت ايران شناسانه آمريكائيان در ايران افزايش يافت.
به تدريج با نفوذ سياسي آمريكا در ايران و روابط حسنه آن با دولت هاي گوناگون و رفت و آمد دانشمندان آمريكايي در ايران و بطور كلي شرق و همچنين دور بودن آمريكا از جنگ هاي بنيان برافكن و جنگهاي جهاني مطالعات شرق شناسانه و به تبع آن ايران شناسانه در آمريكا گسترش يافت و گاه از اروپا پيشي گرفت.
دليل ديگر در پيشي گرفتن آمريكائيان در ايران شناسي مهاجرت نخبگان شرق شناس به آمريكا و گسترش انستيتوهاي شرق شناسي و ايران شناسي در آمريكاست. در اين بين بايد همكاري ايران شناسان داخلي و نيز مهاجرت آنان را به آمريكا مزيد بر علت دانست.
از طرفي گسترش اين انستيتوها و ايجاد كرسي هاي شرق شناسي باعث شد شاخه ايراني مطالعات شرق شناسي در آثار بزرگ و دائره المعارف هاي وزين انتشار يافته در آمريكا جايگاه خود را پيدا كند.برخي از اين كتابها عبارتند از:
1- دايره المعارف آمريكانا كه آغاز كار آن با ليبر بود
2- دائره المعارف روتليج
3- دانشنامه ايراني كه دفتر اول اين دائره المعارف به سر ويراستاري احسان يار شاطر در سال 1982 منتشر شد.
4- دائره المعارف اسلام
5- دائره المعارف كلمبيا
6- دائره المعارف وايكينگ كلمبيا
7- دائره المعارف فارسي
8- دائره المعارف دين
9- دائره المعارف جديد جهان اسلام
10- دائره المعارف كمبريج
11- دائره المعارف فلسفه آسيايي
وجود اين دائره المعارفها و پرداختن آنها به مطالعات ايراني خود نشان از اراده اي در جهت شناخت مسائل مربوط به ايران است. از طرفي علاقه آمريكائيان كه ميراث خوار شرق شناسي و ايران شناسي اروپا نيز بودند به مطالعات هند و اروپايي و آميختگي و پيوستگي مطالعات هند و اروپايي با مقوله و مبحث ايران خود باعث توجه علاقه مندان و پژوهندگان به ايران شناسي شد.
وجود مشتركات مذهبي، فرهنگي و سرزميني بين ايران، هند و ساير بخش هاي شرق و گسترش حوزة فرهنگي ايران در قديم الايام مطالعات ايران شناسي آمريكايي ضروري مي كرد.
مسائلي همچون مطالعة پارسيان هند، اوستا، ودا، مطالعه بر روي زبان هاي هند و ايراني و هند اروپايي و كشف و پژوهش درباره مطالب نو يافته تمركز بر روي مطالعات ايران را چنان كه براي اروپائيان اثبات كرده بود براي آمريكائيها نيز با اهميت جلوه داد.
اين تمركز باعث ظهور ايران شناسان بزرگي گرديد كه برخي از آنها همچون ريچارد فراي، آرتور ايهام پوپ، جورج سارتون، فيشل، هارولد لب، برنارد كايگر، اسپرنگ لينگ، جاكوب ابت، ويليام نورمان براون، داويد ايوگين براون، بنجامين و ... از دوستداران فرهنگ اياني شده و هموراه به دفاع و تلاش در جهت شناختن و شناساندن فرهنگ ايراني به غرب و نيز به خود ايرانيان پرداخته و منشأ خدمات بسيار بزرگي به دانش ايرانشناسي گرديدند.
مطالعات ايران شناسان آمريكايي كه در قرن نوزدهم بر روي شباهت سانسگريت، فارسي، انگليس و لاتين تمركز يافته بود امروز در سه شاخه بزرگ در ميان علاقمندان به مطالعات هند و اروپايي و نيز ايران شناسان دنبال مي شود آن سه شاخه عبارتند از:
1- باستان شناسي 2- زبان شناسي 3- اسطوره شناسي
در باستان شناسي به نام هايي چون R.Drews,J.Mallory,M.Gimbuts برمي خوريم.
اين باستان شناسان درباره منشأ مهاجرت آريائيها نظرات جالبي ابراز داشته اند از جمله M.Gimbuts به قبرهايي موسوم به گوركان اشاره كرده و معتقد است هند و اروپايي از آنجا مهاجرت كرده اند.
آقاي Mallory ايده كاملاَ جديدي ارائه مي دهد وي تئوري قشنگي را ارائه داده و مي گويد ما در شرق جاهايي داريم كه به آن BMAC مي گوئيم بر اين اساس بر اين باورند كه ايرانيها در بلخ بوده اند در اين جا بسياري از زبان شناسان براي اولين بار با آنها متفق القول مي شوند چرا كه ساختمانهاي بلخ را با آنچه آريائيها از ساختمانهاي خود برمي شمارند يكي مي دانند.
در اين ميان R.Drews مركز هند و اروپايي ها را در تركيه امروزي و نزديك ارمنستان مي داند باوري كه ايوانف نيز بر آن صحه مي گذارد.
زبان شناسي نيز در آمريكا جايگاه ويژه اي داشته به خصوص در ميان پژوهندگان هند اروپايي و همچنين موضوع مورد بحث ما يعني ايران شناسي. چرا كه زبان شناسي هميشه در درجه اول اهميت در مطالعات اقوام كهن داشته است چون زبان هميشه موجود بوده و اين همان بخشي بود كه اروپائيان هميشه در آن جلودار بوده اند.
اولين بار وقتي انگليسيها هند را تسخير مي كنند متوجه مي شوند شباهتهاي زيادي بين هندي، اروپايي، ايراني و لاتين وجود دارد. پرچمدار اين پژوهش و توجه كسي نبود جز ويليام جونز انگليسي!
در آمريكا افرادي چون هانس پيتر اشميت، مارتين شوارتر، ويندفور و نيز P.o.s.kjarud و ... در مطالعات زبان شناسانه و دستور زبان اوستايي سرآمد هستند.
از اين ميان هانس پيتر اشميت سراغ گاتاها مي رود وي اثبات مي كند كه در سنت اوستا كتابت مهم نيست بلكه سرودن مهم است. هانس روي يسنا 29 مطالعات انجام مي دهد.
مارتين شوارتز ايران شناس ديگري است كه نابغه مي نمايد وي استاد بركلي است. وي كه شاگردي هنينگ را نيز تجربه كرده است سنت شفاهي را در اوستا مطرح مي كند! وي تكنيكي دارد بدين گونه كه معتقد است دانشجو بايد اشعار زيادي را حفظ كند چرا كه فرد با خواندن اوستا يك معني و با نوشتن معني ديگري را دريافت مي كند!
از ديگر ايران شناسان آمريكا كه روي زبان شناسي كار مي كند G.windfuhr است كه سنت حروفيه را مطرح مي كند و مي گويد كه اين در سنت ايراني وجود داشته است.
موله نيز اصل قضيه را زير سئوال مي برد و مي گويد از كجا معلوم اين سروده هاي خود زرتشت باشد او اولين كسي است كه اين نظريه را مطرح مي كند.
J.Kellens نيز از ديگر ايران شناسان آمريكايي است كه كرسي اوستاشناسي دانشگاه ... را در اختيار دارد او و اوستاشناسان قبلي لائيك مي باشند و به همين دليل اين مرام آنها در تئوري ها و پژوهش هاي آن بسيار تأثير گذاشته است. ملندرا كه در دانشگاه ميني سوترا مشغول است همان كسي است كه سنت آراكائيك را مطرح مي كند. و مي گويد كه شما در اوستا مي توانيد سنت هاي قديمي تر و حتي قديميتر از گاتاها را ببينيد. اسطوره شناسي اين مبحث نيز كه با زبان شناسي رابطه تنگاتنگي دارد لزوم زبان شناس بودن را اثبات مي كند. بگونه اي كه براي ورود به اين مبحث بايد هفت زبان را دانست.
B.Lincoln يكي از اين پژوهندگان آمريكائي است كه اسطوره هاي هند و اروپائي را بازسازي مي كند. اسطوره هايي چون اسطوره گاوبازي، هوم نوشان، كارايا جوانان جنگجوي آرايي كه با برخي اسطوره هاي اروپايي همچون Berserkevهاي آلماني و ... شباهت دارد.
تاريخ: تاريخ نيز يكي از مباحث ايران شناسي است كه امروز در آمريكا پيشتاز است. در ايران مطالعه بر روي تاريخ باستان بوسيله مشيرالدوله آغاز شده است و به دليل زبان شناسي افراد كمي بر روي آن كار كرده اند. به همين دليل بسياري از ترجمه هايي كه از كتيبه ها به چاپ رسيد صددرصد نمي توان به آنها اطمينان كرد. پيش از مطالعات ايران شناسان جديد منابع اصلي ها آثار هرودوت و نيز تورات بود. ولي در سال 1934 آقاي Hallock چاپ متون ايلامي را به ثمر مي رساند وي علاوه بر چاپ به ترجمه آنها نيز همت مي گمارد.
سپس G.cameroh الواح ديگري را در سال 1948 چاپ مي كند و بدين وسيله ناگهان دنياي ناشناخته هخامنشي براي ما آشكار مي شود. تاريخ ايران كه وي درباره آنچه در فلات ايران مي گذشته است نوشته براي شناساندن تاريخ عيلام بسيار با اهميت است.
هرتسفلد نيز كه در غرب به عنوان باستان شناس نازي از او ياد مي شود حفاري هاي زيادي انجام مي دهد و ديد جديدي درباره مسائل اداري، غذا و ديگر جهات ناشناخته دنياي ايران باستان به ما ارائه مي دهد.
M.Stolper نيز ابتدا آرشيوي خانوادگي را چاپ مي كند كه درباره زندگي اقتصادي ايرانيان ايلامي (عيلامي) داراي اطلاعات گرانسنگي بود. سپس با همكاري اليزابت كارتر تاريخ: Surve ys of Politicl History and Archaedogy را منتشر مي كند كه خود قدمي با اهميت در شناخت تاريخ سياسي و باستاني ايلام (عيلام) بدست مي دهد.
Olmested كتاب مهمي درباره دنياي هخامنشي مي نويسد كه بسيار مهم است.
بنام: A history of persian empire كه در سال 1948 منتشر مي گردد. خام ليندي آلن نيز در سال 2005 كتابي در شيكاگو به چاپ مي رساند و در اين كتاب بسيار زبان شناسانه درباره تاريخ ايران سخن مي گويد. به نام: The Persian empair
خانم S.M.Sherwin نيز در سال 1993 كتابي چاپ مي كند بنام از سمرقند تا سارديس كه ديد جديدي درباره امپراطوري سلكوكي بدست مي دهد.
اما در مورد تاريخ سياسي اشكانيان آقاي H.C.Debevoise كتاب مهمي به نگارش درآورده ولي مهمترين مركز اشكاني شناسي در لهستان و ايتاليا وجود دارد و از اين منظر اروپا بر آمريكا پيشي گرفته است.
M.Cdedje نيز در سال 1967 كتاب پارتيان را درباره هنر پارتيها منتشر مي كند كه در جاي خود بسيار اهميت دارد.
اما يكي از ايران شناسان آمريكايي كه در شناساندن ايران بصورت امروزي به آمريكائيان نقش مهمي ايفا مي كند ريچارد فراي مي باشد. وي در سال 1963 نخستين كتابش را دربارة تاريخ ايران باستان نوشته كه هنوز تجديد چاپ مي شود.
در «تاريخ آسياي ميانه»، آقاي منشأ آريائيها را از آسياي ميانه مي داند.
اوستاشناسي
دربارة اوستاشناسي ويليام جكسون در قرن نوزدهم مطالعات ارزنده اي انجام داده اند. وي پدر ايرانشناسي آمريكا محسوب مي شوند.
جكسون اولي مطالعات را روي متون مانوي به انگليسي به نگارش درآورده و روي زندگي زرتشيان اطلاعات خوبي بدست مي دهند. اوستايي كه جكسون در قرن نوزدهم توصيف مي كردند با آنچه ما ايرانيها مي شناسيم تفاوت دارند.
وي نظريه آسماني بودن سرودهاي اوستا را مطرح كرد.
شيكاگو و ميشيگان مركز ايران شناسي در آمريكاست. كه در زمينه اسلام شناسي زبان و ادبيات فارسي فعاليت دارند. پيش از اين نفوذ اتحاد جماهير شوروي زبان و ادبيات فارسي هيچ كرسي در آمريكا نداشت ولي پس از آن كرسي نيز ايجاد گرديد. دولت قصد داشت اين كرسي ها را در جهت مطامع خود بكار گيرد كه چنين نشد اگر چه ممكن است افرادي هم به سازمان امنيت آمريكا پيوسته باشند.
يكي از افرادي كه در اين زمينه فعال هستند فرانك لوئيس مي باشد كه استاد زبان و ادبيات فارسي و رئيس انجام بنام American Institute of Iranian studiy مي باشد. كتاب آخر لوئيس درباره مولوي است كه يكي بهترين اثريست كه درباره مولوي در غرب نگارش يافته است.
در آمريكا خاورشناسان و ايران شناسان ديگري هم هستند كه مطالعات آنها در جهت منافع سياسي و دغدغه هاي غيرعلمي مورد بهره برداري قرار مي گيرد.
وجود و برپايي انستيتوهاي مطالعات شرقي و ايراني و همكاري برخي ايرانشناسان ايران و اروپايي در دانشگاههاي آمريكا اين كشور را در بين كشورهاي جهان در حوزة فرهنگي ايران و به خصوص تاريخ، باستان شناسي و زبان شناسي ايراني داراي اهميت زيادي كرده است.
در كنار اين مبحث انتقال الواح باستاني ايران و وجود مراكز خطي و نسخ خطي فارسي اين كشور را نسبت به مراكز ديگر ايران شناسي داراي اهميت خاصي كرده است.
همين مسئله باعث ظهور و تربيت ايران شناسان برجسته اي در آمريكا شده كه در حوزه هاي مختلف در گذشته و حال به فعاليت پرداخته اند. برخي از مهمترين اين پژوهشگران و اساتيد ايران شناس آمريكايي عبارتند از:
جرج كامرون- متخصص معروف باستان شناسي ايران و مؤلف متن ايراني قديم كتبيه بيستون و بناي داريوش در بيستون و كتيبه هاي تخت جمشيد و استاد دانشگاه ميشيگان.
ريچارد فراي- همانطور كه اشاره شد وي استاد كرسي زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه هاروارد و داراي تأليفات زيادي در تاريخ و ادبيات ايران مي باشد.
هنري فيلد- كارشناس هنرهاي اسلامي ايران و رئيس قسمت هنري موزه شيكاگو
هارلود فيلد- مؤلف كتاب «كورش كبير» و خيام.
آرتور ايهام پوپ- ايران شناس معاصر آمريكايي و يكي از بزرگترين دوستان خارجي فرهنگ وتمدن ايران.
مؤسس انستيتوي ايراني و آمريكايي هنر و باستان شناسي ايران. مؤلف دوره معروف و بي نظير بنام Survey of Persian art كه عاليترين مجموعه اي است كه تاكنون در تمام جهان درباره ايران بچاپ رسيده است.
وي مؤسس نمايشگاه هنر و باستان شناسي ايران در نيويورك، واشنگتن، فيلادلفيا بوده و داراي آثار متعددي درباره هنر و فرهنگ و تاريخ ايران مي باشد.
بانو آن پاكينس- عهده دار كرسي مطالعات ايران در دانشگاه بيل و متخصص باستان شناسي ايران.
دكتر اريك اشميت- ايران شناس فعال و معلم انستيتوي شرقي دانشگاه شيكاگو، متخصص باستان شناسي ايران و متصدي حفريات تخت جمشيد در سالهاي 1319 تا 1329 و مؤلف كتاب عالي Persepolis كه توسط دانشگاه شيكاگو چاپ شده است.
اريك شرودر- متخصص هنرهاي ايراني در Fogg musoum دانشگاه هاروارد.
جان شاپلي- شخصيت روحاني- استاد دانشگاه كاتوليكي واشنگتن و داراي مطالعاتي درباره مذاهب ايران.
بانو دكتر ه.چ كانتور- متصدي مطالعات ايراني در دانشگاه شيكاگو در چند بار به ايران سفر كرده و حفاريهاي جالبي انجام داده است.
هارالد اينگهولت- استاد باستان شناسي دانشگاه ييل و متخصص باستان شناسي ايران.
مندن هول- استاد تاريخ باستاني ايران در ميشيگان و داراي مقالات متعدد درباره ايران قديم.
فن گروم بلوم- استاد مطالعات ايراني دانشگاه كاليفرنيا.
سرهميلتن گيپ- استاد مطالعات ايراني در دانشگاه هاروارد دركمبريج (ايالت massachusetts) وي قبلاَ استاد Oxford انگلستان بوده است
فلس آكرمان- باتوي ايرانشناس برجسته آمريكايي و همسر پروفسور ايهام پوپ، مهمترين اثر او درباره ايران كتاب معروف «هنر ايران» است.
در ميان ايران شناسان آمريكا همچنين به نام هاي مشهوري چون: چارلز عيسوي، رابرت براديود، برنارد كايگر، هنري فيلد، مارتين دكليسون، رابرت دايسون، مارك درسدن، مورسي دايماند، ايستونسن ، و ... برمي خوريم كه هر كدام داراي مطالعات ارزنده اي درباره ايران بوده و در ايران شناسي آمريكا حائز اهميت مي باشند.
فهرست منابع:
ـایرانیکا/
-تورج دریایی /استاد دانشگاههای آمریکا/ (سخنرانی در بنیاد ایران شناسی)/
-ادوارد سعید/شرق شناسی/
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:24 توسط محمد توحیدی چافی
|
فلات ايران سرزمين هميشگي آريائيها
محمد توحیدی چافی
نگاهي به پيشينه نظريه مهاجرت اين حقيقت را پيشچشم پژوهنده آشكار ميكند كه به راستي آنقدر كه خود موضوع مهاجرت داراي ارزش و اهميت است پژوهشي هم سنگ آن صورت نگرفته است.
دلايلي هم كه براي مهاجرت عنوان ميشود اگر نگوئيم پايه علمي ندارد حداقل چندين برابر آن دلايل غيرقابل انكاري وجود دارد كه ميتوان در تشكيك در مسئله ذكر نمود. اگر بخواهيم تنها به دليل اينكه اولين بار نام قوم ماد و پارس در متون آشوري آمده استناد كنيم و بگوئيم چون نخستين بار در قرن هشتم و نهم قبل از ميلاد از اين اقوام ايران سخن بميان آمده پس لابد كمي زودتر آريائيان به ايران مهاجرت كردهاند نيز از ارزش علمي به دور مينمايد.
گذشته از اين اقوام آريايي تنها به دو قوم ماد و پارس ختم نميشود. گذشته از دلايل زبانشناسي كه ثابت ميكند كه هيچ واژهاي از اقوام ديگر در زبانهاي ايراني به جا نمانده و نيز همزباني اقوامي چون امردها، ارتيها، كاشيها، گوتيها، توگويها، تورانيان، سكاهها، هخاها، دانوها، ارمنيها همنژادي آنان را با ساير آريائيان يعني پارسها و مادها اثبات ميكند.
از سويي ديگر تناقضهايي كه درباره موطن اصلي آريائيان مطرح ميشود بسيار درخور توجه است. چگونه است كه قومي از مكاني بسيار دور به سرزمين ايران كوچه نمايند و هيچگونه اثري از آن چه زباني و چه تاريخي و نيز باستانشناسي در آنجا باقي نمانده باشد. در حالي كه هنوز از كاسهايي كه در فلات ايران به گستردگي حضور داشتند آثار زيادي برجاي مانده است. در گيلان امروزي هنوز كاسها به انسانهاي بور و يا داراي چشم روشن و يا سفيدرو اشاره ميشود و دريايي كه ما هنوز ميكوشيم كاسپيان نناميمش در نقشههاي بيگانگان به نام همين قوم خودنمايي ميكند.
وجود شهر باستاني قزوين كه برخاسته از نام كاسيهاست نيز دليل ديگري است بر اين ادعا.
دلايل ديگري كه مطرح ميشود اين است كه در اوستا به سرزميني اشاره شده است كه سرد بوده و اقوام ايراني از آنجا مهاجرت كردهاند. در حالي بنابر شواهد طبيعي اثبات شده سرزمين ايران نيز مانند بسياري از نقاط جهان دوران يخبندان و سردي را پشتقراردادها گذاشته است و اين مكان ميتواند نقطهاي از خود ايران باشد. چرا كه زيستگاهي كه پيش از پايان دوران يخبندان در جايي كه امروز خليج فارس ناميده ميشود ميتواند يكي از مكانهاي اوليه سكونت مطرح شود مكاني كه در شمال تا آستانه فلات ايران و در جنوب تا صحراي عربستان ميرسيد.
سير معكوسي كه در اثر ذوب يخها و زير آب رفتن زيستگاه ايران بوجود آمد باعث بوجود آمدن خليجي شد كه تمدنهاي بعدي ايران بر كرانههاي آن بنا شدند همان اتفاقي كه در فلات ايران افتاد. در واقع تمدنهايي كه در كنار اين درياچههاي پهناور تشكيل گرديد نيز مهاجريني بودند كه زيستگاه خود را در خليج امروزين فارس از دست داده بودند.
در اين ميان بخشي از مهاجرين نيز به ميانرودان رفته و در كنار رودهاي دجله و فرات تمدنهاي كهن خود را پايهگذاري كردند. نامگذاري رودهاي دجله و فرات بنابر سنت آريايي از دلايل عمومي اين پژوهش تلقي ميشود. شواهد نشان ميدهد كه تمام آثار بجاي مانده از تمدنهاي سامره حدود
(5500- 5000 ق م)، حلف (5200- 4300 ق م) و عبيد (4300- 3500 ق م) آريايي بوده و سومريان تازه از دوران اوروك يعني 3500 ق م وارد ميانرودان شدهاند.
نگارههاي بدست آمده در اين بخش آريايي بودن تمدنهاي ميانرودان را اثبات ميكند نه سومريان را. از سويي همزماني برپايي تمدنهاي بزرگي چون يانيكتپه و سيلك كاشان نيز در سالهاي 6000 ق م و 5700 قبل از ميلاد نيز خود نشان از فلات ايران بودن جابجايي آريائيهاست.
تحقيقاتي كه در تپه سيلك كاشان بوجود آمده و وجود ابزار آلات ماهيگيري و نشانههاي فسيلي نيز وجود درياههاي پهناوري را در منطقه مذكور اثبات ميكند. چرا كه معمولاً تمدنها و تجمع انساني در قديم به دليل نياز به آب در كنار درياهها و رودها بوجود ميآيند. شگفتي كه به دليل وجود برخي از شهرهاي باستاني و كهن ايران در كنار برخي بيابانها و كويرها بر پژوهشگر تاريخ ايران دست ميدهد نيز با همين خشك شدن اين درياههاي كهن ثابت ميشود.
اگر بخواهيم حضور آرياييها را در فلات ايران طبق نظر رايج از اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد و كمي پيشتر بپذيريم تمدنهايي چون ارته، امردها، ميتانيها و كاسها و ... را چگونه ميتوانيم توجيه كنيم. در حالي كه به دلايل باستانشناسي و زبانشناسي و حتي آثاري كه در متون اقوام همزمان همچون سومريها اين اقوام خود را منسوب به سرزمين ايران ميدانستند كه ارته يكي از اين سرزمينهاست كه در آن روزگار داراي پيشرفت زيادي بوده و بنابر افسانههاي سومري عدم تمكين در برابر خواستههاي پادشاه سومر آنان را به تقابل واداشته بود.
از سويي ديگر از همين پارسها در متون سومري و كهنتر از متون آشور نام برده شده است. زماني كه پادشاهان سومر به ارته تاختند از سرزميني بنام «پرشي» نام برده ميشود كه بايد با سرزمين پارسها پيش از كوچ آنان به انشان يكي باشد اينكه پارسها روزگاري خود را ارتهاي ميخواندند شايد دليلي بر اين مدعاست.
از مادها نيز پيش از متون آشوري ياد شده است چرا كه قوم ماد در پي كوچ خود در نيمه هزار سوم پيش از ميلاد به سرزمين نوبي (2300- 2250 ق م) به نام مذاي همراه با قوم كاشي حضور تاريخي يافتهاند. در متون مصري نيز از هر دو در كنار هم ياد شده است.
گوتيها، سكاهها، هخاها، دانوها نيز كه نامهايشان برخاسته از واژههاي ايراني است و داراي معاني همچون كوچي، يار، دوست و ... ميباشد نيز شاخههايي از آريائيان بودند كه واژههاي باقي مانده از آنان كه كاملاً آريايي مينمايند كه در انتساب آنان به اقوام آريائي ترديدي باقي نميگذارد.
بنابراين وقتي تا اين حد جايگاه سرزميني، واژگاني و ديني مشترك بين اين اقوام و نيز پارسها و مادها مشاهده ميشود حضور آنان را در دوران كهنتر در فلات ايران را ثابت ميكند.
وجود چهرهنگاريهاي ايراني در هزارههاي كهنتر كه تنها با اقوام ايراني و آريايي تناسب دارد يعني ريش بلند و نوك تيز، پيشاني بند و موهاي تا شانه ريخته نيز كه با آريائيهاي متأخري كه فرضيهپردازان مهاجرت مطرح ميكنند دليل بر يكي بودن پارسها و مادهاست. همان آرايش ظاهري كه در اقوام اخير ديده ميشود با ساير اقوام مهاجر سدههاي قبل كه همخواني دارد.
در ميان رودان تنها پس از مهاجرت سومريان چهرههاي تازهاي در آن سرزمين به چشم ميخورد. چهرههايي كه از اقوام هخايي و ايوني در يونان، پرستها در فلسطين و كاشيها و مذايها در مصر ثبت شده است نيز قدمت حضور آريائيها را در فلات ايران اثبات ميكند.
از سويي ديگر اتحادي كه بين اقوام ساكن در فلات ايران در تهاجم به اطراف ديده ميشود همانگونه كه در دفاع مشترك از آنها ديده شده نيز از دلايل محكم است كه تنها همزباني اين اقوام ميتواند چنين اتحادي را بين آنان ايجاد كند.
در تاريخ سنتي و به اصطلاح متأخر و دوران اسطورهاي ايران نيز همواره چنين همكاري و تعاملي ديده ميشود. در تاريخ ايران از خاندان كارن و سورن به عنوان خاندانهاي تاجبخش ياد شده است همان پديدهاي كه در تاريخ سنتي ايران با نامي چون رستم برميخوريم كه از زابلستان لشكر براي حمايت شاه ايران گسيل ميداشت. اين همكاري در قرنهاي متأخر يعني در دوران هخامنشيان، اشكانيان، ساسانيان و پس از اسلام نيز مشاهده ميشود.
از دلايل ديگري كه ميتوان براي عدم مهاجرت آريائيان از شمال برشمرد: مهاجرت معكوس ايرانيان است. يعني نه تنها ايرانيان از مكاني غير از فلات ايران مهاجرت نكردهاند بلكه به دليل بازرگان بودن و نيز استفاده برخي از شاهان مصري كه از سربازان ايراني به دليل اطمينان بيشتر به آنان و ... آنان مناطق ديگر همچون مصر، يونان امروزي، فلسطين و حتي كره و چين ني مهاجرت ميكردند و در آنجا آثار زبانشناسي و نيز نگارههايي با شمايل مشهور ايراني برجاي مانده است. سنت استفاده از سربازان ايراني توسط مصريها بعد از اسلام نيز باقي مانده بود چنانچه خلفاي مصري از ديلميان به عنوان نگهبان و محافظ استفاده ميكردند؛ به همين دليل در ادبيات ايران ديلم مترادف با نگهبان بكار برده ميشده است.
مهاجرت ايرانيان چنان در مناطق وارده شده مؤثر بوده كه بسياري از نامهاي بكار گرفته بر نام سرزمينها و نيز رودها و كوههايي كه مهاجرت بدان صورت ميگرفته آريايياند. مثلاً نام مصر، سوريه، يونان، فلسطين رودهايي چون دجله، دن، دنيپر، دانوب برگرفته واژههاي آريايي اصل است.
حتي نام برخي از خدايان آنان برگرفته از خدايان ايراني است. پرسئوس و ديانا خدايان يوناني نمونهاي از اين خدايان آريايي هستند.
ريشهدار بودن برخي از خدايان آشوري و سومري نيز نشان از قدمت حضور ايرانيان دارد چرا كه ريشه واژههاي بكار گرفته شده براي اين خدايان نه سومري نه آشوري بلكه آريايي است. خداي آشور، ايشتر، ناهيتي نمونهاي از اين موارد است كه در زبانها سومري و آشوري ريشهاي براي آن نميتوان يافت در حالي كه در زبان آريايي با استر و ناهيد يكي هستند.
يكي از دلايل ديگري كه براي مهاجرت آريائيها مطرح ميكنند پيدا شدن سفالهاي خاكستري در فلات ايران است در حالي كه ممكن است بجاي مهاجرت خود تكنيك ساخت آن مهاجرت كرده باشد چنانچه وقتي ذوب فلز در 6500 سال قبل از ميلاد در سيلك كاشان كشف شد آثار ساخته شده ايراني به نقاط مختلف جهان صادر شده است. چنانجه مس و لاجورد بصورت شمش و نيز گونههاي ديگر به مصر، يونان، فلسطين و كشورهاي اين روزگار صادر شده است.
يكي از عواملي كه براي رديابي فرهنگهاي كهن قابل پيگيري است اسطورههاي كشورهاي كهن است. در شمال اروپا شباهتهاي زيادي بين فرهنگ آريايي و نيز فرهنگ بومي آنجا پيدا شده است. مثلاً داستان جمشيد در اروپا قابل پيگيري است. همين نكته در هندوستان نيز وجود دارد. در اسطورههاي هند و اروپايي جمشيد اولين شاه بود دوراني كه از لحاظ تاريخي، استخراج فلزات و پيشرفت صنعتي به معناي سنتي آن بسيار با اهميت است.
همچنين سيمرغ كه يكي از افسانههاي قديمي ايراني است و پرندهاي حكيم و خردمند است در افسانههاي سومر هم پيدا ميشود. در جريان اختلاف بين سومر و ارته بر قراردادها نياز سومر به مصالح ارته مانند سنگ لاجورد، طلا و نقره هنگامي كه لوگل بنده در راه دچار بيماري ميشود وي دنبال آب بيمرگي ميرود همان آبي كه در دوران جمشيد در روايات ملي آريايي وجود دارد و مردم با نوشيدن آن بيمار و پير نميشوند. در همين داستان وقتي لوگل بنده مرغان كوچك سيمرغ را تيمار ميكند همين سيمرغ افسانهاي ظاهر ميشود و از او ميخواهد كه هر چيزي كه ميخواهد از او طلب كند و لوگل بنده نيز آب بيمرگي را آروز ميكند. عجيب است كه وقتي سيمرغ وي را به كنار بركه بيمرگي ميبرد نام اين آب «ايرانه» ميباشد.
اين سيمرغ همان آنزو و آنسو است كه «ريگ ودا» هندي هم هست و از آن عنقا ساخته شده است. در ادامه نير گيل گمش فرزند لوگل بنده بخاطر دستيابي به گياه بيمرگي به ايران ميآيد.
بنابراين وجود فرهنگ مشترك آريايي در قبل از 1200 ق م بين سرزمينهاي ارته، امرد، كاشي، و پارسيها و مادهايي كه مهاجر تصور شدهاند خود حاكي از آن است كه تنها يك زيستگاه را ميتوان براي آريائيها قائل شد و آن هم فلات ايران است.
از دلايل ديگر حضور آريائيها در سرزمينهاي ديگر پيش از 1200 ق م در مصر حضور هكسوسها در اين سرزمين است. هكسوس نيز در مصري بمعناي هخاي بيگانه است. قبل از حضور هكسوسها هيچگونه اسب و ارابهاي در مصر پيدا نميشود ولي بعد از هكسوسها سيلي از اسب و ارابه در مصر ظاهر ميشود؛ دو عنصري كه برخاسته از ويژگيهاي زندگي و نبرد آريائيان محسوب ميشود. مصريان نيز دو قوم را هكسوس ميناميدند: يكي هخاهاي بيگانه و ديگر همين هخامنشيان را كه در آريايي بودن آنها ترديدي وجود ندارد.
وقتي بلافاصله در سلسله هيجدهم باهكسوس جنگ ميشود خود مصريها نيز داراي اسب و ارابه ميشوند عناصري كه به همراه واژههاي آريايي وارد دايره واژگان مصري ميشوند. واژههايي چون چرخ و ارابه بصورت ratha، Vart ، كه War لاتين از آن ساخته ميشود. همين طور است واژههاي آريايي واته بمعني باد كه تبديل به Vent و Vanta شده است.
همين هكسوسها وقتي از مصر رانده ميشوند به فلسطين ميروند با آموهاي قديم آنجا ميپيوندند و تمدن مؤثري را تشكيل ميدهند كه در بين آنها به نامهاي زيادي از سرداران آريايي برميخوريم. چنانچه نامهاي سوريه: خورشيد، فلسطين= Pevset و مصر كه از Amudraya گرفته شده همان آمودريايي كه در آريايي به معني درياي بيمرگي است.
نكته اينجاست كه تمام اقوامي ايراني كه پيش از 1200 ق م در مصر، سوريه، فلسطين، يونان، هندوستان تا آسياي صغير، اتيوپي و ... گسترش داشتند داراي همان ويژگيهاي آريايي يعني ريش بلند، پيشاني بند و ... بودهاند. در آن روزگاران لباس هر قومي شناسنامه آنها بوده است و مانند امروزه به سرعت دچار تغيير نميشدند اگرچه امروزه نيز اقوام مختلف در مراسم و در جايگاه رعايت آداب و رسوم به همان شيوه كهن خود لباس ميپوشند.
بديهي است كه نميتوان قومي را مهاجر فرض كرد در حالي كه همان ويژگيهاي زباني، ديني، فرهنگي، باستاني و حتي نام خود آن سرزمين پيش از مهاجرت در همان سرزمين وجود داشته باشد چنان كه در مورد ماد، ارته، اريه، پرشي، ميتاني و كاشي به آن اشاره شد.
حتي مادها نيز كه از آنان بعنوان آريائيان مهاجر در قرن هشتم قبل از ميلاد ياد شده دلايلي فراوان وجود دارد كه پيش از آن در فلات ايران ساكن بودهاند. چنانچه در منطقه آذربايجان و ارمنستان در 2000 سال قبل از داريوش پادشاهي بوده كه از وي بنام Mada Kina يعني دشمن مادها ياد شده است.
يكي ديگر از اشتباهاتي كه در خصوص اين قوم رخ داده اين است كه چون Mada را بمعني عام سرزمين نيز بكار ميبردند در هنگام هجوم اقوام بيگانه به اين قوم چنين تصور ميشده كه به فلان سرزمين حمله آوردهاند. در حالي ki خود بمعني سرزمين است و وقتي چنين واژهاي با مادا و بصورت Madaki مطرح ميشود روشن ميشود كه منظور سرزمين ماد است يعني همان جايي كه بعدها ماد بزرگ شكل ميگيرد از همين مادها بعدها ميتاني بوجود ميآيد بهمان معني مياني و بررسيها نشان داده كه نام بسياري از شاهان ميتاني مادي است.
كساني كه به تئوري مهاجرت قائل هستند وجود سفالهاي جديد را بطور ناگهاني مثلاً در سيلك كاشان نشانه تهاجم اقوامي از بيرون ميدانند. در حالي كه به فرض اگر فرضيه تهاجم را بپذيريم ممكن است اين تهاجم در بين خودشان صورت گرفته باشد همچنين با نگاهي به صنايع دستي و سفالسازي در ايران به اين نتيجه ميرسيم كه تكنيك ساخت، نقاشي و رنگآميزي سفال يك روستا با روستاي نزديك آن بسيار متفاوت است چه رسد به اينكه ممكن است در خود فلات ايران چنين تفاوتهايي وجود داشته باشد و يا در اثر رونق بازرگاني از سرزميني به سرزمين ديگري منتقل شده باشد. اين نظريه مهاجرت كه بدليل همين دگرگوني سفالها توسط «گيرشمن» در كاوشهاي وي در تپه سيلك كاشان مطرح شده در صورت پذيرش فرضيه تهاجم ممكن است متعلق به دشمنان بيروني اقوام مختلف آريايي باشد؛ جدالي كه حداقل در مقابل سومريان ثابت شده است.
تناقضها و مكانهاي گوناگوني كه براي منشأ مهاجرت آريائيان مطرح ميشود علاوه بر انگيزههاي سياسي كه كشمكشهاي بين روسها و غربيها آن را واقعيتر جلوه ميدهد بدين دليل است كه تاكنون هيچ سرزمين اوليهاي را نيافتهاند كه كوچكترين آثار باستانشناسي، زبانشناسي و فرهنگي از آريائيها و ايرانويچ در آن باقي مانده باشد؛ در حالي كه در خود فلات ايران و بسياري از نقاط جهان آثار شناخته شده در بيش از هفت هزار سال (ق م) شناسايي شدهاند. به همين دليل نظريات متأخر كوشيده است خودش را به فلات ايران نزديك كرده و گاه به برخي از مناطق شرقي ايران همچون گوركان بكشاند.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:56 توسط محمد توحیدی چافی
|
محمد توحيدي چافي
تفاوت نگاه سعدی و نویسنده حاجی بابا به ایرانیان
پيش گفتار
بيترديد كتاب حاجي باباي اصفهاني در نگاه اول قابل قياس با گلستان سعدي شيرازي نمينمايد. كتاب بيشتر به قصه اي سرشار از تجليات روحي طبقاتي ميماند كه به واسطه نزديكي به طبقات حاكم يا به دليل حادثهاي ناگوار و آشنايي با راهزنان بيمروت دنيا به سراشيبي قطارگونهاي از نابهنجاريهاي اجتماعي غلتيده و سرنوشت او را در چنبره خود گرفتار ساخته و تا پايان همچون ذرهاي كوچك وي را با خود به هر سو كه ميخواهد ميبرد.
بيترديد حكايت حاجيبابا داستان غمانگيز انسان سرگشتهايست كه جز در مواردي اندك به گناه نكردهاش مجازات ميشود و اين تلخيها و مرارتها از حاجي چنان اعجوبهاي ميسازد كه ميبينيم.
پرسشي كه ايجاد ميشود اين است كه آيا به راستي حاجيبابا اصفهاني و شخصيتهاي داستان نمايندة افكار يك ملت و تمام ايرانيان است و يا فرديست بيمار به ناچار! براستي چه قصدي در نوشتن اين قصه كه در ادبيات ما كه در نوع خود نمونه نادري بوده وجود داشته است.
سوال مهم اين است كه آيا ميتوانيم و حق داريم كه قياسي بين گلستان كه ورق پارههايش توتياي چشم جهانيان گشته و براستي شاهكار حكمت، جامعه شناسي، فلسفه، الهيات، روانشناسي، عشق و عرفان و مهرورزي، علوم تربيتي مردمشناسي، انسانشناسي، پند و اندرز، شعر، قصهپردازي، دشمنشناسي، مروت، ايراندوستي، سياست مدن، تدبير منزل، حقوق بشر و صدها هنر و دانشيست كه امروزه براي آموختن آن بايد جور فراواني برد.
در اين تحقيق ابتدا بايد مشخص شود كه آيا هدف نويسنده حاجيبابا شناساندن خلق و خوي ايرانيان بوده و يا همان هدفي را كه بسياري از قصهپردازن كلاسيك و امروزي غرب دنبال ميكنند در نظر داشته است.؟ بايد از خود بپرسيم كه اگر هدف نويسنده تنها قصهپردازيست پس چرا گاه قضاوت صريحي كه به حشوي بيرون از جريان قصه مينمايد و چنان نيست كه از يك قصه هنري انتظار ميروداز نويسنده سرميزند؟. مثلاًٌ در جايي مستندگونه چنان كه نخ نمايي آن به قول شاعران و قصهپردازان امروزي آشكار است قضاوت ميكنند كه ايرانيان در ايام محرم چنان عزاداري بيجايي به جا ميآورند. حتي اگر او ميخواست چنين انتقادي از اين حركت اعتقادي مردم ايران – كه تنها خاص ايرانيان هم نيست – بنمايد چون هنر داستان را در اختيار داشته ميتوانسته با همان زبان هنري همين نكته را با ظرافت بيان نمايد.
موريه نيز ميتوانست مانند ديگر سفرنامهنويسان سريعاًٌٌ و در غالب سفرنامههايي چون سفرنامة گوبينو، شاردن تاورنيه و ... كه اتفاقاًٌ آنها نيز انتقاداتي در امور ايرانيان داشتهاند و بيماريهاي اجتماعي ايراني را در جايجاي نوشته هاي خويش برشمردهاند عمل کند.
بدون ترديد اگر دقيقاًٌ مشخص ميشد كه نويسنده داستان كيست و آيا چنانچه جمالزاده پنداشته جيمز موريه است يا ميرزا حبيب با قصه و قضاوت ما از زمين تا آسمان تفاوت خواهد داشت. چرا كه نگاه مرد فاضل و انديشمندي چون ميرزا حبيب بسيار تفاوت خواهد داشت با جيمز موريه انگليسي كه مأمور بريتانيا بوده و در تخت جمشيد حتي از شكستن و انتقال بخشهايي از بنا به انگلستان ابايي ندارد. و اگر چنين قضاوتي كرده باشد همان حكايت جدال جهود مسلمان را به ياد متبادر ميكند.
از سوي ديگر گلستان سعدي در روزگاري تأليف شده كه نه داعيه غربيان رنگي داشته و نه قصهپردازي و رمانهاي امروزي اروپا چشم نواز خوانندگان بوده است اگرچه تأثير قصهپردازي هيچگاه از نظر انديشمندان به دور نبوده و خداي بزرگ نيز اكثر آيات خود را به همين زبان هنري و تأثيرگذار بر بندگانش نازل كرده است. كتابهاي هندي آثار زرتشتيان ايراني و حتي آثاري چون اوديسه و هومر و نيز نوشتههايي چون كليله و دمنه و جديدتر قلم خاص عبيد زاكاني نشان ميدهد كه بشر هميشه به اهميت انتقال پيام به وسيله اين زبان هنري آگاه بوده است. اما هيچگاه كارهاي عبيد به حساب همة ايرانيان و آثار شكسپير به حساب همة مردم انگليس گذاشته نشده است.
مطلب ديگر عكس العملي است كه يك ايراني پس از خواندن اين كتاب بايد از خود نشان دهد.آيا بايد منفعلانه چنان به دفاع از خود پرداخت كه به نزديكي ما به خواسته نويسنده غربي منتهي گردد.
بي شك چنان كه در متن به آن خواهيم پرداخت بيماري هاي اجتماعي فراواني در گذشته وحال ايران وبسياري از سرزمين هاي شرق وغرب وجود داشته،ودارد.ولي بي ترديداگر بگوئيم كه تمام اصناف واقشاري كه درحاجي باباي موريه يا ميرزا حبيب به آنان پرداخته شده داراي همين صفات بوده اند نه تنها سخني علمي نيست بلكه عقلا برچنين انديشه ساده انگارانه اي خط بطلان كشيده اند.
محمد توحيدي
فروردين 1386
كنكاشي درحاجي باباي اصفهاني
آغاز سخن
شايد اين جمله كنت دوگوبينورا در اثر سه سال در آسياي اوخوانده ايم كه مي گويد:ايراني مدام عاشق آشوب واغتشاش ودر هم ريختن است وخوشي او اين است كه داد وفرياد راه بيندازد وكسي را توانا ونيرومند بخواند اما در عين حال در دل به او دشنام دهد.
به طور قطع اين جمله را در آثار بسياري از سياحان ديده ايم كه ايراني فلان گونه است وفلان خصلت نامربوط را داراست. اگر بخواهيم چنين جملاتي را مورد بررسي قرار دهيم بايد زمان ومكان سخن و شرايط نويسنده را در نظر داشه باشيم. براستي آيا ميتوان براي همه اقوام يك ملت خصلتي واحد را برشمرد حال آن خصلت زشت باشد يا زيبا!
نگاه جامعهشناسانه و روانشناسي پيشرفته امروزي حكم ميكند كه نپذيريم كه مثلاًٌ همه آمريكائيها خود بزرگ بين، مغرور و خواستار برتري طلبي بر تمام دنياباشند. چرا كه در همان حال كه دولت آمريكا بمبهايش را روانه اسرائيل مينمايد تا بنام دفاع از خود بر سر بيگناهان فلسطيني و يا لبناني بريزد راشل جواني كه براي جلوگيري از ويران شدن خانههاي مردم فلسطين به اين سرزمين سفر كرده بود زير بيل لودر راننده اسرائيلي قرار ميگيرد و له ميشود.
يك حقيقت تاريخي
وقتي به گذشته تاريخي خود نگاه ميكنيم ميبينيم كه ايرانيها يكي از اصول اوليهاي را كه به فرزندان خود ميآموزند راستگويي بوده پس چرا شرايط قرنها بعد چنان ميشود كه در قصه حاجيبابا ايراني به عنوان دروغگو، بيوفا، هرزه و دهها خصلت ريز و درشت معرفي ميشود. بيترديد وقتي به حوادث تاريخي و توالي امور پس از حمله اعراب به ايران نگاهي مياندازيم ميبينيم كه اقوام مختلف در طول اين سالها هر كدام وارد خاك ما ميشوند و اگرچه پس از ورود به خاك ما ميشوند و اگرچه پس از ورود به خاك ايران و اشغال نظامي آن به فرهنگ غني ايراني جذب شده واين نكته به يك مثل ساير تبديل شده كه نمونه بارز آنها خود اعراب، تركها و سرانجام مغولها هستند كه سرانجام مروج فرهنگ ايراني در جايجاي حكومت خود بخصوص در هند ميشوند. بديه است كه اقوام وقتي وارد ايران ميشوند هر كدام خصلتهاي گونهگوني را كه بسياري از آنها خصلتهاي ناروايي نيز بوده اند با خود به ارمغان ميآورند و طبيعي است كه ملت مورد تهاجم قرار گرفته همانطوري كه بسياري از سرزمينهاي تحت اشغال جهان نشان دادهاند بسياري از خصوصيات آنها را جذب ميكنند. چنانكه كشوهايي چون مصر، ليبي، سوريه، عراق و .... حتي زبان خود را نيز به فراموشي سپردهاند و چنان خلقخوي عربها را اخذ كردهاند كه جز اهل تحقيق نميدانند كه اينها اصلاًٌ روزگاري با عرب نبوده و حتي گاه جزو حوزه فرهنگي يونان و زماني ايران به حساب ميآمدند.
بنابراين اگر تعصب را كنار بگذاريم در خواهيم يافت كه خصلت ما ايرانيها نيز ميتواند در گذر اين حوادث و تهاجمهاي ويرانگر اندگي بيمار شده باشد و به بسياري از خلق و خوي اقوامي چون مغولان و ... آلوده شده باشدو شكي نيست كه بيماري بهتر از مرگ است و بيمار ميتواند اميد شفا و رهايي داشته باشد.
بديهي است وقتي به مقايسة ايراني كه بارها مورد تهاجم وحشيترين و خطرناكترين اقوام دنيا قرار ميگيرد با ساير كشورها ميپردازيم مي بينيم كه بيماري فرهنگي ايراني هيچگاه بدخيم نبوده و هرگز برعليه فرهنگ اصيل خود قيام نكرده و نخواسته به تقويت فرهنگ جديد بپردازد.
چنانكه ميبينيم در هند جداي برخي از دانشمندان دولتهاي هند با نفوذ ايرانگرايي كه لازمة شناخت فرهنگ اصيل هند است به مبارزه ميپردازد.
اين كه فرهنگ يك ملتي در برابر تهاجمات ستركي چون هجوم مغول جاي آنكه تن به مرگ دهد بيمار ميشود و به موقع بلند مي شود و چنان عظمتي را در دورة صفويه و افشاريه در خود ميبيند كه اورپا براي كنترل عثماني دست به دامانش ميشود.
در اوج انقلاب فرانسه و در روزگاري كه قلمها براي مبارزه برخواسته بودند تساهل مذهبي و سياسي موجود در ايران دستمايه روشنفكران اين كشور براي طعنهزدن به حاكمان خودكامة خود شده بود. در اروپا تنها پس از جنگهاي ده سالة ايران و روس بود كه ضعف كشورمان آشكار ميشود و جامعة سرخورده ايران از شكست در جنگهاي ده ساله به گونهاي انفعالي در راه تجدد و نوخواهي آن هم با تقليد صرف از غرب گام برميدارد.
حكايت قصهپردازي در حاجيبابا
مي گويند در مثل مناقشه نيست وقتي قصهاي ساخته ميشود اگرچه ممكن است بسياري از خصلتها با آداب و عادات يك ملت و زمان و مكان پرداختن قصه در آن انعكاس يابد اما غرض گوينده هيچگاه به خصوص آنچه قصههاي جديد اروپا و مدرن دنيا به دنبال آن است قصد تخطئه يك ملت را ندارد بلكه قصد و هدف ارزيابي يك بيماري و مبارزه روانكاوانه و جامعهشناسانه – درست يا نادرست – يك جامعه است. نه اينكه قصد حمله به تمام هويت يك فرهنگ باشد.
شكي نيست كه حاجيباباي اصفهاني در زمان انتشارش در اروپا ملاك بسياري از اروپائيان بخصوص انگليسيان دربارة ايران و ايراني قرار گرفته اما هيچگاه در بين خواص با آنها كه جداي از مسائل سياسي به شناخت ايران مينگريستند موثر واقع نگشت و حتي به موضعگيري ايران شناسان قابلي چون ادوارد براون انجاميد.
ضعف جامعه شناسي در حاجيباباي موريه
وقتي به تأثيرات سخن موريه تأمل ميكنيم مي بينيم كه تقريباًٌ كمتر شخصيتي پرداخته شده كه به يكي از زشت خوييهاي مورد اشاره آراسته نباشد اگر موريه قصد نقد يك ملت را داشته باشد بايد حق نقد را ادا نمايد بيماريهاي اجتماعي در تمام دنيا وجود دارد اما هميشه در همة ملتها هستند كساني كه به نيكي گراييده و با پرهيز از برخي ميعاد گاههايي كه انسان را به ورطه ناهنجاري ميغلطاند خود و جامعه افراد خود را مصون مي دارند. بزرگي مي گفت اينكه ما تمام غرب را فاسد و ولنگار بناميم نمي تواند صحيح باشد چرا كه هيچ بنايي نيست كه با ستونهاي پوسيده دوام آورد پس جامعه غرب نيز بناهاي محكمي دارد كه هنوز سرپا مانده و حتي امروزه به سوي دين و معنويت گراييده است. مسلم است كه در كنار ولنگاري و دين گريزي و گرايش به خصلتهاي ناهنجار همچون همجنس بازي و ... انسانهايي انديشمند و فرهنگي وجود دارند كه بناي استوار آن تمدن رااز فروريختن مصون نگه مي دارند. در ميان مردم زمانهاي كه حاجيباباي موريه در آن مي زيسته انسانهاي وطن پرست صادق درستكار، سالم، وفادار و ... وجود داشته است كه بناي ايران را از طوفان حوادث چنان حفظ كردهاند كه كمتر ملتي را ميتوان سراغ گرفت كه اينگونه از باد و باران در امان مانده باشد.
ضعف تاريخي در حاجيبابا اصفهاني
در كتاب حاجي باباي اصفهاني اشارهاي شده به جنگهاي ده سال ايران و روس كه سرانجام به شكست ايران و عهدنامههاي به اصطلاح ننگين ميانجامد. ما ايرانيان نيز هرگاه به اين جا ميرسيم خود را به هوا مياندازيم كه بله چنين شد و چنان كه بايد نشد.
شكي نيست كه با تدبير ميتوانستيم از چنان جنگي در امان باشيم و شايد از تبعات آن نيز كه از دست رفتن پارههاي تن ايران بود به دور بمانيم. اما وقتي تاريخ ده سال اين جنگها را بررسي ميكنيم ميبينيم كه از هر طرف حدود دويست هزار نفر كشته ميشوند. موريه در اين اثر حكايت فرماندهاي را شرح ميدهد كه احمقانه به مصاف دشمن ميشتابد و چون با سلاحهاي جديد روبهرو ميشود بزدلانه پا به فرار ميگذارد. اما حقيقت اين است كه اين جنگها در بسياري از موارد با دلاوري ايرانيان به جنگهاي بسيار خونيني بدل ميشود و كم مانده بود كه روسيه در برابر قدرت ايران و ايراني تن به شكست بسپارد.
متأسفانه ضعف تدبير، عدم فرصتطلبي، ضعف تداركات، ضعف بنيه اقتصادي و ويراني عظيم اقتصادي چنان عرصه را بر ايرانيان تنگ ميكند كه سرانجام به شكست آنهاميانجامد. در كتاب حاجيبابا به خصوص در همين پرداختن به اين مسئله ايرانيان چنان ساده دل و احمق متصور ميشوند كه بهبوحه نبرد به سادگي فريب جاسوس دشمن را ميخورند و تن به شكست ميسپارند. در حالي كه اين جنگ به اين سادگي هم نبوده و ايران و ايراني رشادتها و سربلنديهاي هم داشته كه توانسته جنگ را تا ده سال ادامه دهد. و اگر ضعف پادشاهي و عدم انگيزه سبب شكست نهايي ايرانيان ميشود نشان از بزدلي و سادهدلي و حماقت قوم ايراني نيست. چگونه ميتوان به شاهي وفادار ماند كه تمام هم و غم وليعدش پس از شكست اين است كه دشمن وطنش كه چنان خفتي را به او تحميل كرده بخواهد كه از وليعهدي و پادشاهي وي و خاندانش پس از فتحعليشاه حمايت كند.
شكي نيست كه كتاب حاجي بابا در آن عرصه حداقل تأثيري كه داشت به عقلاي ما فهماند كه ما بيماريم و ما را متنبه ساخت و يادآور شد كه احتياج مبرم و حياتي به مداوا و معالجه داريم.
نگاه سعدي به بيماريهاي اجتماعي و تفاوت آن با ديدگاه موريه
قبلاًٌ اشاره شده است كه نه سعدي را ميتوان با موريه قياس كرد و نه ما را ياراي قياس گلستان و حاجيبابا است. اما از آنجا كه هر دو نويسنده به برخي از بيماريهاي جامعه ايراني اشاره كردهاند شايد بتوان دليلي براي انديشيدن به اين مطلب پيدا كرد. از نظر اينجانب حتي اگر مؤلف حاجيبابا قصد به چالش كشيدن فرهنگ ايراني را داشته باشد باز به بيماريهاي گريبانگير فرهنگ تمدن ايراني پرداخته و آنچه كه او در شخصيت حاجيبابا و شخصيتهاي مشهور قصه پرداخته كه تنها شخصيت كساني است كه در اثر شرايط زمانه به چنان رفتارهايي پناه آوردهاند. چرا كه حتي خود نويسنده نيز وقتي از زبان دروايش به قصه زندگي آنان ميپردازد صداقت آنها را در بيان كجراهههاي خويش معترف ميشود همانان كه در مراجعه با شدايد و شاهنشاه بيرحم و سفاك و نيز شريعتمداران خشك مغز از ترس جان خويش و براي حصول رهايي بست نشين حرم معصومي ميشوند.
انسانشناسي سعدي
اما سعدي چنان كه مشهور است در بيان نظرات خود عملاًٌ يك جامعهشناس است و خود نيز از سرآگاهي بدان ميپردازد.
«در گلستان انسان با دنياي سر و كار دارد محسوس و واقعي، نه فقط با عالم نگارين و خيال آميز برخي اخلاق نويسان كه غالب لمس نشدني است و دور از دسترس»
سعدي در گلستان يك انسانشناس و هستيشناس بتمام معناست و درد او درد آدمي است و اگر از قومي مثال ميآورد و به تمثيل ياد ميكند تنها براي اثبات دعوي خود است برايش فرق نميكند كه اين فرد اصفهاني ايراني است يا عرب بيابانگرد.
او اگرچه جامعه را آنچناني كه هست نمايان ميكند اما در وراي سخن خود بايدهاي خود را نيز مطرح ميكند.
در نگاه سعدي جهان بسيار ديدني و قابل تأمل است. پستترين بندگان بندگان هارونالرشيد در غايت جهل به حكمراني مصر ميرسد يا كيمياگري گرسنه ميماند و ابلهي در خواجه گنج مييابد.
اينها بيان بيماريهاي جامعه بشري است. براي سعدي چه فرق ميكند كه هارون الرشيد عرب باشد يا عجم. ابله همه جا هست چه در عرب و چه در ميان ايرانيان. و اگر قصه حاجيبابا در ميان اروپائيان به معني اين بكار رفته كه همه ايرانيان چنيناند شايد بدليل ضعف نويسنده در بيان مقصود خود است و اگر نويسنده دانسته به چنين نتيجهگيري دست زده باشد كه از هنر عاريست.
مردم شناسي سعدي
يكي ديگر از ويژگيهاي سعدي مردمشناسي وي است. سالها قبل از آنكه رشتههاي مردمشناسي در غرب افتتاح شود سعدي به جهت تحصيل و تدريس در نظاميهها كه پيشرفتهترين دانشگاههاي زمان خود بودند و نيز به مدد جهانگردي و انديشه سترگ خويش از موارد نقص و عيب و استعداد نيكويي انسان بسيار سخن ميگويد. همه جا ديده واقع بين سعدي است كه حقايق تلخ و شيرين را ميبيند و ما را با آنها آشنا ميكند. يك جا يكي از مردم شام را ميبينيم كه در بيشهاي منزوي است قناعت ميورزد و چون به نعمت و راحتي ميرسد از عهده تمنيات خود برنميآيد و غرق در لذتجويي ميشود.
احوال اعرابي كه در بيابان تهنا و گرسنه مانده بود و كيسهاي يافت و مقايسه ذوق و شادي او كه پنداشت در آن گندم بريان است و تلخي نوميديش وقتي معلوم شد كه پر مرواريد است.
با مالداري خسيس نيز روبرو ميشويم كه خيرش به هيچ كس نميرسد و آب از ناخن او نميچكد ولي وقتي در درياي مغرب گرفتار طوفان ميشود دست به دعا برميدارد.
تلون طبع پادشاهان ذهن نكته ياب سعدي را متوجه ميكند كه وقتي به سلامي برنجند و وقتي به دشنامي خلعت دهند. از اين قبيل است سخن ديگر سعدي كه حاكي از تجربه و معرفت به نفوس آدميان است.
سعدي نيز همه خصلتهاي زشت آدمي را چون دروغگويي، خست، ريا، مكر، تلون، و ... برميشمارد اما چون جامعهشناس است آن را به قوم خاصي نسبت نميدهد بلكه نمود آن را گاه در مردم سرزميني نشان ميدهد چنان كه گرد آن خصلت ناپسند هرگز بر كرده آن مرد سنگيني نميكند.
«حاجيبابا» نيز خصلت پادشاهان را برميشمارد و ميداند كه فلان دروغ كه از دهان فلان كس درميآيد از ترس جان است و فلان بيوفايي كه از كسي سر ميزند از نداشتن انگيزه دردفاع از ديكتاتور زمان است ولي سخنان او چنان مينمايد كه مثلاًٌ همه اصفهانيها چناناند و همه وزرا چنين!
اگر كتاب حاجيبابا را از موريه بدانيم بايد اين نكته مهم را نيز در نظر داشته باشيم كه موريه بعنوان يك مأمور دولتي وقتي وارد ايران ميشود با چه كساني سر و كار داشته است. مسلماًٌ طرفهاي وي درباريان، تجار و نزديكان شاهاند و خود شاه! تملق، چاپلوسي، دروغگويي از ترس جان و ... در همه نظامهاي ديكتاتوري وجود دارد. در همه نظامهاي ديكتاتوري مردم در مواقع خطر از وفاداري ظاهري خود دست بر نميدارند چرا كه وفاداري زماني معنا دارد كه از روي آزادي و در كمال آرامش بيان شده باشد چنانكه امروز نيز در قوانين كشورها اقرار و اعتراف به اجبار ارزشي ندارد. همانگونه كه دروغگويي، خيانت و بيوفايي در قاموس همه فرهنگها نادرست است به خطر انداختن جان نيز به بهانه راستگويي ارزشي ندارد و آنجا كه گفتهاند نجات در راستگويي است در اين جا نمينشيند.
نتيجه
بررسي جامعه شناسي تاريخي ايران نشان ميدهد كه از قديمالايام و بواسطه نظام استبدادي هيچگاه هيچ چيز پايدار نبود نه سرمايهداري بر سرمايهداري خود اطمينان داشت و نه بزرگي به بزرگي خود اعتماد! چنانچه سعدي نيز در گلستان به تلون حال شاهان اشاره دارد كه گاه به سلامي برنجند و گاه به دشنامي خلعت دهند.
سعدي نيز در گلستان حكايت حاجيباباهاي زيادي را آورده و از ناپايداري بزرگي و شاهي و صدراعظمي فراوان ياد كرده است. خصلت استبداد شرق همين است يك روز جنگ را محمود غزنوي به اوج عظمت و صدارت ميبرد و روزي پسر مسعود غزنوي وي را به خاك ذلت مينشاند. عكس آن هم صادق است و چنانكه در حكايت حاجيبابا ميبينيم دلاكزادهاي دلاك با همه سابقه خرابش ناگهان منظور نظر صدراعظم و شاهي ميشود كه تا ديروز فرمان به كشتنش داده بود.
بديهي است كه در روزگار سعدي و چه در روزگار حاجيباباي دوره قاجار ايران از داشتن قانون و عدالت محروم بود و به همين دليل چنان سرنوشتي كه بر سر ملاي نادان وزينب و حكيمباشي ميآيد شايد هزاران بار در دوره قاجار و نيز در روزگار سعدي رخ داده باشد.
هيچ كس مدعي نميتواند باشد كه در دربار ايران و در ميان درباريان رقابتهاي آن چناني وجود داشته و هيچكس نميتواند منكر بسياري از خصايصي شود كه در حاجيبابا بر شمرده شده است .مگر هنوز ما اصفهاني را زرنگ و يا گاهي بد اصفهاني خطاب نميكنيم. مگر هنوز در ادارات ما بواسطه آنكه امنيت شغلي و رواني وجود نداشته و بود و نبود آن به جاي آنكه قائم به سيستم باشد قائم به مديران و بالا دستيها ست، ريا، چاپلوسي و تملق از مديران و زيراب زني و نانبري وجود ندارد.
با وجودي كه امروزه علم و دانش اينسان در كشور ما گسترش يافته هنوز هم رسيدن به مدارج عالي سياسي ربط چنداني به تواناني و علم و دانش و سوابق ندارد. آنچه حكم ميكند روابط است هنوز هم به اخم مديري دايره زندگي بيچارهاي پيچيده ميشود چه رسد در آن روزگار يعني روزگاري كه سعدي ترسيم كرده و روزگاري كه حاجيبابا در آن نفس كشيده با آن مايه استبداد وجهل كه مقاومت در مقابل شاه مساوي با باختن جان عزيز بود.
هم در روزگار سعدي خرافات وجود داشت و هم در روزگار حاجيبابا و نيز زمان ما كه روزگار نانو تكنولوژي و عصر فضاست. مگر در روزگار سعدي و نيز دوره قاجار جنگ پيروان شريعت و طريقت وجود نداشت و مگر در روزگار ما چنين مبارزهاي از سوي شريعتپناهان با اصحاب كشكول و تبرزين تداوم ندارد.
اما با وجودي كه هم موريه و هم سعدي به بيماريهاي جامعه ايراني اشاره ميكنند نگاه سعدي بگونهاي ديگر است. اينكه تضادي در سخنان سعدي ديده ميشود و پارادكس زيبايي كه در گلستان جلوهگر است بدين دليل است كه سعدي ايرانيان و جهانيان را در حالات متنوع و مواقع و مواضع مختلف ميبيند و جهانبيني او جهانبيني خاصي است. او حتي زماني كه از ايران سخن ميگويد نگاهش به كل جهان است شخصيت داستانش گاه در اسكندريه است و گاه در جامع دمشق، بعلبك و يا اعرابيي است در بيابان حجاز!
سعدي مردم شناسي است كه خصلتهاي همه اين اقوام و ملتها را ميشناسد اما چون هنرمند است و هنر كارش وحدت است سخنانش به قول تولستوي (در كتاب هنرچيست؟) وحدت آفرين است! فرقي نميكند شخصيت منفي و يا مثبت داستانش در ايران است و يا سوريه و بغداد و دمشق و بعلبك و شام!
هنر داستان پردازي امروز حتي در خود غرب هم دنبال چنين وحدتي است و هر چه رماني در اين راه بكوشد موفق تر است حتي در ربودن برخي جوايز متنوع بين المللي! حاجي باباي موريه دنبال چيست؟ آيا واقعاًٌ به دنبال قصه پردازي است و حاجي باباي قصه او كه نماد طمع كاري، نو كيسه بودن،خرافات، دروغ و دغل و حيله و نيرنگ است نماد تمام ايرانيان است؟ وآيا چنين فردي در هيچ جاي دنيا نمود خارجي نداشته است؟ ناگفته پيداست كه وقتي واژه هايي در قاموس سرزميني پيدا مي شود بدين معناست كه آن خصلت در ميان مردمي از آن سرزمين وجود داشته و گرنه نه آن واژه بوجود ميآمد و نه معاني مثبت و مقابل آن ديگري جاي عرض اندام دانست.
وقتي واژهايي چون: دروغ، خيانت، ريا، خرافه، و يا وفا ،راستگويي ، شهوت پرستي و غيره در قاموس و فرنگيان وجود دارد معنايش اين است كه مردماني به آن خصائل بد يا خوب آراسته بوده اند.
از طرف حتي در زمان آفرينش حاجي باباي موريه رمان هايي زيادي در اروپا پديد آمدهاند كه در آن افراد خسيس، دروغگو، خونريز، طمع كار و ... ايفاي نقش داشته اند. اصلاًٌ مگر مي توان رماني نوشت و داستان پردازي كرد و در آن تنها به شخصيت هاي مثبت پرداخت! حاجي باباي موريه را نيز بايد يا همين چشم نگريست. و ناهنجاريي هاي شخصيت هاي داستان را به پاي تمام مردم ايران ننوشت همانگونه كه شخصيت هاي بخيل، خسيس، آدمكش، دروغگو و سياس موجود در داستان هاي قديم و جديد غرب را نمي توان و نبايد به پاي تمام مردم آن سرزمين گذاشت.
اگر قصد موريه را داستان پردازي و نزديك شدن به ساخت هنر بپنداريم و مقاصد سياسي وي را پيش چشم نياوريم بايد بگوئيم كه او در اين كار موفق نبوده است. مردمي كه موريه تصور كرده مردمي هستند كه بناي كاخ رفيع تمدنشان بر دروغ، ريا، فريب و هزاران هزار فساد ديگر بناشده است. چگونه ممكن است بناي چنان رفيع با تمام ستون هاي پوسيده اش بر جاي بماند و از گزند باد و با ران مصون بماند.
اما آنچه ما در موريه و حاجي بابايش مشاهده مي كنيم بيماريهاي اجتماعي و مهمي است كه هم شرايط و هم زمان و هم سابقه تاريخي و حوادث تلخ و شيرين از او ساخته است. اين نگاه نه تنها نبايد ما را به انفعال دچار كرده و به انكار حاجي باباهاي زيادي كه در زمانه ما نيز كم نيستند وادار نمايد، بلكه بايد اين بيماريهاي موجود را شناخته و با چشمي باز عوامل بوجود آورنده چنين شخصيت هايي را از بين برد، كاري كه سعدي پس از گلستان در بوسانش بدان مي پردازد. چرا كه سعدي در گلستان به حكم جامعه شناس بودنش وقايع را آنچنانكه هست بر مي شمارد و در بوستان بايدها و نبايدهاي جامعه آرماني خود را به توصيف و تحليل مي نشيند.
حقيقت اين است كه بايد به قول جمالزاده، افراط و تفريط را كنار گذاشت چراكه افراط و تفريط و تعصب و بي انصافي دردي را دوا نمي كند بايد اعتراف كنيم كه ايرانيان هم مانند همه دنيا تركيب و معجوني هستند از خوبي و بدي و زشتي.
ارزيابي هايي كه درباره شخصيتهاي تاريخي يا مشكلات فرهنگي ما صورت مي گيرد معمولاًٌ با افراط و تفريط در مي آميزد و نوع برخورد ما با اين وقايع منتهي به دشمني، دوستي، شيفتگي و خصومت و يا عشق و نفرت مي گردد.
***
شكي نيست كه بيگانگان هنوز هم چون فرهنگ ما را با آنچه خود آموخته و بر آن استوارند مطابق نمي بينند و از آنجا كه بر همه ريزه كاريهاي فرهنگ ايراني و شرقي واقف نيستند مانند آن حكايت كوران پاي و سرو دست فيل را لمس كرده وهر كدام به تصوري به توصيف آن مي پردازد و مولانا چنان زيبا از پس آن برآمده است. مانند حكايت افرادي است كه هر كدام انگور مي خواستند اما به زبان خود و مناقشه مي نمودند.
اما دلايل زيادي هست كه نشان مي دهد گلستان سعدي برخلاف حاجي باباي مورخ جهاني مي انديشد چنانچه در ذيل اين كلام مسجع كه «هر كس را عقل خود به كمال مي نمايد و فرزند خود به جمال مي افزايد»:
يكي جهود و مسلمان مناظرت كردند چنان كه خنده گرفت از حديث ايشانم
بطيره گفت مسلمان گر اين قباله من درست نيست، خدايا، جهود ميرانم
جهود گفت؟به تورات مي خورم سوگند وگر برخلاف كنم همچو تو مسلمانم
گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد بخود گمان نبرد هيچ كس كه نادانم
جمع بديها و زشتيها و خوبيها در گلستان ديدني است. «گاه با مردمي خداشناس رو به رو مي شويم كه همه موجود و ذرات جهان را تسبيح گوي» مي بينند و بنده حضرت كريم ... در برابر جمعي هم هستند ريا كار كه افكار و رفتارشان متفاوت است. در اين كتاب هم از عشق روحاني سخن مي رود، هم از نظر بازي و عشق مجازي .هم از اشخاصي كه ايثار و جوانمردي و بزرگ منشي آنان همت انگيزست و خواستني و هم از كساني كه در لجه خودخواهي و حقارت دست و پا مي زنند. سيماي بعضي به نور حكمت و خرد و فكر بلند روشن است و گروهي ديگر چهره شان تاريك است گاه در عين غفلت و ناداني بسر مي برند،همچنان كه مكان هانيز متنوع اند.
اما در حاجي بابا ريتم داستان يكسويه است. همه همچون حاجي بابا ملون، دروغگو، نيزنگ باز، شهوت ران، بي وفا ،بي وطن و گويي تمام يك ملت داراي چنين اوصافند، انگار مثلاًٌ جز بازرگان، دلاك، پادشاه و درباريان و ملا آن هم از نوع رياكارش كس ديگري در اين سرزمين نمي زيد. همه ايرانيان چنين اند و همه آنان انگلسيان و اروپائيان را نجس مي دانند و همه معتقدند كه پيرزنان بر انگليس و هند حكومت مي كنند. شاه از غرب و اروپا هيچ اطلاعي ندارد نمي داند كمپاني هند شرقي چه جانوريست! ينگه دنيا را نمي داند كجاست! اما همين شاه و مردم بي وفا وطن نشناس ده سال در برابر روس سراپا مسلح مي ايستد و دويست هزار نفر از هر سو كشته مي شوند. و از ميان اين همه كشور تحت مستعمره هرگز به استعمار مستقيم هيچ كشوري در نمي آيد و فرهنگش با همه مصائبي بر آن گذشته هنوز پابرجاست و لااقل نيمه جاني دارد. روزگاري كه حتي كشور و تمدني چون يونان در شمار مستعمرات ديگران مسحوب مي شود.
پايان
فهرست منابع
- گلستان سعدي: سعدي شيرازي، تصحيح و توضيح دكتر غلامحسين يوسفي، خوارزمي، تهران، 1373.
- سرگذشت حاجي باباي اصفهاني، جيمز موريه، با مقدمه و تصحيح يوسف رحيم لو، تبريز 1351.
- سه سال در آسيا، كنت گو بينو،تهران،امير كبير،1383.
- پانزده گفتار درباره چند تن از رجال اروپا، مجتبي مينوي، تهران، 1333.
-هنر چيست؟،تولستوي،لئون.امير كبير،تهران ،1373.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:54 توسط محمد توحیدی چافی
|
تنوع گویشی و آیینی در گیلان
محمد توحيدي چافي
مقدمه
گیلان یکی از مناطقی است که به لحاظ فرهنگی، گویشها، آئینها و خوراکها که گاه جزء دسته دوم قرار گیرند همیشه جای مطالعه و تحقیق دارد. بسیاری از آئینها امروزه در جاهای دورافتاده این استان هنوز برقرار است اما اکثر مردم آن بی اطلاع افتادهاند و تنها عدهای فرهیخته که علاقمند فرهنگ و گذشتههای این مرز و بوم - که البته جدای از سرنوشت همه ایران هم نیست - هستند گاه پژوهشی اندک انجام داده یا لااقل در سالروز برخی از مراسم رنج عبور از کوهستانها را بر خود هموار کرده و مثلا در جشن ویژهای که در دیلمان گیلان برگزار میشود شرکت میجویند.
تنوع گویشها در گیلان به حدی است که گاه در یک شهر بیش از 90 لهجه از یک گویش را که خود به گویش جداگانه میماند ثبت كردهاند. تنها از روستاهای صومعهسرای گیلان 95 گویش گردآوری شده است. وجود روستاهای بسیار زیاد در یک شهر خود به تنوع گویشی در این استان افزوده است. به لحاظ خوشی آب و هوا پراکندگی روستا بسیار زیاد است و همین امر در تنوع گویشها بسیار مؤثر افتاده است.
شاید غریب باشد اگر بگوئیم تنها 400 نمونه گویشی در فومن، شفت، بندر انزلی و صومعهسرا وجود دارد. متأسفانه شرایط جدید بسیاری از این گویشها را در معرض نابودی قرار داده است.
جذب گردشگران از شهرهای دیگر و کشورهای همسایه این گویشها را در معرض نابودی قرار داده است. از طرفی سیاست صدا و سیمای گیلان که تنها زبان مردم رشت را معیار قرار داده و نیز گرایش مردم گیلان به زبان معیار (زبان فارسی) از دلایل دیگر ایجاد خطر برای گویشهای این استان است.
متأسفانه سیاستهای ابزاری استفاده از گویشها در صدا و سیمای مرکز نیز بروخامت ماجرا میافزاید. استفاده از گویشهای محلی از سوی کارگردانهای کم سواد جهت تفنن آسیبهای فراوانی به گویشهای اصیل گیلان و چند گویش معیار در این استان زده است.
امروزه با این وجود تنها یک لهجه (یا چند لهجه) آوایی از گویشها باقی مانده و ساختها و واژههای زبان معیار با لهجه ادا میشود. آموزش زبان فارسی به کودکان گیلانی از عوامل دیگری است که میتواند به گویشهای گیلکی زبان فارسی آسیب برساند. اگرچه این معضل در روستاها کمرنگتر است و هرچه به شهرها نزدیکتر میشویم، با شدت افزونتری خود را نشان میدهد.
در برنامههای اخیر این استان گردآوری گویشهای بالای 10 خانوار رشت، آستانه اشرفیه سیاهکل و املش، آستارا، ماسال و رضوانشهر پیشبینی شده است. تاکنون 497 نمونه گویشی در استان گیلان شناسایی شده و با تکمیل مطالعات و نمونهگیری شاید آمار شگفتآوری از آن به دست آید.
البته قابل ذکر است در شهرستان طالش (تالش) مطالعاتی که بین سالهای 82 و 83 انجام شده 280 نمونه گویشی گردآوری شده است. که شامل 63 نمونه گویشی از آستارا 76 نمونه از ما سال 78 نمونه از رضوانشهر که همانطور که اشاره شد با کل مطالعه انجام گرفته به 497 گویش تا به حال در استان گیلان رو به رو هستیم.
بی تردید این تحقیق کوتاه قصد ندارد در زمان اندکی که در اختیار دارد تمامی زوایای پیدا و نهان گویشها، آئینها و خوراکهای این منطقه را بازنماید. بلکه در واقع پرداختن به بیش از 1000 گویش احتمالی کار زبانشناسان و اهل فنی است که مویی در این راه سپید کردهاند.
این شاگرد را عقیده بر این است که اگر بتواند در این مدت کوتاه تنوع فرهنگی و آئینی و گویشی این منطقه را ارائه دهد. كاري شايسته و مقدمه براي كارهاي بعدي خواهد بود. آئینها، گویشها، موسیقی و خوراکهایی که به قدمت هزاران سال در هم تنیده شدهاند چنان گاه خود خوراکی که پخته میشود تنها به لحاظ حفظ آئینی است؛ یا آئینی که پاس داشته میشود میخواهد یکی از خوراکهای بافته از جان زنان آشنا با رنجهای بیکران را یادآور شود. گویشهایی که خود به سبب حفظ این آئینها پا بر جا ماندهاند و همین گویشهاست که موسیقی شگفت، تأثیرگذار و دارای اثر انگشتی را به فرهنگ ایرانی تقدیم میکند که نه تنها آن را از موسیقی دیگر دنیا به راحتی میتوان تشخیص داد (یا لااقل یک گیلک زبان میتواند تشخیص دهد) بلکه به راحتی از مناطق دیگر کشور قابل تمایز و دارای هویت است.
البته این تنوع در مناطق مختلف دارای تفاوتهایی نیز میباشد. شکی نیست که وجود مناطق دریایی، کوهستانی، جلگهای و حتی نیمه خشک که خود پارادکس عجیبی بوجود آورده تنوع هر سه موضوع مورد مطالعه را در برخواهد داشت یعنی تنوع در خوراک، گویشها و آئینها.
گویشهای گیلانی:
زبان گفتاری غالب در گیلان گیلکی است. در نواحی باختری و شمال باختری که تالشنشین است گویش طالشی و در جنوب گیلان (بویژه در رودبار) که کردنشین است کردی و لری و در ناحیههای تاتنشین شهرستان رودبار تاتی در کنار فارسی سخن گفته میشود. از انزلی تا آستارا را بسیاری از مردم به زبان ترکی نیز آشنایی دارند و زبان مردم آستارا اغلب ترکی است.
گويش مردم کوهستان جنوب گیلان دیلمی است که مردم گیلان به مردم این کوهستان كاهش خطاب میکنند. یعنی زبان مردمی که در کوهستان زندگی میکنند. البته تنوع گویشها در همین کوهستان بسیار زیاد است. در ابتدای بحث به برخی گویشهای عمده زبان اشاره و دربارهاش کنکاش خواهیم کرد. به همین دلیل میتوانیم زبانهای عمده گیلان را در چند شاخه گیلکی, دیلمی, ترکی، تاتی- تقسیم کنیم.
تقسیمبندی دیگری که میتوان در این رابطه انجام داد. بسیار جالب است كه بگوئيم از نظر شباهت گویشها گیلان را به 5 منطقه گویشی میتوان تقسیم کرد:
1- منطقه مرکزی (رشت و مناطق اطراف آن)
2- نوار ساحلی (لاهیجان, لنگرود, رودسر, چابکسر, آستانه، کیاشهر)
منطقه کوهستانی (دیلمان، اشکورات، رانکو، ... که تا بابل گسترش دارد.
4- منطقه طوالش (شامل هشتپر، تالش و کوهستانهای اطراف آن.
5- منطقه مهاجرنشین رودبار، لوشان و منجیل
این مناطق پنج منطقه مهم گویشی و شناخته شده در گیلان است و از سویی چه از لحاظ آئینی و چه گویشی و رفتاری پیوستگیهای بیشتری با هم دارند و شباهتهای اخلاقی این پنج منطقه با هم قابل تمایز است و از لحاظ چهره و شمایل بسیار با هم تفاوت دارند و از لحاظ نژادی قابل بررسیاند. جالب اینجاست که از لحاظ خوراکی تفاوتهایی بین این مردم دیدهام که علاوه بر ویژگیهای محیطی (ساحل، کوهستان، جلگه و دشت) که هر کدام خود میتواند باعث تنوع در خوراک و آئین و گویش گردد عوامل ثانوی نیز در آن موثر بوده است. به عنوان مثال آبگوشت که غذای بسیاری از مناطق ایران است حداقل به این شیوه مصرف در گیلان جلگه و سواحل دیده نمیشود، اما همین خوراک در مناطق تالش تا آستارا جزء محبوبترین غذاهاست. شاید چنین مثالی در بخش گویشها نابجا به نظر آید اما همانطور که در مقدمه اشاره شد و در ادامه تحقیق بدان بیشتر پرداخته خواهد شد پیچیدگی و در هم آمیختگی بین آئینها و گویشها و خوراکها و عناصر فرهنگی دیگر در این منطقه بسیار قابل توجه است و حتی میتوان مثالهای بارزی از تاثیر و تاثرات این عناصر تشکیلدهنده فرهنگ برشمرد. حال به بررسی گویشهای هر یک از این مناطق میپردازیم:
ا- منطقه مرکزی:
گویش اصلی این منطقه گیلکی است. برخی را این عقیده است که گویش این منطقه و در واقع گویش گیلکی بخش مرکزی یعنی انزلی, کل صومعهسرا و قسمتهایی از رشت و فومنات گویش درست و اصلی گیلکی است. در حالی كه این نکته نمیتواند درست باشد چرا که مرکزیت رشت و انزلی و ارتباط فراوان آن با نقاط دیگر کشور علاوه بر اینکه عناصر زبانهای فارسی، ترکی، روسی و ... را وارد زبان گیلکی کرده گویش یورهای زیادی را در خود جذب کرده و از طرفی به گویشهای مهاجر از کوهستان مانند دیلمی لری و کردی و حتی گویشهای کناری باج داده است. همچنين مرکزیت سیاسی رشت و انزلی باعث رسوخ و واژههای فارسی در آن نيز شده است. بعنوان مثال در حالی که در همه جا گویشوران گیلکی ضمر (مو) یا مُ را بکار میگیرند گویش ورهای رشت و نقاطی از انزلی فومنات و صومعهسرا از ضمر (من) استفاده مینمایند.
2- گویشهای نوار ساحلی (شرق گیلان):
این منطقه که در زمان صفویه جزء گیلان بیه پیش با مرکزیت لاهیجان محسوب میشد، از لحاظ تنوع گویشی و تفاوت با گویشهای مرکزی قابل توجه است. گذشته از اینکه در مناطق بزرگی چون لاهیجان، لنگرود؛ رودسر، چابکسر، آستانه, کیاشهر، سیاهکل و دیلمان گویشهای محوری وجود دارد که مردم این شهرها با این گویشهای معیار آن شهر و منطقه شناخته میشوند، اما در هر شهر نیز مناطقی وجود دارد که گویشهای مردم آن با گویش معیار تفاوت اساسی دارد. با تحقیقاتی که نگارنده در روستاهای این منطقه انجام داده است ثابت ميكند كه بیش از روستای هر شهر گویش وجود دارد. بگونهای که در یک روستا چند منطقه با گویشورهای جداگانه وجود دارد.
در شهر لنگرود گویشی وجود دارد که با لاهیجان دارای تفاوت اساسی است. اما در مناطق مختلف لنگرود لهجه انزلی محلهای, علیآبادی, جاده چمخالهای قابل ذکرند. اما وقتی به سمت روستاها میرویم این تنوع بیشتر است. چافی لهجه مردم چاف در این منطقه با همه شرق گیلان تفاوت اساسی دارد. این گویش بدین دلیل با همه منطقه تفاوت دارد که ظاهرا مهاجر از منطقهای بنام آبکنار انزلی میباشند تحقیقات صورت گرفته این شباهتها را اثبات کرده است. بگونهای که نحو اشتغال و زندگی آبکنار انزلی و چاف لنگرود شباهتهای زیادی دارد. چنان که ویژگیهای زندگی اجتماعی, اقتصادی و فرهنگی این روستای یا منطقه چاف و منطقه آبکنار انزلی بسیار به هم شباهت دارد.
در لنگرود که یکی از شهرهای تاریخی گیلان بوده و در دوران صفویه به کار کشتیسازی نیز معروف بوده گویشهای دیگری به خصوص در روستاهای آن قابل ذکر است. لهجه یا گویشهای کوملهای, شلمانی, بالا چافی, چافی, املشی, کردی، کومنی، اتاقوری، سحرخیزی, بارکوسرایی, گیلسفیدی، گالشکلامی، تپهای، چمخالهای، رادارکومهای، تازهآبادی, کوراندهی, سراجاری و ... قابل ذکرند.
لنگرود علاوه بر این مانند لاهیجان, آستانه, رودسر و شهرهای دیگر مازندران تا بابل در مسیر کوهستانی قرار دارد. روستاهای زیادی در دامنههای کوهستان تا عمق چندین کیلومتری کوهستان وجود دارد که گویشهای آن در جرگه گویشهای کوهستانی، گالشی و یا دیلمی قرار میگیرند.
این گویشهای دیلمانی یا دیلمی شامل دهستانها و مناطق وابسته به لنگرود هم ميشود. خود مردم منطقه به این گویشها گالشی میگویند ولی همچنان که در بخش گویشهای دیلمی و کوهستاني ذکر خواهد شد اینها بخشی از منطقه کوهستان و لهجهی و گویشهای دیلمی است که از تالش تا بابل در مازندران پیوسته است و حتی شامل بخشهایی از الموت قزوين هم میشود.
دیلمیهای لنگرود که معمولا مناطق صعبالعبوری را با اتومبیلهای معروف به «دج» طی کرده و برای تجارت به لنگرود میآیند دارای پوششهایی هستند که نشان از عدم رسوخ مظاهر جدید فرهنگ پوششی گیلان میباشد. حضور این زنان و مردان اصیل چنان احساسي در هر انسان ایجاد میکند که دل انسان برای گذشتههای دور و درازی که به دور از هر گونه لباسهای گران قیمت به زندگی ساده و بیدغدغهای میپردازند تنگ میکند. زندگی که امروزه همه ما را در چنگال بیتدبیر و بیرحم خود گرفتار ساخته است.
یکی از نامهای آشنای این اقوام کومنیهای لنگرود هستند که امروزه به سوی شهر لنگرود نیز سرازیر شدهاند. املش تقریبا یکی از شهرهایی است که کمی در داخل کوه گسترش یافته و چیزی شبیه دیلمان سیاهکل لاهیجان است اما از صعبالعبوری آن خبری نیست. نگاهی به لهجه یا گویشهای کوهستانی آشکار میسازد که تا چه حد این گویشها میتواند راهگشای زبانشناسان در شناخت زبانهای ایرانی به خصوص زبانهای باستان یعنی فارسی باستان و پهلوی و ... باشد.
دستور زبان فارسی باستان بسیار شبیه زبانهای گیلکی است؛ و میتواند در کشف نکات غامض آن یاریرسان باشد.
3- گویشهای کوهستانی (دیلمی):
زبان مردم کوهستان جنوب گیلان دیلمی است که نامهای مختلفی بر آن نهاده شده است.
الف: دیلمی:
ديلمي که به اصالت این زبان برمیگردد. کل گستره این زبان در زمانهای گذشته دروازه دیلم نامیده میشد که از کوه در فک تا کوههای بابل را در برمیگرفت، و در اصطلاح کنونی به این سرزمین که غالبا کوهستانی است دیلمستان گفته میشود.
تاتی: که در زمان کنونی به این اسم خوانده میشود.
مادی: پرفسور احسان یار شاطر این زبان را به نام باستانی آن یعنی مادی میخواند.
زبان دیلمی از شمال تا سراوان رشت, از جنوب تا الموت قزوین، از شرق تا دیلمان سیاهکل لاهیجان, خورگام و کوههای غرب مازندران و از غرب تا کوههای تالش گسترده است. زبان دیلمی در مناطق دیلمان، اشکورات به علت مراودات چندین قرن قبل با مناطق جلگهای و گیلک نشین، لهجه گیلکی به خود گرفته است و همین مساله در مناطق دیلمنشین مازندران نیز به چشم میخورد.
4- منطقه طالش و اطراف آن:
تالش با مساحتی حدود 2373 کیلومتر مربع که در شمال غرب گیلان قرار دارد و یک چهارم خاک گيلان را تشکیل میدهد. این منطقه که نام خود را از قوم طالش گرفته به استناد شواهد و مدارک بازمانده اقوام کادوس باستان و از همسایگان دیرین قوم گیل میباشد.
همانگونه که پیش از این اشاره شد تنوع گویشی و زبانی در این منطقه زیاد است گویش غالب در این منطقه و شهر طالش طالشی است که بسیار متفاوت با گویش معیار گیلکی میباشد و بیشتر دارای ویژگیهای یک زبان است چرا که گویشورهای دیگر گیلان با سختی شاید بتوانند آن را متوجه شوند. این گویش شباهتهایی هم با گویش دیلمی و گویشهای کوهستانی و مردم گالشي زبان دارد. گویش رایج دیگر این منطقه گیلکی است که تقریبا تمامی اهالی با آن آشنا هستند.
ترکی نیز یکی از گویشهای رایج این منطقه است. نزدیکی به آستارا و اردبیل و مهاجرت ترک زبانها به این منطقه یکی از عوامل تنوع گویشها و رواج این زبان است. در دوره صفویه نیز قبل از آن در زمان آق قويونلوها بسیاری از مخالفان آذری زبان به این منطقه جنگلی پناهنده میشدند. به همین دلیل ترکیب جمعیتی این منطقه بسیار متنوع است. در زمان جدایی بخشهایی از خاک ایران در زمان قاجاریه نیز بسیاری از مردمی که نميخواستند از آغوش مام وطن دور بمانند این منطقه را برگزیدند. بسیاری از مردم این منطقه اهل تسنن میباشند ولی با شیعیان چنان آمیخته شدهاند و چنان تفاهمی دارند که نمیتوان بین آنها تفاوتی قائل شد و حتی ازدواجهای زیادی بدون توجه به نوع مذهب بین اهالی انجام میپذیرد.
5- منطقه مهاجرنشین رودبار، لوشان و منجیل:
این منطقه که در ورودی گیلان قرار دارد تقریبا خشکتر از بقیه گیلان است در این منطقه تقریبا از جنگلهای سر سبز سایر نقاط گیلان خبری نیست. به همین دلیل آداب و رسوم مردم و نحوهی زندگی آنان با نقاط مرکزی و ساحلی تفاوت دارد. اگر چه این منطقه کوهستاني است و از نظر ویژگیهای زبانی دنباله زبانهای کوهستانی و دیلمی است.
مردم این منطقه ترکیبی از گیلکها، طالشها, دیلمیها، کردها و لرها هستند. ولی همه مردم با زبان گیلکی آشنا هستند. به ترتیب کردها و لرها مهاجر هستند اما هر چه بسمت کوهستان و روستاهای اطراف و دامنهها و عمق کوهها پیش میرویم مردم و اهالی ییلاقی زندگی میکنند. مردم گیلان معمولا به افرادی که در کوهستانها زندگی میکنند ییلاقی نیز خطاب میکنند. ییلاقیهای این منطقه شباهت زیادی از لحاظ گویش با هموطنهای خود در البرز ساحلی دارند.
نکتهای كه باید اشاره کرد این است که هر چه بسمت داخل گیلان پیش میرویم و به دشت نزدیکتر میشویم زبان گیلکی گویشورهای بیشتری دارد در خود رودبار گیلان اکثر گویشورها گیلک هستند در حالی این نسبت وقتی بسمت منجیل و لوشان میرویم کمتر میشود گویش مردم رودبار به تاتی نیز معروف است همانگونه که گویش کرمانجی خاص کردهای عمارلو میباشد.
زبان مردم گیلان:
لهجه مردم گیلان از نام ساکنان بومی این سرزمین گرفته شده و به گیلکی که یکی از شعب زبان پهلوی مشهور است و واژههای بسیار نزدیکی با کردی و لری دارد.
مردم گیلان به گیلکی یا یکی از گویشهای فرعی آن مانند گالشی، لاهیجی، املشی و ... و گروهی به تالشي سخن میگویند. (که البته گروه زیادی در حدود 5/1 میلیون نفر از تالشیها در آن سوی مرز بعد از مرزبندی روسها در جمهوری ساختگی آذربایجان قرار گرفتهاند.
گویش گیلکی در غرب، شرق و حوزههای مرکزی گیلان متفاوت است و با هم اختلاف دارد. بگونهای که حتی درک آن برای ساکنان شهرهای نزدیک و همجوار مشکل است. به عنوان مثال لهجه و گویش مردم رشت بسیار متفاوت از لهجه و گویش لاهیجی است. به همان نسبت گویش لاهیجان با لنگرود تفاوت دارد. اما اگر بخواهیم در گویش گیلکی معیار قائل شویم یکی گویش رشتی گویش مردم رشت است و دیگر گویش شرق گیلانی است که دو شعبه مهم ایجاد کرده است که هر کدام دارای زیرمجموعههای بسیار گسترده ایست. مثلا گویش رشتی شامل رشت، انزلی، فومن، صومعه سرا, فومن، رضوانشهر، شفت كه صدها زیرشاخه روستایی را نيز شامل میشود.
گویش شرق گیلانی نیز مجموعههایی بزرگی چون, لاهیجی؛ لنگرودی، آستانهای، کوچصفهانی، کیاشهری، املشی، رودسری، چابکسری، چافی، چمخالهای و غیره را شامل میشود که هر کدام از این مجموعهها و مناطق دارای دهها گویش کوچکتر میباشند.
تقسیمبندی دیگر:
گویش تالشی ویژه ساکنان غرب، شمال، شمال غرب، و جنوب غربی گیلان است.
گویش گالشی به مردم کوهپایه اختصاص دارد.
گویش کرمانجی خاص کردهای عمارلو است.
لهجه تاتی ویژه مردم رودبار است.
الف) زبان (گویش) گیلکی
زبان مردم گیلان آمیختهای از ادامه زبانهای باستانی ایرانی شاخه غربی و زبان مردمان بومی مختلف پیش از مهاجرت آریائیان به فلات ایران است. در این زبان بسیاری از ویژگیهای زبانهای باستان ایران دیده میشود.
برای نمونه صرف فعل شباهت دارد و نیز همگونیهای وجه اخباری و ماضی نقلی در گیلکی و پهلوی شباهت داشته و قابل بررسی است. نحوه بکارگیری صفت و موصوف، مضاف و مضافالیه کاملا با زبان فارسی باستان و پهلوی همخوانی دارد. مثال
باستان گیلکی فارسی
پدر من mi pear Mana pita
من را زد mana beza
پدر تو Ti pear
برادر شما sima brar
زبان گیلکی بنا بر یک تقسیمبندی خاص بر چهار لهجهی بیه پسی (گیلان غربی) بیه بیشی (گیلان شرقی) طبری (غرب مازندران) و گالشی (مناطق کوهستانی جنوب گیلان) میباشد. البته همانطور که در بخش قبل اشاره شد مردم شمال غربی گیلان به زبانی دیگر از خانوادههای حاشیه خزر که زبان تالشی باشد تکلم میکنند.
زبان گیلکی از گروه زبانهای شمال غربی فلات ایران است که خود شاخهای از زبانی است که به نام پهلوی اشکانی نام گرفته است مردم سرزمینهای پروسعتی چون گیلان، طبرستان، گرگان، قزوین، ری، دامغان، سمنان، همدان، آذربایجان و شاید لرستان و کردستان و ... با آن یا لهجهای از آن سخن میگفتند.
زبان پهلوی تا قرن چهارم هجری مورد استفاده نویسندگان و شاعران این مناطق بود و شاعرانی چون: بندار رازی، علی فیروزه، مسته مرد و باباطاهر همدانی با آن زبان شعر سرودهاند. در این دوره نویسندگان فارسی دری برای تمایز زبان شمال غربی از زبان دری آن زبان را پهلوی یا فهلوی و سرودههای بدان را فهلویات مينامیدند.
باباطاهر عریان پس از کمالالدین بندار رازی (در گذشته 40 ه.ق) که به گویش دیلمی (گالشی) از زبان گیلکی ترانه میسروده است دومین سراینده ترانه به زبان محلی است.
دانشمندان زیادی به گویش تبری از زبان گیلکی و به احتمالی گیلکی شرق گیلان بر قرآن و دیگر آثار مذهبی تفسیر مینوشتهاند و به روایتی کتابهایی چون: قابوسنامه، مرزباننامه (شکوهنامه) ویس و رامین و ... که تنها ترجمه فارسی آن به دست ما رسیده به گویش تبری از گیلکی بوده است.
به طوری که از کتب تاریخی برمیآید زبان گیلکی و به ویژه گویش دیلمی (گالشی) از آن در روزگاران گذشته محدوده گستردهای را در برمیگرفته است. مردم اصیل مازندران خود را گیلک یا گیل و زبان خود را گلکی (گیلکی) میخوانند اگرچه برخی از جوانان جدید تحت تأثیر تبلیغات مطایبهآمیز سعی در پر رنگ کردن واژه «طبری» دارند در حالی که تبری (طبري) یکی از گویشهای گیلکی است. وجوه مشترکی که در گویش تبری کنونی و تبری قدیم با گویش رایج شرق به ویژه در مناطق رانکوه و اشکورات وجود دارد این حدس را تقویت میکند که شاید روزگاری به گویش واحدی تکلم میکردند.
بر اساس منابع موجود بندار رازی نخستین کسی است که در ایران سرودهای به زبان گیلکی از وی بازمانده است. «ملکالکلام کمالالدین بندار رازی» که حمدالله مستوفی به سال 730 ه ق آن را در تاریخ گزیده ثبت نمود و این میرساند که دفتر شعر گیلکی بندار و یا به کمترین برداشت «چموشنامه» او در دسترس بوده و شهرتی تمام داشته است و بی تردید میتوان گفت اگر توانستند بدین زبان سخن بگویند «چموشنامه» برای آنان قابل فهم بوده و از آن لذت میبردند.
دربار شاهان دیلمی مرکز رشد و اعتلای شعر گیلکی بود، نویسندگان آثار خود را به زبان گیلکی مینوشتند. و شاعران به این زبان شعر میسرودند. اشعاری به شمسالمعالی قابوس وشمگیر نسبت دادهاند که به گویش دیلمی (گالشی) از زبان گیلکی بوده و امروزه باقی نمانده است. پس از سرنگونی حکومت دیلمیان شاعرانی که به زبان گیلکی شعر میسرودند و یا مطلب مینوشتند حامیان خود را از دست دادند و به زبان فارسی دری روی آوردند. «مردم غرب و مرکز و شمال ایران که جز به پهلوی و گیلکی سخن نمیگفتند بعد از نشر آثار دری از خراسان به سایر ایران، آنان نیز به این شیوه روی آوردند و رفته رفته از نویسندگی و شعرگویی به زبان گیلکی که در عصر دیالمه متداول بوده دست برداشتند. و تابع لهجه سهلالمخرج دری گردیدند.»
واکنش در مقابل زبان گیلکی پس از قرن چهارم ه.ق به دو صورت بوده است. مردم خواص به دلیل مسائل سیاسی وقت از زبان بومی خود بریدند و به زبان فارسی دری روی آوردند و حتي نسخهنویسان متوفی را که به زبان گیلکی و محلی بوده و از کتابها حذف کرده و نتیجه آن شد که تنها مردم جامعه به پاسداری از زبان خویش دل بستند، با آن سخن گفتند، داستان نقل کردند و شعر سرودند.
اگر نمونههایی از فهلویات بندار رازی به گویش گالشی (دیلمی) از زبان گیلکی، فهلویات باباطاهر عریان به گویش همدانی، فهلویات صفیالدین اردبیلی به زبان آذری، فهلویات پیر شرفشاه دولایی به زبان گیلکی، فهلویات امیر پازواری به گویش تبری از زبان گیلکی و اشعار ملاسحری به گویش مردم تهران قدیم را با هم مقایسه کنیم وجوه مشترک و مشابهت فراوانی در آنها پیدا میکنیم که از نظر زبانشناسی محرز و تثبیت شده است.
مردم گیلک زبان با گویشهای مختلف سخن میگویند که ریشه در زبانهای ایرانی باستان داد. در بین گویشهای مختلف زبان گیلکی از نظر فونتیک (بیان صوت و آوا) و صرف افعال اختلاف جزئی دیده میشود که ناشی از تحول تدریجی و ویژگی فرهنگی اقلیمی هر منطقه است. گویشهای زبان گیلکی را میتوان چند بخش کرد که یکی دیگر از تقسیمبندیهای موجود است:
الف) گویش تبری (گویش مردم غرب مازندران)
ب) گویش بیه پسی (گویش مردم غرب سفیدرود)
ج) گویش بیه بیشی (گویش مردم شرق سفیدرود)
د) گویش گالشی (گویش مردم کوهپایهها و مناطق سمام و اشکور، دیلمانات و ...
در منابع موجود به گویش دیگری به نام گویش گاومیشبانها اشاره شده است که امروزه ردپایی از آن موجود نیست. شاید هم این اشتباه از اینجا ناشی شده باشد که مردم گیلان به کردهای مهاجرت داده شده که الان در مناطقی از گیلان سکنی گزیدهاند و نمونههای آن در چمخاله لنگرود و روستای حسن بکنده لاهیجان موجود میباشد و دارای ترکیب جمعیتی کاملا کرد میباشند گاومیشبان ميگفتند و این گاومیشبانی از کردی است و شاید هم گویشی بنام گاومیشبان موجود بوده باشد يا ریشه بومی داشته که نگارنده به منابعی در این خصوص دست نیافته است.
زبان (گویش) دیلمی
زبان دیلمی زبان مردم کوهستان جنوب گیلان است. که نامهای مختلفی بر آن نهاده شده است. به نظر نگارنده این همان گویشی است که امروز اهالی خود گیلان به آن گالشی میگویند که سراسر کوهستانهای جنوب گیلان تا بخشهایی از مازندران را دربرمیگیرد.
دیلمان که امروزه به شهر یا دهستان کوچکی در کوههای سیاهکل لاهیجان اطلاق میشود و بسیار صعبالعبور اما دیدنی و شگرف است در قدیم به مناطق بسیار وسیعی اطلاق میشد. قبل و حتی پس از اسلام دیلمان از غرب گیلان تا بابل مازندران (به عنوان دروازه دیلمان) و از جنوب تا قزوین گسترش داشت.
بسیاری از مناطق کوهستانی و روستایی قزوین و اطراف آن تا خود گیلان به زبانهای تاتی و شبیه آن سخن میگویند که برای گیلک زبانها بسیار قابل فهم است. در واقع این گویشها باقی مانده گویشها و زبانهای پهلوی و باستانی ایران است كه به دلیل دوری از تهاجمات و وقایع سیاسی قرنهای قبل کمی دست نخوردهتر بوده و یادگارهای آن زبانهای کهن را به ما رسانده است.
دیلمی: به اصالت این زبان برمیگردد. کل گستره این زبان در زمانهای گذشته دروازه دیلم نامیده میشد که از کوه درفک تا بابل را در بر میگرفت. در اصطلاح کنونی به این سرزمین که غالبا کوهستانی است دیلمستان گفته میشد.
نام دیلمستان در تاریخ بسیار پرآوازه است. چرا که علاوه بر آن که در تاریخ بسیار سرنوشتساز بودهاند. به جهت داشتن سربازان و نگهبانان قوی زبانزد بود. در قدیم هم دیلم مساوی با نگهبان و سرباز بکار رفته است که در شعر شاعران زیادی از جمله خاقانی و مسعود سعد سلمان دیده میشود.
تاتی: تاتی را نام دیگر زبان دیلمی دانستهاند.
مادی: پرفسور احسانیار شاطر این زبان را به نام باستانی آن یعنی مادی میداند.
امروزه زبان دیلمی از شمال سراوان رشت، از جنوب تا الموت قزوین، از شرق تا دیلمان خورگام، اشکور و کوههای مازندران و از غرب تا کوههای تالش گسترده است.
زبان دیلمی در مناطق دیلمان و اشکور به علت مراودات چندین ساله مردم با مناطق جلگهای و گیلکنشین لهجه گیلکی به خود گرفته است و همین در مناطق دیلمنشین مازندران هم دیده میشود.
وجود زبانهای تاتی، آذری، دیلمی، گالشی، تالشی با نامها متفاوت دیگر نشان از این واقعیت دارد. این گویشها یا زبانها در مناطق وسیعی از آذربایجان تا مناطق مرکزی، شمالی و سواحل خزر و کوهستانها وجود داشته و بازمانده زبانهای بومی ایرانی، پهلوی و باستان بوده که در مناطق کوهستانی به دلیل امکان تجاوز کمتر دست نخوردهتر باقی مانده اما زبان آذری متأسفانه از این مزیت برخوردار نگردید. تهاجمات ترکان، مغولان و سلسلههایی که بزرگترین مشخصه آنها زبان بیگانه بود و نیز به دلیل اینکه بمدت بیش از 1000 سال آذربایجان کانون سیاستگذاریهای ایران بود زبان آذری را متأسفانه به نابودی کشاند به سختی میتوان در مناطق دورافتاده نشانهای از آن یافت !
اما زبان دیلمی از این نظر مصون بود و به دلیل دورافتادگی و کوهستانی بودن که امروز هم مشخصه زبانهای کوهستانی است به همراه شاخههایی از خود مثل تاتی، تالشی، گالشی و گیلکی باقی ماند و هنوز اندک اما نفس میکشد اگرچه در منطقه وسیعی از دیلمان لهجه گیلکی به خود گرفته است.
سرزمین دیلمان زادگاه دانشمندان اسلامی چون سالار دیلمی بوده است و اما هرگز از طریق جنگ، اعراب نتوانستند بر این سرزمین غالب شوند. این علویان بودند که هنگامی که از جور عباسیان به آن مناطق پناه آوردند اسلام در قلب دیلمیان جای گرفت و بعدها سلسله دیلمیان خلیفه عباسی را مسحور کردند و با اینکه قدرتمندترین سلسله ایرانی پس از اسلام بودند خلیفه را خلع نکردند و وی را نکشتند.
با گریزی مجدد به دوره قبل از اسلام میتوان دید که تمدن دیلمان یار و همرزم پشتیبان هخامنشیان و اشکانیان بودهاند. شاهد مثال این ادعا دلاوری «وهرز» دیلمی و پسرش در جنگ ایران با یمن میباشد. قدرت پرتاب تیر و مهارت این سردار بزرگ ایران باعث کشته شدن شاه یمن از فاصلهای خیلی دور شد و ایران در اوائل جنگ پیروز شد.
آیینهای گیلانی
بسیاری از آئینها و آداب و رسومی که در فرهنگ آریایی وجود دارد و یا تحت تأثیر فرهنگ بومی ایرانی در سرتاسر ایران دارای شمول است در گیلان نیز وجود دارد، اما همین مراسمها ممکن است در گیلان از ویژگیهای خاصتری برخوردار باشد. مراسم نوروز، چهارشنبه سوری، سیزدهبدر، و مراسمات تعزیهخوانی و امثال آن در گیلان هم با شیوههای خاص خود برگزار میگردد. اما یک سری آئینها در گیلان وجود داشته و یا دارد که تنها در این منطقه دیده میشود. در گیلان صورتهای متفاوتی از نمایش سنتی وجود داشته و دارد که بعضی از آنها از قبیل: نمایشهای عروسکی، خیمه شببازی و آینه تکم بهطور اقتباسی از فرهنگ همسایه گرفته شده است.
اما نمایشهای آهوچره، پیربابو (عروسی گوله) لالبازی و ورزشهای سنتی نظیر کشتی گیله مردی، ورزا جنگ و بندبازی (لافندبازی) رکارهای یالانچی پهلوان دقیقا جنبه نمایشی داشته و ریشه در فرهنگ این مرز و بوم دارد.
نمایش عروسکی آهوچره:
بازی آهوچره تا حدود بیست سال پیش در منطقه شرق گیلان در شمار بازیها و نمایشهای مقدمه نوروز انجام میشد. در گروه آهوچره که شامل سه نفر بازیگر نقش آهو، شعرخوان و توبرهکش میباشد. محور بازی آهو است که با وسایل مختلف چیزی شبیه سر آهو یا بز درست میکردند. برایش شاخ و با مهرهی شیشهای چشم میگذاشتند. زنگوله به آن میآویختند و آن را به سر چوبی قرار میدادند.
بازیگر نقش آهو کیسه یا گونی پارچه روی سر میکشید تا بدنش پیدا نشود و از داخل آن کله آهو را که روی چوبی قرار داشته بیرون میآورد. چنانکه به هیات حیوانی درآمده و با آن چوب میتوانست سرش را حرکت بدهد. نفر دوم شعر میخواند و با چوبی که در دست داشت نمایش را هدایت میکرد. نفر سوم توبرهکش بود که هر سه با هم کوچه به کوچه، به خانههای ده رفته و نمایش را اجرا میکردند. و هدایایی از مردم میگرفتند. شعری که خوانده میشد از این قرار بود:
آهوچره / آهوچره / ببین چقدر خوب میچره / آهو از باغ آمده / چریده و چاق آمده / آهو مرغانه خوره / صدتا به کمتر نخوره
به اینجا که میرسید آهو غش میکرد و تا تخممرغ یا چیز دیگری از صاحبخانه نمیگرفت حالش جا نمیآمد. بعد از خواندن سربند همان قسمت اول: آهوچره / آهوچره / ببین چقدر خوب میچره بصورت واگرد تکرار میشد. پس خواننده بند دیگری را تکرار میکرد با این کارها از صاحبخانه چیزهایی چون: برنج، تخممرغ، شیرینی میگرفتند. این گروه کارشان را از غروب آفتاب شروع میکردند و در چند روستای و آبادی نزدیک را میگشتند.
این نمایش از شرقترین نقاط گیلان تا حدود تنکابن و روستای اطراف آن معمول بوده و امروز نیز کم و بیش معمول است.
کشتی گیلهمردی:
سنت کشتی گرفتن و پهلوانی در همه حوزههای فرهنگی ایران پیشینهای کهن دارد که در هر جای جغرافیایی با نام و شیوهای خاص اجرا میشود. از قبیل چوخه خراسانی کشتی مازندران و گیله مردی.
در کتاب فتوتنامه سلطانی، از متون قرن نهم هجری آمده است «اگر پرسند کشتی چند نوع است: بگو دو نوع: اول قبض دوم اضطرار. اگر پرسند که هریک چگونه است بگو: قبض کشتی گرفتن اهل خراسان و عراق است که آن را شهریوار گویند و اضطرار کشتی گیلان و شیروان و بعضی از آذربایجان است و آن را دیلموار خوانند.»
آنچه در این متن کشتی اضطرار یا دیلموار نامیده شده همان کشتی گیله مردی است و قدیمیترین خبر آن در کتاب «احسنالتقالیم فی معرفته الاقالیم»، تالیف مقدسی در قرن چهارم هجری است.
این ورزش سنتی در گیلان در هفته بازارها و در مراسم عروسیهای سنتی و در کنار روستاها و شهرهای کوچک برگزار میشود. میدان مصاف پهلوانان فضای وسیعی پهلوانان فضای وسیعی است که «سبزه میدان» یا «سیمبر» نیز نامیده میشود. کشتی گیله مردی همانند سایر کشتیها مراتبی دارد و دارای فنون و قوانین خاص و آداب و رسمهایی است. تازهکاران را «نوچه» و به اصطلاح محلی «تنگوله» مینامند و کشتیگیران میدان دیده و کارآزموده را پهلوان خطاب میکنند و در هر مرحله و روستا یکی از پهلوانان پیشکسوت عنوان «سرپهلوان» را دارد.
برگزاری کشتی روز و زمان مشخص ندارد اما اخیرا بدلیل مشغلات زیادکاری این مراسم بعد از غروب آفتاب درمحلهایی از پیش تعیین شده برگزار میگردد.
معمولا کشتیگیران هر محل با نظر سرپهلوان تصمیم به زورآزمایی میکنند که در این صورت به شهرها و آبادیهای دیگر خبر میدهند و کشتیگیران آن نقاط را برای انجام مسابقه دعوت میکنند.
مراسم آغاز و نحوه اجراء:
این مراسم دارای آغازی بسیار زیبا و دیدنی است. با صدای ساز و نقاره همه اهالی محل را خبر میکنند و جمعیت بسیار دور میدان کشتی گرد میآیند و کشتیگیران هر محل در قسمتی از میدان در کنار هم قرار میگیرند که به طور منظم و مرتب پهلوانان میزبان و میهمان دور میدان حرکت میکنند و در جلوی هر دسته از میهمانان بنا به رسم روی زانوی چپ خم شده و سرانگشتان دست را به خاک میسانید.
آغاز مصاف کشتیگیران با رجزخوانی که در اصطلاح محلی «خزومما» یا «فوزما» نامیده میشود همراه است. تعیین هماورد به طور آزاد با قبول دعوت به نبرد میباشد، پایان کشتی وقتی است که یکی از دو طرف جز کف پا نقطه دیگری از تنش با زمین تماس پیدا کند. که در این صورت شکست خورده و پهلوان پیروز با جست و خیز میدان را طی میکند و گاهی در میان جمعیت دوران میزند و پول جمع میکند و معمولا دوباره به میدان میآید و حریف میطلبد.
جامه کشتی شلواری پارچهای و چسبان است که «لاسپاره» نامیده میشود. جایزه کشتیگیران «برم» است و شامل پارچه، آینه، کیف، پول، دستکش، جوراب، سیب، نارنج و ... است.
مراسم ازدواج:
1- گیشه بری:
بردن عروس به خانه داماد را به اصطلاح گیشهبری میگویند که با هیجانترین قسمت از مراسم عروسی و نقطه اوج این مراسم است. در این هنگام صدای ساز و نقاره، ترانهخوانی و مبارکباد فضا را آکنده میکند.
اما گویی در ضمیر فرهنگ جامعه نیز همانند عروس که دارای دلینگران و غم و اندوه خداحافظی از دوران کودکی و نوجوانی، دختری خود در خانه پدر است دل نگرانی و تشویش وجود دارد و بنا به رسم، به صورتهای مختلف برای عروس بخت و اقبال خوب آرزو میکنند.
2- نحوه اجرای گیشهبری در مناطق مختلف گیلان:
در گیلان در مناطق مختلف مراسم گیشهبری با شیوهای خاص انجام میگیرد. در شرق گیلان نهالی را که در خانه پدر عروس کندهاند همراهش میکنند و این نهال را عروس و داماد با هم در خانه داماد میکارند. در بعضی از روستاهای غرب و شرق گیلان مادر عروس پایخروسی را که از مادر داماد گرفته با رشتههای رنگین ابريشمین به پای مرغ میبندد و آن مرغ و خروس را با عروس همراه میکنند تا در خانه داماد بند از پای آن برگیرند و در لانهای که آماده کردهاند جایشان دهند. در خیلی از نقاط گیلان نان و آرد را در سفرهای به کمر عروس میبندند تا با خود خیر و برکت به همراه داشته باشد و به این ترتیب عروس عازم خانه بخت میشود، اما قبل از آنکه پا را از خانه بیرون بگذارد در هر منطقه بنا به رسم برادر یا دایی عروس جلوی او را میگیرند تا چیزی از عروس بگیرند و به آنچه دریافت کرده «درسری» (در ماسال) در دائیانه (در نومندان و شرق گیلان) میگویند.
اگر راه خانه داماد نزدیک باشد عروس را پیاده میبرند و اگر راه دور باشد مرکبش اسبی مزین و آراسته خواهد بود که البته نر و اخته نباید باشد در مناطق شرق- گیلان (روستاهای کوهستانی دیلمان) عروس از هر جوی آب روان که بگذرد بخشی از مهریه خود را به حضرت فاطمه زهرا (س) میبخشدو جمع این بخششها را از جمع مهریه او کم میکنند.
در نیمه راه داماد با دو تن ساقدوش و سلدوش به پیشواز عروس میآید و یک نارنج، پرتقال و یا یک تکه قند به طرف عروس پرت میکند که مفهوم برکتخواهی و طلب نیکبختی در آن نهفته است.
گوشه بیجار یا گیشه بیجار:
گوشه یا گیشه بیجار در مناطقی در شرق گیلان به خصوص در لاهیجان و رودسر انجام میشود. در واقع بعد از گیشهبری خانه داماد این مراسم به پاگشایی عروس به شالیزار داماد یا خانوادهی داماد را میگویند. اولین باری که عروس پا به شالیزار خانواده داماد میگذارد با مراسم خاصی انجام میپذیرد و هدایایی نیز به عروس در این مراسم داده میشود که برای زنان گیلانی در قدیم با شوق و ذوق فراوانی همراه بوده است.
تم سفید با پازون:
در شالیزارهای گیلان در میان نشاءهایی که کاشته میشود گاه ساقههای سفید رنگی دیده میشود به محض اینکه ساقه سفیدی در نشاءها پیدا شود آن را به پای مرد صاحب شالیزار میزنند و از وی مژدگانی دریافت میکنند. بگونهای كه صاحب شالیزار با خوشرویی و رضایت هدیه نقدی خود را پرداخت میکند که میگویند بسیار شگون دارد و باعث برکت مزرعه و شالیزار خواهد شد.
خوراکهای گیلانی:
منطقه گیلان از نظر تنوع خوراکها و غذاهایی که در فصلهای مختلف تغییر هم میکند مثال زدنی است. وجود شرایط جوی خاص باعث شده کمتر محصولی را نتوان در زمینها و جلگهها و کوهپایههای بعمل آورد.
وجود دریا و آبزیان دریایی، پرندههای مهاجر از قبیل مرغابیهای وحشی، غاز، تیهو، قو، چنگر، خودکا, نفت جیل، و غیره که در غذاهای محلی گیلان نقشهای فراوانی ایفا میکنند و این خوراکها هر چه متنوعتر میکنند.
محصولات کشاورزی متنوع در هر جایی میتواند باعث تنوع غذایی آنجا شود. وجود پرندههای بزرگ و کوچک که در فصول مختلف از قرنهای گذشته وارد آن خاک میشدند و فراوانی آنها که در گذشته خطر انقراضی هم برای آنها متصور نبود این پرندهها را در غذاهای کدبانوهای این منطقه همیشگی کرده است.
چنگر، خودکا و مرغابیهای وحشی که از آن واویشکاهای بسیار خوشمزه درست میکنند. ماهیها و آبزیان که به همراه گردوی درختهای گیلان و سبزیهای معطر مزه خاصی به غذاهای پائیزی و زمستانی میبخشد. این غذاها بخصوص در شرق گیلان بسیار رایج است و امروزه مهاجران و مسافرانی که به این مناطق میآید و در سیر آفاق و انفس خود بسیار از این غذاها لذت میبرند.
نمونههای از خوراکهای گیلانی:
واویشکا:
این غذا که در بالا به آن اشاره شد به خصوص در شرق گیلان تهیه میشود. چنگر و خودکا و گاه مرغابیها که انواعی از پرندههای این منطقه میباشند مواد اولیه آن را تشکیل میدهد. گوشت چنگر به همراه پیاز فراوان و گاه بدون آن و نیز انار ترش را بتدریج با هم سرخ میکنند این غذا را معمولا صیادان این پرنده بیشتر تهیه مینمایند تا خانهها و توسط کدبانوها!
واپیچار:
صیادان چنگر اولین دشت خود را به وایشکا اختصاص میدهند به خصوص اگرمیهمانی با خود به کومههایشان برده باشد.
ترش واش قاتوق:
نوعی سبزی معطر در گیلان میروید که زنان روستایی به آن ترش واش میگویند. این غذا با همین سبزی (ترش واش) ساییده شده با سنگ و نمکار (نوعی ظرف سنگی) و یا هر خرد کن دیگر به همران پرندههای محلی به خصوص مرغابی و اخیرا مرغهای محلی و یا عادی تهیه میشود و بسیار غذای لذیذی است. این غذا چون طبیعی است برای همه ذائقهها قابل پسند است.
باقلا قاتق» (خوشت باقلی)
این غذا که بسیار معروف است. با لوبیای خورشتی (پاچ باقلا) شوید (خشک یاتر) سیرخام (برگ سیر) تخم مرغ، ادویه و روغن تهیه میشود.
ابتدا باقلیها را پوست کنده همراه با سیر و مقداری روغن در قابلمه یا گمج کمی سرخ میکنند. سپس مقدار کمی زردچوبه و شوید به آن اضافه مینمایند و تفت میدهند. در انتها یک یا دو لیوان آب به آن اضافه نموده و بر روی حرارت ملایم میگذارند و بعد از چند دقیقه تخم مرغ را به آن اضافه میکنند. این غذا بدون تخم مرغ هم استفاده دارد. این غذا از خوراکهای باستانی این مرز و بوم به حساب میآید.
ترش تره:
مواد اولیه: سبزی (جعفری، گشنیز، اسفناج،تره، چغندر) برنج، سیرخام، ترشی (آب نارنج یا انار) آلوچه سبز، تخم مرغ، ادویه.
ابتدا سبزها را زیر خرد میکنند. یک لیوان آب و نصف لیوان برنج که قبلا خیساندهاند در قابلمه میریزند تا سبزی و برنج کاملا پخته شود. سپس سیر را خرد کرده با زردچوبه و روغن سرخ میکنند و به مواد داخل قابلمه اضافه مینمایند . سرآخر در ترشی مورد علاقه مقداری آرد برنج (گندم) اضافه کرد و تدریج به خورشت اضافه مینمایند. در پایان نیز تخممرغها را اضافه مینمایند.
سیر قلیه:
مواد اولیه: برگ سیر، شوید خشک، لپه، مرغ، ترشی (آبغوره یا انار) ادویه و روغن. ابتدا برگ سیر را به همراه سیر رنده شده و شوید خشک در روغن تفت میدهند. لبه آب پز شده را به مرغ آب پز شده آب مرغ و ترشی مورد نظر اضافه کرده به مدت نیم ساعت روی حرارت ملایم میجوشانند بعد از جا افتادن تخممرغ اضافه میشود.
میرزا قاسمی:
مواد لازم: بادمجان، گوجه، سیر، تخم مرغ، ادویه، رب گوجه فرنگی
ابتدا بادمجانها راروی ذغال (چراغ گاز) کباب میکنند سپس پوست سوخته آن را جدا کرده با گوشتکوب و یا ساطور تخته (در سابق استفاده میشد) میکوبند. آنگاه بادمجانها را با مقداری زردچوبه در روغن تفت داده و سیر را نیز که قبلا خرد و سرخ کردهاند به بادمجانها اضافه میکند. در فصول تابستان و بهار مقداری گوجهفرنگی را ریز خرد کرده, به مخلوط سیر و بادمجان اضافه میکنند و در فصل زمستان از رب گوجه فرنگی استفاده میکنند. وقتی (رب) نیز تفت داده شد. تخم مرغ را اضافه مینمایند.
آلومسما:
این غذای محلی هم ریشه در تاریخ و نیز طبیعت و تنوع گیلان دارد. استفاده از گوشت مرغابی یا مرغ، پیاز سرخ شده، آلوی بخارایی، رب گوجه ترش (آب انار ترش یا آب نارنج) بادمجان، گوجهفرنگی ادویه نشانه این همزیستگی با طبیعت است.
مرغابی یا مرغ آب پز شده را به همراه پیاز سرخ شده, رب انار و آلوی خیس داده شده را در روغن و ادویه تفت میدهند. سپس دو لیوان آب مرغ به مواد اضافه نموده و روی حرارت ملایم میگذاردند تا بتدریج آب مرغ تبخیر شود. در پایان نیز غذا را با بادمجان و گوجه فرنگی سرخ شده و تزیین میکنند.
سایر غذاهای محلی گیلان عبارتند از:
اناربیح: گوشت + گردو+ پیاز+ آرد+ آب انار ترش+ فلفل.
شش انداز: بادمجان+ گردو+ پیاز+ رب انار.
سیرابیح یا سیروابیح: برگ سبز سیر+ تخم مرغ+ زردچوبه.
شیرین تره: اسفناج+ تخم مرغ+ سیر.
خالوآبه: آرد برنج+ گوجه سبز+ انواع سبزی+ شکر+ تخم مرغ.
چخرتمه: مرغ+ پیاز+ تخم مرغ+ آب لیمو یا نارنج.
نازخاتون: گوشت+ سبزی (نعنا و جعفری)+ بادمجان+ شکر.
موتن جن: مرغ یا مرغابی+ کشمش یا قیسی+ گردو+ رب انار+ شکر.
لونگی: ماهی (معمولا سفید) مغز گردو+ سبزی جعفری+ سیرتر+ خاویار ماهی.
کولی غورابیع: کولی (ماهی کوچک خزری)+ سبزی معطر+ ترشی (آب انار یا نارنج)+ شکر+ مغز گردو.
ماهی فیپیچ: ماهی+ کشمش+ نعناع+ آب انار+ گلپر+ فلفل.
ترشی شامی: گوشت+ پیاز+ جعفری+ تخم مرغ+ سیب زمینی+ آب غوره.
انواع کوکو: کوکوی اشبل (خاویار ماهی سفید معمولا) کوکوی گردو و کوکوی اوزون برون و...
انواع آش: آش خرشو (از شیر تازه گاو فارغ شده یا زه شیر تهیه میشود).
آش ترش، خولی آش یا خالی آش.
انواع چاشنی: کال کباب، بورانی بادمجان، بورانی اسفناج، زیتون پرورده، اشپل شور کرده، ماهی شور، ماهی دودی، کال باقلوا و...
شیرینیجات محلی گیلان:
فرنی، رشته و خشکار، گل پالوده و...
ترک حلوا، خاتون پنجره، فرش حلوا، سمنو و....
حلوای رقایب (خیزات در روز عید مردهها).
انواع کلوچه: فومن، کلوچه لاهیجان و کاکا.
انواع نان محلی: نان لاکو که از آرد برنج تهیه میشود، نان کشتا (آرد برنج، کدو حلوایی، دانه گیا خفرفه).
انواع ترشی: فلفل ترشی، سیر ترشی، بادمجان ترشی، هفتا بیجار، یار الماسی، پیاز ترشی و ....
انواع رب: رب سیب ترش، رب نارنج، رب انار و..
انواع مربا: مربای بادرنگ، شقاقل، گل قند (گل محمدی) بهار نارنج، کدو، زغال اخته ولش (تمشک)و...
همچنین غذاهایی چون، اشکنه، پلا سرسره، مرغ کوکو، تاس کباب، کباب ترشی، مرغ ترش، مرغ فسنجان، فسنجان ترش، ماهی مالابیح، کوکو گزنه،
نام بردن از غذاهای بالا به قصد آموزش یا نام بردن از چند غذای محلی گیلانی نیست. دقت در مواد تشکیلدهنده این غذاها نشان از ریشه داشتن این غذاها در تاریخ چند هزار ساله این مرز و بوم است. غذاهایی که ریشه در خاک و درخت و دریا و آسمان پر پرنده و جلگههای سرشار از پرندگان و سبزهای محلی که روزگاری بانوان پر کار این خطه بینیاز از کارخانههای تولید گوشتهای مصنوعی و با تکیه بر ذخایر تمام تمام نشدنی پروتئینی خدایی و خاکی که همه نوع گیاه و حبوبات و غلات و .. را در خود میپروراند، خوش خوراکترین خوردنیهای موجود را برای کودکان و مردان خود تهیه میکردند.
جمعآمدن کوهستان، جلگه، دریا, دشت در کنار یکدیگر بر تنوع این خوراکها افزوده است. زنان و مردان جلگه چه بسیار خوراکهایی را از مردان و زنان کوهستان و دیلمان نیاموختهاندو چه بسیار غذاها و خوارکهایی ساحلی، دستمایه زنان دیلمی و کوهنشین نشده است.
بسیار از غذاهایی که در بالا نام برده شد در موسمهای جشن و عزا و یا در موسمهای طبیعی سال پخته میشود و همانطور که قبلا اشاره گردید بسیار از خوراکهایی که در گیلان پخته میشود. به سبب پاسداشت آیین کهن است یا آیین کهن به سبب یادآوری خوراکی کهنتر برگزار میشود.
متاسفانه بسیاری از این گویشها و آیینها و خوراکها در حال نابودی است. موضعگیریهای نابخردانه برخی از هموطنان مرکزی و صدا و سیمایی که گاه بدون تحقیق با برخی از نابخردان و ناآگاهان فرهنگ ملی هم صدا میشود و به فرهنگ محلی خطه گیلان آسیب جدی وارد میکند.
هم اکنون نه تنها بسیاری از گویشهای زیرمجموعه گیلکی دیلمی در حال زوال است خود گیلکی معیار نیز در حال تضعیف است. چرا که بسیاری از مردم شهرنشین و حتی متاسفانه دانش آموخته به فرزندان خود فارسی دری یاد میدهند. در حالی که همه گیلک زبانان به زبان فارسی به راحتی میتوانند صحبت نمایند. اگر چه این روند خوشبختانه کندتر است اما در حال سرایت به روستاها نیز میباشد.
منابع و مآخذ:
- تحقیق میدانی، بیشتر این تحقیق به روش میدانی انجام گرفته است،
- تاریخ گیلان، شود زکو، آلکساندر، بی جا، بی نا،
- گیلان نامه: مجموعه مقالات گیلانشناسی، پوراحمد جکتاجی، محمد تقی، طاعتی، رشت، 1366.
- فرهنگ لغات و اصطلاحات و ضربالمثلهای گیلکی، مرعشی، احمد، وزارت فرهنگ و هنر، تهران، 2532.
- واژهنامه گویش گیلکی، مرعشی، احمد، رشت، طاعتی، 1363.
- فرهنگ گیل ودیلم، فارسی به گیلکی، پاینده، محمود، تهران، امیرکبیر، 1366.
- فرهنگ مثلها و اصطلاحات گیلکی، پیانده لنگرودی، احمد، تهران، سروش، 1374.
- ریشهیابی واژههای گیلکی و وجه تسمیه شهرها و روستاهای گیلان، سرتیپ پور، جهانگیر رشت، گیلکان، 1372.
- قاتق یا قاتوق: در گیلان به خورش اطلاق میشد.
واش: در گیلان به سبزی واش گفته میشد شاید واشیا که در هند به کشاورزان گفته میشد از همین ریشه مشتق شده باشد.
نمکار:
نوعی ظرف پهن سنگی یا سفالی که برای سائیدن سبزی و گردو استفاده میشود به همراه سنگ گرد و کوچک! شبیه آسیاب عمل میکند ولی سنگی که رو استفاده میشود بسیار کوچک است.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:52 توسط محمد توحیدی چافی
|
تاثیر فراماسون ها در تحولات سیاسی دوره معاصر
محمد توحیدی چافی
پيشگفتار:
سخن از فراماسونري است. جرياني كه به دليل راز آلود بودنش توجه بسياري از محققان و پژوهندگان سياسي و اجتماعي روزگار ما را به خود مشغول داشته است. راز آلود بودن فراماسونري به معناي سري بودن وجود لژهاي فراماسونري نيست، چنانچه بسياري از فراماسونهاي اروپا و فراموشخانههاي ايران شناخته شدهاند بلكه آنچه كه كمتر شناخته شده و با وجود تلاشهاي محققان و يا رازجويان و نيز حكومتهاي مختلف هنوز در هالهاي از ابهام باقي مانده و چنانچه بايد و شايد به صفحه روشن حقيقت و روشن گام ننهاده است اسرار دروني و چرايي ايجاد اين محافل رازآلود است. پژوهش درباره فراماسونري نيز در راستاي همين پنهان بودن رموز فراماسونري و نيز گسترش اين موضوع در سراسر دنيا و نيز گستردگي منابع موجود كه روزبانهاي مختلف به رشته تحرير در آمده براي پژوهشگر ايراني بسيار سخت مينمايدو
از طرفي آثار نوشته شده در باب فراماسونري يا آن قدر جانبدارانه و ستايشآميز است كه به واسطه وابستگي به آنها نميتوان چشم بسته همه آن گفتهها را پذيرفت و در يك كار پژوهشي گنجاند و يا چنان از سر دشمني و بدبيني به نگارش درآمدهاند كه ارزش علمي آن نوشته را نيز يكسره زير سؤال ميبرد.
وقتي سخن از فراماسونري و تأثير آن در تحولات تاريخ معاصر ايران به ميان ميآيد كار دشوارتر مينمايد چرا كه ايران ما در اين يكصد سال اخير حكومتهاي مختلفي را با گرايشهاي سياسي و عقيدتي گوناگون به خود ديده است و اين تنوع در گرايشها و دخالت سياستزدگي و نه سياست علمي و پژوهنده، بسياري از موضعگيريها را تحت تأثير قرار داده است. از سويي ديگر بسياري از پژوهشهاي صورت گرفته اگر چه با گرايشهاي خاصي همراه بود ولي از آنجايي كه با محور قرار دادن يك پيشفرض و پيشداوري بوده به راز گشاييهاي خوبي نيز نائل شدهاند كه پژوهنده بايد همه اين منابع را پيش چشم آورده و با دقت نظر و شناخت اين گرايشها سره را از ناسره باز نمايد.
در اين تحقيق برآنيم همه نظرات مخالف و موافق و مثبت منفي را به ديده تحقيق علمي بنگريم تا شايد بتوانيم برخي از زواياي پيدا و نهان فراماسونري در ايران و تحولات و تأثيرات آن را در سطح جامعه و نفوذ در طبقه نخبگان اين كشور و نيز حوادث كلان ايران بررسي نماييم. شكي نيست كه بضاعت مزجاه اين شاگرد را تاب آن نيست كه قدم در درياي بيكران همه فنون پژوهش بگذارد بلكه ميكوشد راهنمايي و مدد استاد گرانقدر را چراغ راه نمايد تا در سايه هدايت ايزد منان گوشههايي از اهداف تحقيق را به ثمر بنشاند.
محمد توحيدي
20/5/85
مقدمه
الف) فراماسونري چيست؟
فراماسونري در ايران همانقدر كه واژهاي آشناست به همان ميزان از نظر شناخت واقعيتهاي آن ناشناخته مانده است. فراماسونري در واقع يك سازمان محسوب ميشود چون از يك رابطه تشكيلاتي منظم سود جسته و ساز و كار تعريف شدهاي دارد. فراماسونري در واقع سازماني نيمه پنهان است چرا كه در برخي مناطق دنيا به طور آشكار و در برخي مناطق پنهاني و يا در قالبهاي گوناگون و به عناوين مشابه به حيات خود ادامه ميدهد.
لفظ فراماسونري در زبان فرانسه به صورت Frace macin و در زبان انگليسي Free mason به معناي بنايان آزاد به كار ميرود. در نوشتههاي ايراني متقدم به واژههايي مانند فريميشن، فراميسن، فارميشن هم برميخوريم ولي اينها همه واژههاي بيگانه اين واژه است و در ايران آن را با نام فراموشخانه ميشناسند. درباره وجه تسميه اين واژه نظرات گوناگوني ابراز شده است و همين باعث پيدايش افسانههاي زيادي در پيرامون آن گرديده است. از جمله عدهاي پيدايش آن را به زمان حضرت آدم رسانده و برخي ديگر سابقه آن را به زمان حضرت سليمان و اتحاديه بنايان معابد نسبت دادهاند.
به نظر صاحب نظران ضرورت حفظ اسرار شغلي و به دنبال آن موقعيت و طبقه اجتماعي، بنايان را به تجمع و گرد آمدن در چنين محفلي ترغيب نموده است. به نظر ميرسد چنين نظرياتي كه از سوي خود گرداندگان فراماسونري ابراز ميگردد بيشتر در جهت مشروعيت بخشيدن براي تشكيلات است نه براي بيان واقعيات.
نويسندگان درباره فراماسونري همانگونه كه اشاره گرديد به دو دسته تقسيم ميشوند: دسته نخست پژوهندگان مخالف يعني كساني كه به ديده مثبت و ستايشگونه به فراماسونري مينگرند و نويسندگان مخالف فراماسونري را پديدهاي در جهت تثبيت قدرت استعمارگري در كشورهاي تحت سلطه و نيز عاملي همراه و هم عقيده با صهيونيسم ميشمارند.
ستايش كنندگان فراماسونري آن را سازماني براي گسترش آزادي و انسانيت قلمداد ميكنند و افكار و عقايد فراماسونري را در جهت پيشرفت و توسعه و ترويج برابري و آزادي ميانگارند. اين گروه سخت به دفاع از آن پرداخته و مي كوشند آن را برپايه برترين آرمانهاي بشري و بشردوستانه بشناسانند و از هرگونه كاستي و نارسايي بدورش دانند و كساني را كه به جرگه فراماسونان باور ندارند گمراه و واپسگرا، نادان و دور از منطق انگارند. كساني كه ريشههاي فراماسونري را در يهود ميبيند دلايل قابل تأملي ارائه ميدهند. يكي از اين دلايل كه جنبه افسانهاي دارد اعتقادي است كه فراماسونها درباره تاريخچه اين سازمان دارند. بسياري از ماسونهاي نخستين لژ فراماسونري را معبد سليمان ميدانند و حيرام كه شخصيتي افسانهاي در تورات است را پايهگذار فراماسونري به شمار ميآورند.
نگاه به چگونگي شكلگيري فراماسونري در ايران، بر نزديكي اين پديده با سازمان جهاني يهود صحّه ميگذارد چرا كه شكلگيري نخستين لژ فراماسونري در ايران حاصل فعاليت مدارس يهودي و افراد يهودي وابسته به سازمان اتحاد جهاني يهود بود. از طرفي اين يهوديها بودند كه فراماسونري را به مستعمرههاي انگليس در آمريكا شناساندند.
اما برخي از نويسندگان همچون ابراهيم الفت در كتاب فراماسونري چيست؟ لژهاي فراماسونري را حداقل در برخي كشورها همچون آلمان را داراي ماهيت ضديهود دانستهاند وي ميگويد لژهاي آلمان نه تنها يهوديان داوطلب عضويت را رد ميكردند بلكه آنها را به عنوان مهمان هم به لژ راه نميدادند.
از دلايل رد اين عقيده اين است كه ضديت نازيها با تشكيلات فراماسونري بر كسي پنهان و پوشيده نيست. آنها معتقد بودند سازمان فراماسونري يكي از مظاهر بزرگ و نيرومند يهوديان است و اين قدرت يهوديهاست كه به صورت سازمانهاي فراماسونري در سرتاسر جهان به خصوص در كشورهاي در حال پيشرفت و صنعتي ريشه دوانده است.
ب) فراماسونري و كشورهاي اسلامي
فراماسونري به وسيله لژهاي فرانسوي به مصر و برخي مستعمراتش و توسط انگليسيها آشكارا را دردهند و به صورت نيمه پنهان در تركيه عثماني پايهگذاري شد. در مصر در همان سال يورش ناپلئون به اين سرزمين 1213/1798 سال پايهگذاري فراماسونري در اين كشور محسوب ميگردد. بسياري از فراماسونها باوي در اين سفر همراه بودند كه انجمني فراماسونري را با عنوان «محفل ايزيس»كه نام يكي از خدايان زن افسانهاي مصر باستان است در قاهره بنيان نهادند بعدها نيز در سال 1221/1806 از سوي «خاور بزرگ فرانسه» لژ ديگري در اسكندريه به نام «لژ دوستان ناپلئون» پايهگذاري شد. سؤال اينجاست اگر فراماسونري دنبال برابري، آزادي و نوع دوستي بود پس چرا تا اين حد سرنوشت خود را با جهانگشايان مغرور و گيرنده آزادي انسانها گره زدهاند!
تركان عثماني نيز كه بسياري از اين لژهاي صادراتي را تجربه نمودهاند برخي از چهرههاي برجسته همچون سلطان مراد پنجم بدان پيوسته و گاه نيز با شناخت ماهيت آن به مبارزه با آن برخاسته و آن را در لاك پنهاني خود فرد بردهاند.!
انگلستان براي از بين بردن ويژگيهاي ستيهنده و انقلابي و مذهبي عثماني به ترويج فراماسونري در عثماني پرداخت. ويژگي غيرديني و تساهل مذهبي فراماسونري در از بين بردن تعصبات ديني عثمانيها دخالت داشت بگونهاي ثمره آن در قالب حكومت سكولار و غيرديني تركيه و ريشهداري آن هنوز هم بر جاي مانده است.
پژوهندگاني كه با نگاه منفي به پديده فراماسونري مينگرند اين سازمان عريض و طويل و سازمان يافته را كه چنان قدرت عظيم تنبيه و تشويق را در خود جمع كرده است كه از طرفي دوستان خود را در رسيدن به درجات بالاي سياسي و اقتصادي ياري رسانده و افشاي اسرار آن را برابر با مرگ ميشمارد ريشه در قدرتهاي استعماري دارند. ظاهراً فراماسونري در فرانسه و آمريكا منشأ آزادي و برابري و دموكراسي بوده است اما آيا بايد ديد كه همين جريان در كشورهاي ديگر و تحت سلطه، داراي همين برد مثبت بوده است يا خير؟
فراماسونري كه انگليسيها از 350 سال قبل آن را با كلمات دلپذير آزادي، برادري، برابري و نوع دوستي رواج دادهاند از قرن هيجدهم به بعد به بزرگترين وسيله استعمار تبديل شد. مردم خوش باور آسيا، آفريقاو خاورميانه به زودي فريب پيشقراوالان استعمار (فراماسونري) را خوردند و مخصوصاً با گوشش مداوم عمال سياست استعمار كه اكثراً فراماسون هم بودند قسمتهايي از ايران هم از دست رفت!
براستي اگر هدف فراماسونها و لژهاي مادر آن در فرانسه و انگليس برابري و آزادي و نوع دوستي بودند پس چرا كشورهاي تحت سلطه به چنان پيشرفتي نائل نشدند!
ج) فراماسونري و هندوستان
در هندوستان كه نماد بارز و مهمترين كشور تحت استعمار مستقيم انگليس به حساب ميآيد، يازده سال پس از بنيان يافتن فراماسونگري نوين در انگلستان «لژ بزرگ انگليس» نخستين گام را براي پديد آوردن يك انجمن فراماسونگري در شهر كلكته در ايالت بنگال هندوستان برداشت! لژ ياد شده در دسامبر 1728/1141 اين مأموريت را به جرج پامفرت داد و او فراماسونگري را به انگليسيان هندوستان معرفي كرد و خود وي نخستين «استاد بزرگ ايالتي» هند خاوري گرديد.
از شخصيتهاي بارز و بومي فراماسونري در هند ميرزا ابوطالب اصفهاني است كه از حاميان و همكاران استعمار انگليس و كمپاني هند شرقي بود مطالعه در زندگي فراماسونريهاي نشان ميدهد كه همه آنها در همكاري با دولت بريتانيا و كمپاني هند و شرقي در چپاول و سيطره بر هند يد طولايي داشتهاند.
خود ميرزا طالب سرانجام نسبت به فراماسونري بدبين ميشود و در نوشتههايش با وجودي كه از ستايشگران انگلستان است اما شعار برابري و برادري فراماسونها را افسانه ميخواند و در انجام كار فراخواني فراماسونها را براي عضويت نهايي نميپذيرد. شگفت آن است كه تكاپوهاي فراماسونري در هندوستان حتي پس از رهايي از يوغ بريتانيا ادامه يافت و مانند بسياري از كشورهايي كه فراماسونها به درجات بالاي مشاغل بالاي كشوري ميرسند در اين كشورها نيز فراماسونها حائز مشاغل بالا ميشوند.
در سالهاي اخير هند شاهد برگزاري جشنهاي آشكار لژهاي فراماسونري است و برخي از اين لژها همچون لژ ايمني و اميد دويستمين سال تأسيس خود را جشن ميگيرند. پيوند فراماسونري هند و رسيدن اعضاي آن به درجات بالاي حكومتي خود از طرفي نشان از پيچيدگي و آميختگي سرنوشت فراماسونري با قدرتهاي بزرگ و دستاندركار كاشتن نيروهاي طرفدار خود است. امري كه در هند، تركيه، ايران و حتي كشورهاي بزرگي چون آمريكا داراي ميزان بالايي از واقعيت است. فراماسون بودن بيشتر رئيس جمهورهاي آمريكا خود مبين اين واقعيت است!
فراماسونري نيز مانند بسياري از جريانهاي مدعي نوع دوستي و پيشرفت داراي دو رويه استعماري و كارشناسي و دانش است. همين فراماسونري كه در كشورهاي تحت استعمار و توسعه نيافته در خدمت قدرتهاي مهاجم قرار گرفته و اين كشورها با دخالت خود اين عوامل وابسته را به درجات بالاي حكومتي ميرساندند در غرب مانند صنعت آن منشاء بسياري از خدمات بوده است!
بيداري و انقلاب فرانسه كه در سايه حمايت و سازماندهي لژهاي فراماسونري صورت گرفته و نيز انقلاب رهايي بخش آمريكا نيز كه سردمدار آن از اعضاي شناخت شده فراماسونري است خود مبين همين نكته مهم است.
از دلايل ديگري كه ميتوان به پيوند فراماسونري و استعمار اشاره كرد اين است كه بسياري از برپاگنندگان لژهاي اصلي در هند، مصر و ديگر كشورهاي توسعه نيافته، مستعمره و يا كشورهاي مسلمان همچون ايران از عوامل سياسي و اقتصادي اين كشورها بودند. ژنرال كلبر كه ناپلئون را همراهي ميكرد انجمن فراماسونري «محفل ايزيس» را در مصر پايهگذاري كرد و نيز جرج پامفرت كه همانگونه كه اشاره شد مؤسس اولين لژ فراماسونري در هند بود.
فصل اول: فراماسونري در ايران
الف) آشنايي ايرانيان با فراماسونري
كشور ما از جمله سرزمينهايي است كه تشكيل سازمانها و فراماسونري در آن ديرتر راه يافت. چرا كه با وجود دخالتهاي بيگانگان در كشور ما ولي استقلال نسبي و دخالت ديرتر بيگانگان اين روند شكلگيري فراماسونري را در ايران ديرتر و با تأخير همراه كرد. همانطور كه اشاره شد استقلال و تحتالحمايگي كشورهايي چون هند و مصر موجب شكلگيري فراماسونري در اين كشورها شد.
فراماسونري در ايران در ابتدا نتوانست پايگاه آشكاري داشته باشد. قدرت نسبي شاهان قاجار و حساسيتي كه هميشه در ايران نسبت به عناصر خارجي وجود دارد در كنار احساس خطري كه شاهان قاجار از عناصر و سازمانهاي غربي در ايران داشتند مزيد بر علت گرديد.
همانگونه كه در ادامه ذكر خواهد گرديد ناصرالدين شاه بساط فراماسونري در ايران را در زمان خود برچيد و دستور داد كه حتي نام آن را كسي بر زبان نياورد. از ديگر دلايل علل داخلي اين پديده بافت سنتي و ساختارهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران است. دين اسلام و رسوخ آن در روح و جان ايراني در كنار آگاهيهاي بيشتري كه مردم ايران نسبت به نيات خارجيان در ايران داشتند تشكيل لژهاي فراماسونري را در ايران به تأخير انداخت. از طرفي ايرانيان همواره تمدن و فرهنگ خود را كمتر از ديگر تمدنها نميدانستند. آنها از ديرباز چنين گروههايي را در بين خود تجربه كرده بودند. وجود گروههاي صوفيگرا و داراي راز و رمزهاي ايراني خلأ وجود چنين سازمانهايي را پر ميكرد تا جايي كه فراموشخانهها و مجمعهايي كه بعدها در ايران به وجود آمد نتوانست تمام ويژگيهاي فراماسونري و لژهاي فرانسه و انگليس را با خود همراه كند، تا جايي كه مجبور ميشود برخي از ويژگيهاي ايران گرايانه را با خود همراه كند به همين دليل برخي از اين لژهاي داخلي كاملاً مورد تأييد لژهاي اروپايي در نيامد.
با اين وجود پيشرفتهاي فراوان و محيرالعقول غربيها از ديد روشنفكران داخلي پنهان نماند و با توجه به ماهيت حكومتهاي شاهنشاهي كه زمينه به قدرت رسيدن نخبگان كشور به هرم قدرت و دستگاههاي اجتماعي (اجرايي) چندان آسان نبود بنابراين برخي از ايرانيان دست به دامان خارج از ايران شدند از سويي ديگر عوامل قدرتهاي بزرگ در داخل كشور همواره به دنبال كساني ميگشتند تا بتوانند در داخل ايران دست نشانده و عوامل نفوذي پيدا كنند.
سفر ايرانيان به خارج از كشور به خصوص اروپا و نيز اعزام دانشجويان به كشورهايي كه خاستگاه فراماسونري نوين بودند اين روند را چه براي ايرانيان جستجوگر و چه براي دستگاههاي وابسته به استعمار به خصوص انگليس هموارتر كرد. در واقع فراماسونترين ايرانيان كه به اين سازمان وابسته شدند كساني بودند كه در همين سفرها و مأموريتها به عضويت لژهاي فرانسه و انگليس در آمدند وگرنه اعضاي فراموشخانههاي ايران هرگز داراي آن قدرت نفوذ نشدند مگر اينكه وابستگي به لژهاي مادر در اروپا داشته و مورد تأييد قرار ميگرفتند.
مأمورين، سفرا، دانشجويان و سفركردگان ايراني به فرنگ به زودي شيفته لژهايي شدند كه كانون ترقيخواهي و تجددطلبي و سنگر مبارزه با استعمار محسوب ميشدند.
تأسيس نخستين لژ فراماسونري در هند در سال 1735 تأثير فراواني در شناخت ايرانيان با دستگاه فراماسونري داشت. ايرانياني كه در اين روزگاه به هند رفت و آمد ميكردند در اين لژها راه يافتند و در بازگشت به ايران زمينههاي پخش و پراكندن انديشههاي فراماسونري را فراهم كردند. مهمترين اين افراد بازرگانان و سوداگراني بودند كه به هندوستان ميرفتند. دسته دوم روضهخوانان و روحانياني بودند كه براي پراكندن انديشههاي خود در ميان مسلمانان هند به اين سرزمين قدم ميگذاشتند. اين افراد ياد شده بيشتر از مردم فارس و اصفهان بر ميخواستند ولي چون تعداد آنها اندك بود مجال گستردن انديشههاي خود به طور كامل نيافتند و از سويي در آن روزگار هنوز جرايد ايران به مرحلهاي نرسيده بود كه در نشر اين افكار موثر افتد.
گروه ديگري از مردم كه به عثماني و مصر مسافرت ميكردند زمينه آشنايي با لژهاي استانبول و قاهره را پيدا كردند و در هنگام ورود و بازگشت به ايران مروج اين افكار شدند.
سرزمين روس نيز پايگاه ديگري بود براي شناخت ايرانيان با اين سازمان كم و بيش ناشناخته آن روزگار. از فردي كه در اين زمينه ياد شده يكي ميزا فتحعلي آخونداف بود كه به تعبير محمود كتيرايي در كتاب فرماسونري در ايران «از ايرانيان بيداردلي بود كه نماينده شور ايرانپرستي و از پيشروان انديشه آزادي زمان خويش محسوب ميشد» وي مانند برخي از روشنفكران پس از خود انجمن فراماسونري را چاره دردهاي ايران ميپنداشت.
اما جايگاه اصلي و تأثيرگذاري كه دو كشور فرانسه و انگلستان در شناخت ايرانيان با فراماسونري ايفا كردند با هيچ يك از سرزمينهاي ياد شده برابري نميكند. به گفته محمود محمود از آغاز سدههاي نوزدهم پاي هر ايراني كه به اروپا و به ويژه انگلستان رسيد او را به انجمن ماسوفي خواندند و بردند برادر و برابرش ناميدند و رازمگو را به گوشش فروخواندند و دهانش را مهر كردند و دوختند.
اين همه اصرار و تأكيد لژهاي فراماسونري انگلستان در جذب دانشجويان، سفرا و مسافران ايراني و آموزش آنها و بازگرداندن حتي اجباري آنان به ايران جاي شگفتي دارد. آيا ميتوان قبول كرد كه اين دعوتها و تحكمها در بازگشت به ايران از روي خيرخواهي و از سردرد و رهانيدن ايرانيان از استبداد و پيشرفت سرزمين ماست.
اين ظن گمان زماني تقويت ميشود كه بسياري از مأمورين انگلستان در كشورهاي مستعمره وابستگي به اين نهاد داشته و در برپايي لژهاي وابسته به لژ مادر نقش فعالي داشتند كه قبلاً نيز بدان اشاره گرديد. در اين لژها عملاً در بزرگداشت اين افراد زيادهروي شده و با اعطاي القاب و عناوين دهان پركن و القاي وفاداري و مجازاتهاي شكستن عهد آنان را روانه ايران ميكردند.
تحقيقات به عمل آمده نشان ميدهد كه بسياري از اين ماسونهاي پذيرفته شده در همان ديدار نخست متوجه بازيگرداني اساتيد لژ ميشدند ولي چون به حكم «آن را كه خبر شد خبرش باز نيامد» براي وفاداري و دوري از مجازاتهاي اعمالي مجبور به اطاعت ميشدند.
برخي از اين فراماسونها نيز آگاه بودند كه وابستگي به اين سازمان در رسيدن آنها به مراتب بالاي حكومتي دخالت دارد از عضويت در آن شادمان بودند. در بخشهاي آتي خواهيم ديد كه چگونه بسياري از نخبگان سياسي كشور ما در اثر حمايت اين سازمان به درجات بالاي حكومتي رسيدهاند حتي بسياري از مردان قدرتمند كه داراي قدرت فوقالعادهاي در جامعه ملوكالطوايفي دوران قاجار بودند. چگونه از لژهاي داخلي استمداد حمايت براي رسيدن و يا ابقاء در حكومتهاي ايالات ميكردند. همين جريان اثبات ميكند كه اين لژهاي به ظاهر فرهنگي و مدعي مساوات و برابري چگونه قدرتشان از اين قدرتمداران افزونتر بوده است و يا لااقل در رأيزني آنها در هيأت حاكمه مؤثر ميافتاده است.
اگر بخواهيم فراماسونري را عنصري مستقل به حساب آوريم بايد شك كنيم كه چگونه يك سازمان فرهنگي بدون وابستگي به قدرتهاي ذي نفوذ در ايران قدرت تشويق و قدرت بخشي داشته است.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:38 توسط محمد توحیدی چافی
|
ب) نخستين فراماسونهاي ايراني
در خصوص اولين ايراني كه به جرگه فراماسونها پيوسته به درستي نميتوان فردي را به عنوان نخستين فرد ياد كرد چرا كه با توجه به ماهيت پنهان فراماسونري و تبعاتي كه ممكن بود در صورت آشكار شدن ماهيت و گروندگان به اين لژها گريبانگير آنها شود و يا عدم اطمينان از نوع واكنش جامعه و حكومت و افكار عمومي باعث پنهان ماندن بسياري از آشنايان يا وابستگان به لژهاي فراماسوني گرديد.
اما اكثر صاحب نظران اولين مأمور ايراني را كه در اوپا به فراماسونها پيوست «عسگرخان ارومي» ميدانند وي از سرگردگان سپا عباس ميرزا بود كه در سال 1222 قمري از سوي دربار ايران با نامه و هدايا به دربار ناپلئون رفت. وي داراي مقامي عالي در دستگاه فتحعلي شاه قاجار بود؛ چنانچه اين پادشاه در معرفي وي به ناپلئون وي را «عاليجاه عمدالخوانين عسگرخان افشار» مينامد.
از زمان پيدايش رواج لژهاي نوين فراماسونري در اروپا تا زمان ورود وي به فرانسه و گرويدن وي به مسلك فراماسوني بيش از يكصد سال ميگذرد و همين امر باعث شده كه برخي محققين در انتساب نخستين فراماسون ايراني به وي دچار ترديد شدهاند چرا كه بعيد ميدانند در طي اين يكصد سال هيچ ايراني به فراماسونها نپيوسته باشد.
جرجي زيدان نويسنده عرب و نيز صاحب كتاب «روابط ايران و ناپلئون» از عسگرخان ارومي ياد كرده و وي را از بزرگترين و عاليترين فراماسونهاي جهان دانسته و دومي از مصاحبت او ابراز افتخار و امتنان داشته ولي هيچ كدام از نخستين بودن وي ياد نكردهاند.
عسگرخان ارومي ظاهراً علاقه فراواني به فراماسونري از خود نشان داده و چنان تحت تأثير قرار ميگيرد كه در شبي كه به «فيلوسوفيك فرانسه» يعني لژ بزرگ اسكاتلند ميپيوندد شمشيري را كه به گفته خودش بيست و هفت سال در راه وطن خدمت نموده است براي گروگان تقديم ياران فراماسونش ميكند تا در آن «راه مقدس» با همان شمشيري كه در راه شاه «والاتبارش» جنگيده آماده ستيز در راه فراماسونها گردد و اين فراماسونري چيست كه اين مرد سرد و گرم چشيده را چنان از خود بي خود ميكند جاي تأمل و شگفتي دارد.
دومين شخصيت سياسي كه به لژ لندن پيوست ميرزاابوالحسن خان ايلچي خواهر زاده حاج ابراهيم كلانتر شيرازي است. تاريخ نگاران ايراني از وي به بدي ياد ميكنند. ظاهراً اسناد بسيار متفن و مستندي درباره حقوق بگيري وي وجود دارد.
وي نخستين سفير ايران در انگليس و اولين شخصيت ايراني عضو فراماسونري انگليس است. پيشنهاد دهنده وي براي ورود به لژ لندن سرگور اوزلي ـ مهماندارش در لندن ـ در سال 1225 ه. ق/1810 م است.
با شناختي كه از سرگور اوزلي در جريانات ايران وجود دارد مشخص ميشود كه سرسپردگي اين مرد به استعمار انگليس تا چه حد بوده و انگيزه وي در پيوستن به لژ لندن تا چه حد سياسي بوده است.
ميرزاابوالحسن خان ايلچي كه به نوشته محمود كتيرايي در نوجواني در لباس دخترها ظاهر شده و مشتريان حسن وي بزرگان شهر بودهاند و چنان در اذهان عامه منفور و نامحترم بوده كه هموطنانش از معامله با وي اجتناب ميكردهاند.
وي همان كسي است كه موريه در كتاب «حاجي باباي اصفهاني» از وي به عنوان «حاجي فيروز» ياد كرده و آن داستان ننگين را نوشته است. در همان سال پيوستن وي به فراماسونري در حضور سي و پنج تن از اعضاي اصلي لژ دولت بريتانيا از طريق «كمپاني هندشرقي» مبلغ يك هزار روپيه ماهيانه براي وي در نظر ميگيرند.
همين وابستگي و پيوستگي عوامل آشكار انگليس با كشاندن ايرانيان به لژهاي فراماسونري خود گواه آشكاري است بر آنكه در واقع فراماسونري پوششي بوده براي استعمار تا در پشت آن از اين وابستگان فراماسونري به نفع منافع نامشروع بريتانيا بهره گرفته شود به نحوي كه خود استعمار انگليس نيز مستقيماً متهم نگردد.
پس از اين شخصيتها كه نمايندگان سياسي ايران در پيوستن به فراماسونري بودند به ميرزامحمدصالح شيرازي ميرسيم كه نماينده دانشجوياني است كه براي دانشاندوزي رهسپار انگلستان شده بودند. وي از اعضاي هيئت پنج نفرهاي بود كه از سوي فتحعلي شاه در سال 1815 به لندن اعزام شد كه وي نيز به همراه يكي از پنج نفر يعني ميرزاجعفرخان فراهاني به لژ لندن درآمد.
پس از پيوستن به فراماسونري كار هم او بود كه بالا گرفت وي نخستين روزنامه ايراني را در ايران انتشار داد. وي بعدها دوباره به لندن بازگشت و اين بار سفارت عباس ميرزا را يافت فعاليت ماسوني وي در انگلستان حتمي است اما از فعاليت وي در ايران اطلاعي در دست نيست.
همان طور كه در مبحث ميرزاصالح شيرازي اشاره شد. يكي ديگر از پنج دانشجوي اعزامي به لندن كه به مجمع فراموشان راه يافت ميرزا سيدجعفرخان فراهاني (مشيرالدوله) بود وي در سال 1817 به فراماسونري پيوست. مشيرالدوله را از مردان آگاه زمان خود دانستهاند. وي نخستين كسي بود كه پس از بركناري ميرزاآقاخان نوري براي اولين بار هيأت وزيران تشكيل داد و خود رئيس آن گرديد.
وي در سال نخست پادشاهي ناصرالدين شاه مأمور شد كه به همراه نمايندگان روس و انگليس سرحد ايران و عثماني را از روي قرارداد ارزنهالروم معين كند.
اولين شاهزادگان ايراني كه از پيوسن آنها به فراماسونري ياد شده پسران حسينعلي فرمانفرما هستند كه حاكم اصفهان بوده و در تاريخ ايران به عنوان مدعي ناكام سلطنت از وي ياد شده است اين سه تن به همراه جيمز فريز ـ عضو سفارت انگليس در ايران وارد لندن شده و به عضويت لژ آن شهر در آمدند.
اين سه شاهزاده عبارتند از: قلي ميرزا، تيمورميرزا و نجفعلي ميرزا بودند كه پس از شكست از سپاه تهران از شيراز گريخته و به انگلستان ميآيند. در اين سفر شاهزادگان ايراني را به انجمن فراماسوني ميبرند كه شرح آن در سفرنامه خواندني نجفعلي ميرزا به جاي مانده است.
آنها علاوه بر آنكه مورد توجه و عنايت كاركنان انگليسي قرار گرفتند ماهيانه سيصد تومان نيز به آنها پرداخت ميشده است. واضح است كه اين توجه و سرمايهگذاري طمع آلود انگليسيها ورود آنها را به مجمع فراماسونري قابل تأمل ميكند.
يكي از فراماسونهايي كه در سال 1857 به لژ فراماسونري گراندريان پيوست از جمله عوامل سرسپرده انگليس است كه در تاريخ تحولات معاصر داراي نقش بارز و سرنوشتسازي است وي كسي نيست جز ابوطالب فرح خان امينالدوله كاشي كه عامل پيمان ننگين پاريس است كه دست ايران را از هرات كوتاه كرد. وي ابتدا در جرگه غلام بچگان فتحعلي قاجار قرار داشت كه وي پس از روييدن ريشش توسط وي به عباس ميرزا نائبالسلطنه پيوست و در دربار وي او فرخ خان شد و القابي چون امينالملك و امينالدوله را با خود هموار كرد و چنان خيانتي كرد كه اشاره شد.
اين همه وابستگيها و خوش خدمتيهاي فراماسونهاي ايراني در حق بريتانيا بعيد به نظر مي-رسد از روي صرفه و اتفاق حادث شده باشد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:41 توسط محمد توحیدی چافی
|